...............................................
کتابی خودم تحت عنوان خوبی خدا که البته مجموعه داستانها کوتاه از چند نویسنده مطرح امریکایی بود.کتاب خیلی جالبی بود.دلنشین.از انتشارات ماهی چاپ چهارم .
فکر کنم جزء چند کتاب معدودی بود که از آمریکایها خوندم.
----------------------------------------
خیلی سعی کردم این وبلاگ ممیزی نداشته باشه ولی جدا امار فحش ناموسی بالا رفت .
آقا این جنبش سبز باید یه مدال افتخار سبزی به من اهدا کنه.یعنی تو این ۷ ساعت که پشت فرمونم انقدر تبلیغ این جنبش می کنم که مگو مپرس .قضیه این روز قدس فکر کنم به نصف ملت تهران گفتم.
موسوی اگه منو کشف کنه فکر کنم یه حقوق ثابتی برام در نظر بگیره.البته اگه نخواد بجای پول یک کیلو قرمه سبزی بهم بده .
----------------------------------------------------------------------------------
نمی دونم همه اینطورین یا من فقط انقدر از هوش ضعیفی برخوردارم.انقدر پیش ساقی ندا ندا کردم که بو برد از قضیه گیر داده بود که ندا کیه؟ ساقی رفته بودیم یه منتطقه خوش آب هوا قلیون میکشیدیم کیمیا رم با خودش آورده بود.پشت سرهم می گفتم ندا چه خبر؟ ساقی میگفت ندا کیه ما هول می شدیم میگفتیم بابا من همش اشتباه میکنم به کیمیا میگم ندا ای بابا! چندین بار این اسم کذائی از دهنم پرید طرف گیر داد گیر داد فهمید .الان کنتاک کنتاک با هامون.
-----------------------------------
ندام یه پسر خیلی خوشگل داره که خیلی خیلی شیرینه یک سال ۵ماه است.چند بار اول که ندا آوردش اعصابم خورد میکرد .دوست داشتم خفش کنم .ولی بعدا کشفش کردم آقا این خیلی خیلی شرینه عاشقش شدم .خیلی با مزه است وقتی دعواش میکنم یه جوری سرشو میاره پائین زیر چشمی نگاه می کنه آدم دوست داره بخورتش.یه عکسی می ندازم ازش ببنید این یچه چیه.روز های اول به زور باید می خوابید اونم گریه میکرد نا فورم هر کی بود دست بچه رو می نداخت دست مادر می گفت برو ولی امان از این شهوت که چشم ها مارو کور کرده. .جدا اگه این خانواده رو من نداشتم یه زره ولم میکردن تهران به آتیش می کشیدم.
ندا یه اخلاق عجیبی داره دوست داره بهش زور بگی سرش داد بکشی هرچقدر بیشتر نازشو بکشی مسخره تر میشه فقط کافی به دادی سرش بکشی تا سر کیف بیاد .از موقعی که این نقطه ضغفش فهمیدم رابطه مون وارد فازه جدیدی شده.خیلی حال میده .به یکی زور بگی طرفتم حال کنه که بهش زور میگی.
مثلا یه روز گفتم ندا یه هدیه برام بگیر گفت :به چه مناسبت گفتم:همینجوری مناسبت نمی خواد ندا:چی بگیرم حالا گفتم:یه ساعت بگیر گفت:چشم عزیزم گفتم:مارک دار بگیرا نری از این ۵ تومنی بگیری ندا:من زیاد پول ندارم شوهرم بهم پول نمیده زیاد گرون نمی تونم بگیرم گفتم:ای بابا بی عرضه بازی درنیار بابا یزره زرنگ باش خرجی میده که بهت نمیده! ندا :اره ولی کمه حالا مارک دارش چنده ؟ گفتم:۲۰۰ تومن ۳۰۰ تومن بستگی به مارکش داره ندا: ۳۰۰ تومن من پول ندارم گفتم :جمع کنی میگیری نادان نباش تو زندگیت گفت:باشه من الان ۷۰ تومن دارم میرم طلا می فروشم برات میگیرم گفتم :ابرکالله دختر خوب بیا حالا یه بوس بده عاموت.
حالا جالب اینجاست من همون ساعت ۵ تومنیشم ندارم.برعکس این ساقی اصلا به هیچ صراتی مستقیم نیست کلی براش گرفتیم آرزو به دلمون موند این یه چیزی بگیره بده به ما.فکر نکنم کسی بتونه بگه زن جماعت می شناسه هر کودومشون یه طورین.
نسترن یادش بخیر می رفت کارمیکرد برا من هدیه می گرفت .یا مرجان یه لب بهمون نداد پدر سوخته تو خیابون ببینمش له اش می کنم الدنگ.
یکیش خانومی به اسم ندا دومیش که س خانوم خودمون بود.ندا همسن س هست .
وای که این س با ما چه کرده.
با ندا که بودم بدنش یه بویی بدی می داد .نه اینکه ندا امل کثیفه.نه ندا اتفاقا خیلی هم خانوم با پرستیژیه .ولی بدنش بو می داد. فکر کنم دست خوش نیست.اینطور که فهمیدم بعضی از زنها بدنشون بود میده یا بهتر بگم کمتر زنی هست که بدنش بو نده.یا بود خوب بده .بدن ن مزه نداشت بدن س یه مزه شیرنی داره .زبونش یه طوریه نرمه مزه میده .یکبار از ساقی پرسیدم چرا تو اینطوری ولی زن ها دیگه بدنشون هر کاری کنن بو می ده.اولش گفت این بو و مزه مادر زادیه ولی بعده ها فهمیدم که این س از اون دختر دنیا دیده است خانوم همشه هل می خوره یعنی چای هل می خوره.این هل هم باعث می شه که بدن وقتی عرق می کنه بو بد نده .بو عطر بده بعد ساقی همشه وقتی می خواد بیاد پیشم یه نوع آدامس تو دهنش می جمبه بخاطر اون بوده که دهنش زبونش نرمه مزه میده هر کاری کاردم اسم آدامس نگفت شایدم آدامس نیست نمی دونم چی بود.شایدم بخاطر اینا نبود .بقوله خودش شاید اصلا کلا اینطوریه.
س هر موقع میاد یه لباس زیر نو می گیره هم لباس زیر هم اون زیر زیره.از رنگها یی استفاده می کنه که شهوت زاست مثلا رنگ قرمز چقدرم خوشگلن اصلا آدم دلش نمیاد درشون بیاره خیلی هم به پوستش میاد ولی ندا مثلا س وت ی ن سبز پوشیده بود به چیزه آهنی وسطش بود.اوهق
زنهایی مثل ندا می خوان زود لخت مادر زادشون کنی بزنی تو.ولی س لباساشو بطور کامل در نمیاره همون تیکه تیکه هم بزور دو ساعت باید ناز کنه.
ساقی اگه کاری نخواد بکنه چنان با ناز اشوه منظورشو می رسونه یه جوری با حرکت چشم که آدم گیریه اش می گیره.ولی ندا:نکن چرا؟ دوست
فردا صداق هدایت
گفت که سالهای نه چندان دور یعنی زمان رضا شاه خدابیامرز پیرمرد کفاشی با مشقت زندگی می کرده .از صبح تا شب تو تولیدی کوچکی که داشته عرق میریخته ولی چون با کارگر جماعت نمیتونسته کنار بیاد وردست نداشته دست تنها بوده .
پیرمرد همیشه تا آخر شب کار می کرده.ولی هیچ موقع نمی تونسته یه دست کار کامل دربیاره مجبور میشده یه دست کار تو دو روز تموم کنه. اما یک روز که صبح میاد تولیدی میبینه یک دست کار ناقصش خیلی قشنگ تکمیل شده رومیزه . خوشحال میره کار تحویل میده پول میزنه به جیب.دوباره شروع به کار میکنه.فردا صبح می بینه قصه دیشب تکرار شده بازم خیلی خوشحال کار تحویل میده .یک ماهی به همین منوال می گزره پیرمرد شاد سرخوش کار می کنه .
تا اینکه پیرمرد قصه ما حس کنجکاویش مثل کوه آتش فشان فواران می کنه میگه امشب هر طوری شده باید بفهمم کیه که داره انقدر سخاوتمندانه به من کمک می کنه.برای همین اون شب خونه نمی ره میره زیر میز پنهان میشه .بله نیمشه شب میبینه که آقایون جن اومدن به کمکش دارن براش کار در میارن.
پیرمردم صداش در نمیاد .تا اینکه میبینه یکی از جن ها هرچی دنبال سیریش می گرده پیدا نمی کنه .پیرمرده می خواسته کارش را بیفته طاقت نمیاره از زیر میز میاد بیرون می خواد سیریش بده به حضرات. که نمیان شدن پیرمرد همان ناپدید شدن اجنه هم همان.
این یکی ازکارگرای اونجا که سن بالایی داشت تعریف کرد.کاملا جدی بود.می گفت خودش پیرمرده رو دیده .
درس اخلاقی :ندارد
بی کاری بیکاری بیکاری امام ازدست بیکاری
در حال حاظر به شغل شریف مسافر کشی مشغولم.که عجب شغل پر دردسر حرص دراریه.
چند وقت پیش یه پسر جون با دوست دخترش دربست بردم .4000تومن طی کرده بودن برای شیان پنجم که خیلی جای پرتی بود.اصلا این دربست بصرفه نبود تقریا دوساعتی گشتم تا آدرس پیدا کنم که این گشتن همراه بود به غر زدن مداوم دختره آقا گاز بده گرمه مردم ازاینجا برو از اونجا نرو انقدرغر زد که دلم می خواست پیداه شم همونجا جلو دوست پسرش ترتیبشو بدم.این جماعت پولدار تهران هم عجب پر مدعا هستن من با اینکه آهی در بسات ندارم اگه کسی اینطوری الاف می کردم .دو سه هزار تونمی رویه کرایه می زاشتم .آخر کار مجبور شدم از راه تپه شیان حضرات ببرم که خیلی راه بنزین سوزی داشت.
-----------------------------------------------------------------------------
تو خوابگاه که بودم تونشستی افکارمو در مورد اسلام خدا بازگو کردم که این به مزاج خیلی ها خوش نیومد چون تو اون بحث مسائلی مطرح کردم که کل اعتقادات از خدا گرفته تا پیغمبر خمینی به چالش کشیدم بخاطر همین این ملت به اصطلاح دانشجو وقتی جوابی برایه سوالهای من پیدا نکردن از من خواستن که برم دانشگاه اونا با حضور یکی از اساتید اونها بحث ادامه بدیم از اونجا که بنده شدیدا محافظه کارم و جونمو خیلی دوست دارن نرفتم.چون اونجا یا باید قبول می کردم یا از زندگیم دست می کشیدم.
فکر کنم به پیشنهاد استاد بچه ها بود که اکثر بچه های خوابگاه تصمیم گرفتن با من هیچگونه مراوده فکری ذهنی لمسی مالی و ....نکن و کلا اونها من مجوس شمردن حتی دست هم به من نمی زدن.این مسئله تا جایی پیش رفت که تو دانشگاه این حضرات گفته بودن که یه لائیک تو فلان خوابگاه هست از هم اتاقی های من می خواستن که من از اتاق بیرون کنن .تقریبا چند ماهی تو این تحریم بودم بیشتر وقتمو بیرون ازخوابگاه سپری می کردم تا اینکه وریا یکی از هم وطن های کردستانی اومد خوابگاه.افکار اون خیلی به من نزدیک بود.اون تونست با دست گزاشتن روی حس فاشیسمی بچه های کرد خیلی از کردها رو بکشونه طرف ما.تمام فک فامیل وریا کمله بودن تفنگ بدست این بدها فهمیدم.برادر خواهرشم سوئیس زندگی می کردن.وریا همیشه از زنگی خوش راحت اونا تو سوئیس برام تعریف می کرد.همه فکر ذهنش رفتن از این دیار بود. وریا بشدت لائیک بود.احساس تنفری که از اسلام دین داشت بطور وحشتناکی بروز می داد.خیلی هم آتیشش از من تند تر بود.
کم کم با بحث هایی که شد بچه ها ی خوابگاه نرم تر شدن از این تحریم همه جانبه دست کشیدن.تو خوابگاه فهمیدم که سنی ها انعطاف پذیر تر از شیعه ها هستن.شیعه ها هیچ چیز قبول نمی کنن .حرف حرف خودشونه.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
ختم کلام دوستان اگه کار مناسبی برای اینجانب سراغ دارن حتما من در جریان بزارن
****************************************************************
این هم یک جمله حکیمانه از مانی در چهار دیواری.
درمورد پستهای «انتقادی» در ٤دیواری، در نظر داشته باشید که: «من خود را ملزم به رعایت انصاف میدانم، اما شک دارم که ازعهده رعایت آن برآیم».
پسر جونه چاقی گرفته بودن که از طریق چت دخترارو به خونه می کشونده ترتیبشون می داده. وقتی بازپرس پرسید چرا اینکارو کردی گفت: خوشون راضی بودن .فقط چون فهمیدن من با کسای دیگه هم بودم ناراحت شدن اومدن از من شکایت کردن.بعد ازش پرسید تو ۳۰۰ گیگابایت(گیگابایت خیلی کشید) تصاویر مستهجن داشتی چرا ؟ در حین اعترافم دوربین دورشون می چرخید .آقا دیدیدن.
اوائل سیاسی های نت رو گرفتن خانوم بازهای نتم که دارن قلع قمع می کنن. تنها قشری که هنوز آزادانه در نت مشغول انتشار افکار قشر پاک عملیان.دشمن برای زدن تیر آخر از پا درآوردن غول اینترنت شدیدا به خراب کردن این گروه نیاز منده .
اگه روشن بشه چند تا جوون وافور بدست پشت وبکم نشستن داریوش گوش می کنن تریاک می کشن چی میشه.قابل توجه ویلاگ های کدئین .افیون . خشخاش .استامینوفن .و کلیه وبلاگ هایی که از مخدرات نامی تو وبلاگشون بردن.
من فقط ۲۰ مگابایت نه گیگابایت تصویر مستهجن دارم.
از طریق نت تا حالا با یک دانه یا یک نفر دختر ارتباط نداشتم.
اشهدالله اشهدانه محمد رسوال الله
بخدا قسم که تا به حال سیگار با لبان اینجانب برخورد نکرده .چه برسه به افیون.
لازمه بدونید که من یک ذوبی ام.
سال نو مبارک تو فروردین هستیم جا داره سال نو تبریک بگی
امسال برای بدست آوردن پول همه کار کردم .از جمله کارهایی که بهش دست زدم دست فروشی بود تو میدون هفت تیر.قبل از این وقتی دست فروش ها رو می دیدم که خیابون تماما گرفتن عبور مرور سخت کردن به این فکر می کردم که چرا شهرداری جمعشون نمیکنه ولی امسال که خودم دست فروشی کردم دعا می کردم که شهرداری جمعمون نکنه.
البته خیلی هم سخت می گرفتن ولی دو روز آخر یه مقدار مهربانانه تر برخورد کردن مارو هم به یه نون حلال رسوندن.تیشرت فروختیم از یه تولیدی آشنا تیشرت گلچین کردیم به مبلغ ۴ هزار تومن .فروختیم ۵ تومن با اینکه سود کم می گرفتیم ولی ۲۰۰ تومن سود کردیم.کار خوبی بود.اتفاقا خیلی هم سرگرم کننده بود.اگه از میدون هفت تیر تیشرت خردین از دوتا جوون یکی از اون جونها من بودم.
-----------------------------------------------------------
مسافر کشیم که دیگه خوراکمون شده کل شهر زیر پا گزاشتم حسابی به وضع مالی ملت قبطه خوردم .عجب سطح زندگی تو تهران متفاوته.وقتی از بالا به پایین می یایی بطور وحشتناکی اختلاف طبقاتی لمس میکنی .
-----------------------------------------------------------------------------
قبل از عید چند تا از رفقای قذیم دیدم حسابی ذوق زده شدم .بچه های پایین بودن با صفا .عجب خونه های باصفایی دارن یه حیاط بزرگ با اتاق هایی که دور حیاط ساخته شده.با حوض زیبایی که وسط حیاط .بی قل قش .خیلی راحت شب رفتیم خونه رفیقمون نشستیم به یاد گذشته ها تعریف کردیم گل گفتیم گل شنیدیم .رو لحاف دشک خوابیدیم که عجب حالی داد .بدبختی زندگی امثال من اینکه نه صفای طبقه پایین داریم نه پول طبقه مرفه.اینکه همیشه تو کفیم .بهتره اسم قشری که من توش زندگی من کنم بزاریم قشر همیشه کف.
---------------------------------------------------------------------------
بازی ایران عربستان رفتم استادیوم با اینکه ایران باخت ولی لذت بردم.استادیوم تنها جایی که همه یکی هستن درست مثل کعبه خانه خدا. هیجان آدم خالی میشه حسابی نعره می کشه .فحش حواله می کنه پیر جون فحش میدن .مرد مسنی کنارم نشسته بود که حسابی از خجالت احمدی نژاد در اومد کلی فحش حوالش کرد.کلی ام موج زدیم ..
الان تو کافی نتم هر چی تو ذهنم میاد تایپ می کنم اینکه اگه غلط املایی داشت نگارش بد بود بدونید که من یکی از طرفدارهای زبان فارسی ام ولی وقت پول چندانی برای هزینه کردن ندارم.
سرباز :۲۰ ماه خدمت می کنم تموم میشه یه فکری به حال خودت بکن که تا آخر عمر باید پریود بشی!!
-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-==-==-===-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=
داشتم فکر می کردم که اگه دنیا برعکس می شد چی می شد.فکر کنین ارتباط بین زن مرد برعکس بود بجایی که مردها برن تو کوچه خیابون دنبال زنها. زنها می رفتن دنبال مردها .
مثلا داری تو خیاون راه میری ماشین لوکسی زیر پات نگه می داره دو تا دختر سانتال مانتال بهت بگن آقا خوشگله درخدمت باشیم جایی میری برسونیم .تو ام بگی ممنون .دوباره بهت گیر بدن بگی خانوم لطف کنین مزاحم نشین.
یا دو تا دختر موتور سوار وقتی که از خیابون داری میری با سرعت از کنارت رد بشن انگشت بندازن فرار کنن .در حین فرارهم با خنده بگن جووووووووون.
یا وقتی تو خیابون میری بهت تیکه بندازن بهت گیر بدن که شمارشونو بگیری باهاشون دوست بشی.ناز کنی شماره شونو نگیری.وقتی هم گرفتی بندازی پیش صدتا شماریی که قبلا گرفتی بزاری تو آب نمک وقتی لازم داشتی زنگ بزنی
از همه جالب ترش چند تا دختر بزور سوار ماشینت کنن ببرنت خونه یا باغشون بگن باید با همه ما سکس داشته باشی ترتیب ما رو بدی بزور.بزور بهت بدن. پسر هم گریه کنه بگه ولم کنید ترخدا من آبرو دارم ولم کنید.......
شاید از اول دنیا زندگی بد پی ریزی شده چرا باید مرد بره دنبال زن چی می شد زن میومد دنبال مرد.بنظرم مردا باید تو یه حرکت شهادت طلبانه چنین سیستمی پیدا کنن نرن دنبال هیچ دختری نگاهشون هم نکن تا شاید این رویا رنگ واقعیت بگیره.
خسته شدم از این دوستی های مسخره که به درد لایه جرزم نمی خوره.
فرمود:یا علی شب معراج که مرا به آسمان برند زنانی چند از امت خود را در عذابشدید دیدم و گریه من بر آنهاست... زنی را دیدم که به مو های سرش آویزان بودند.و مغز سرش از شدت حرارت می جوشید.و زنی را مشاهده کردم که او را بر زبانش آویزان کردند و آبجوش جهنم بر حلقش فرو می کردند و زنی را دیدم که بر پستانهایش آویخته بوند و زنی را که گوشت بدن خویش میخورد و آتش در زیر او شعله میکشید.و زنی را مشاهده نمودم که پاهایش را به دستهایش بسته و مارها و عقربهارا بر او مسلط ساخته بودند.
و زنی را کور و کر دیدم که او را در تابوت آتشیت قرار داده و مغز سرش از بینیش بیرون می آمد و بدنش د راثر مرض جذام و پیسی قطعه قطعه و از هم متلاشی میشد .و زنی را دیدم که تنور آتش او را به پاهایش آویخته بودند.و زنی را دیدم که گوشت بدنش را از جلو و عقب با قیچی های آتشین می بریدند.و زنی که صورت و دستهایش را می سوزانیدند و او روده های خویش میخورد.و زنی سرش مانند سر خوک و بدنش بشکل چهارپا و به انواع عذابها معذب بود.و دیگری مانند سگ آتش از پشتش وارد می کردند و ازدهانش بیرون می آورند و ملائکه با گرزهای آتشین بر سر بدنش می زدند.
حضرت فاطمه عرض داشتند:یا رسول الله بمن بگویید که کار آین زنها چه بوده که خداوند آنها را این چنین معذب فرموده است.
حضرت فرمودند:
آن زنانی که به موی سرش آویخته بودند زنی بوده که موی سرش را از مردان نامحرم نمی پوشانیده است و آن زن که بزبانش آویخته بوند زنی بوده که شوهر خود را به زبان اذیت می کرده و آنکه به پستانش آویخته بودند.از همسرش تمکین نمی کرده است و آنکه به پاهایش آویخته بود بی اجازه شوهرش از خانه بیرون میرفته است و آن زن که گوشت بدن خود را میخورد زنی بوده که بدن خود را برای نامحرم زینت میکرده است.و آن زنی که دستهایش را به پاهایش بسته بودند خود را نمیشسته و لباسهایش را پاک نمیکرده و غسل جنابت بجا نمی آورده و به نماز اعتنائی نداشته است و آن زنی که کور کر لال بود از زنا فرزند بهم میرسانیده و به گردن شوهر خود می انداخته . و آن زن که گوشت بدنش را می بریدند خود را بمردان می نمایانده تا مورد توجه آنها قرار بگیرد.و انکهب دنش را میسوزانیدند و او روده های خود را میخورده زنی بوده که مرد و زن حرام را به یکدیگر می رسانیده است.و آن زن که سرو صورتش مانند خوک و بدنش بشکل الاغ بود زنیت که سخن چین و درغگو بوده است.
و آنکه بصورت سگ بود و آتش از پشتش داخل و از دهانش خارج می شده زنی بود خواننده و آواز خوان .آنگاه حضرن فرمود :وای بحال زنی که شوهر خود را بخشم آورد و خوشبحال زنی که همسرش را راضی بدارد.
پس زنان هم وطن موهارو بیرون نزارین چون اون دنیا از مو آویزونتون می کنن . و زبون درازی نکیند چون همین بلا سر زبونتون میاد. حرفهای شوهرنتان را گوش کنید خانوم من واقعا درد داره از پستان به سقف آویزون شی حالا اگه بی اجازه شوهرنتان بیرون رفتید دردش کمتر است چون از پا آویزون میشی و لی نکن اجازه بگیر بعد برو.لباستم بشور حمام هم برو وقتی مردت خواست ترتیبت بده اساسی حال بده چون امکان داره در آن هم از زبون آویزم بشی هم از پا هم از پستان.
اون لحظه که هیکل به نامحرم نشون میدی فکر کن دارن بدنت تیکه تیکه می کنن بطور حتم پشیمون میشی.
کس کشی درسته درآمد عالی داره ولی خانوم جان نکن بزار بعهده ما مردا فکر آخرتت باش.
آخرین گزینه واقعا درد آوره نمی دنم هایده مهستی خدا بیامرز الان چی دارن میکشن!!!.آتیش رد کنن کو... بعد از دهنت در بیاد خیلی عذاب دردناکیه.
در کل حرف شوهرت گوش کن یه راه میانبرم اینکه بری زن یه آدم ک س ک ش باحال بشی تا اون دنیا کمتر عذاب ببینی این دنیا بیشتر حال کنی
خیلی باید جالب باشه که هر جا میری مورد توجه باشی یا وقتی کسی از کنارت رد میشه به کناریش بگه دیدی فلانی بودا.اصلا یه غرور عجیبی بهت دست میده به خودت این حق میدی که با هر کسی هر رفتاری دوست داشتی بکنی چون خیلی معروفی.
یه روز با خواهرم رامبد جوان دیدم.خیلی آدم خاکی شیرینی بود. خودم زدم کوچه علی چپ که مثلا نمی شناسمش رامبد جوان برگشت گفت :من نمیشناسید من رامبد جوانم ها ها شروع کرد به بزله گویی مثل تو فیلماش حرف میزد و ما خیلی ذوق کردیم لذت بردیم.
ترانه علیدوستی وبلاگ نویس شده یکی از پستهای وبلاگش اینه ترانه علیدوستی
جالب اینجاست که اگه این واقعا ترانه علیدوستنی نباشه ملت ک... کرده باشه .
یه درخواست دوستانه یا عاجزانه از تمامی کسایی که این کلمات می خونن دارم حتی یکبارم .حتی یبکار هم کراک با هروئین شیشه و... امتحان نکنید . زیاد شنیدم که شیشه اعتیاد نداره موقع سکس فاز زیادی میده نمی دونم کمر سفت میکنه ولی شهوت بالا می بره برعکس تریاک. اینا راضی کردن وجدان خودته جز چرت پرت چیزی نیست.کلا چه تو عروسی چه تو پارتی سر عشق بازی سر سکس یکبارم نکشید آقاجان نکشید. وقتی یکبار بکشی برای چند ساعتی چنان لذتی بهت دست می ده که فکر می کنی رفتی بهشت بعد از چند ساعت از بهشت ترد میشی ولی همیشه لذت بهشت تو لای دندونات مونده انقدر اینکار می کنی که آخرش می کشی که تو همین دنیا باشی به جهنم نری .
خون بازی آخره خط یک معتاده .دیگه تزریق معتاد نئشه نمی کنه برای همین بعد از اینکه مواد به آخرین رگهای باقی مونده خودش تزریق میکنه نمی زاره مواد کامل تزریق بشه وقتی سرنگ خالی شد دوباره سرنگ می کشه ایندفعه خون همراه با مواد وارد سرنگ میشه دوباره سرنگ تزریق میکنه انقدر اینکار ادامه میده تا غش کنه از هوش بره.انقدر این منظره چندش آوره وقتی ببینی حالت تهوع بهت دست میده.
ترایاک کشیدن نسبت به کراک با هروئین شیشه کلا این موادهای رنگارنگ مثل کشیدن سیگاره.ترک تریاک یزره همت می خواد ولی اگه معتاد چیزه دیگه ایی بشی امکان نداره ترک کنی .جز خود کشی راهه دیگه ای نداره.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------
بعد از سریال لاست رفتم سراغ سریال فرار از زندادن .فرار از زندان خیلی خوب بود ولی چون لاست دیده بودم اونطور مجذوبش نشدم .لاست خوبی که داشت این بود که تناقص تو سریال دیده نمی شد.ولی فرار از زندان با اینکه خیلی هیجان انگیز بود ولی قسمت ها آخر سریال کاملا قسمتها اول سریال نقض می کرد.ولی با این وجود حتما توصیه می کنم این سریال ببینید.
-----------------------------------------------------------------------------------------------------
امروز ساقی پیشم بود .خیلی از ارتباطم با اون لذت می برم.چون ساقی مخالف شدید ازدواج پابند شدن.بعضی از دخترا بعد از یه لبی که میدن هزارتا خواستگار رنگارنگ پیدا می کنن .دو هزارتا خاطر خواه انقدر زر می زنن که یا از خیرش بگذری یا از دهنت بپره بگی با من ازدواج می کنی؟ولی حس می کنم که نسبت به چند سال پیش این درخواست ازدواج خیلی کمتر شده حداقل برای عشق بازی مجبورت نمی کنن بری بگیریش .قبلا یادمه مو ها طرف می دیدی می گفت جهزیه من تکمیله ها.
------------------------------------------------------------------------------------------------
با کمال شرمندگی دانشگاه آزاد ثبت نام کردم .دانشگاه آزادم سیستم عجیبی داره .یه درس به نام دفاع مقدس داره که همه گروه های آموزشی حتما باید پاسش کنن .
۱-یا مسخره بازی در میاری همه چیزو به شوخی می گیری قاعله رو تموم می کنی
۲-یا میری یه کاره نمیه وقت برای راضی کردن خودت پیدا می کن .
۳- یا بی خیال همه چیز می شی میری نگهبانی می کنی از همه چیز همه آرزوهات دل میکنی تا آخر عمر سیگار بدست گوشه اتاق نگهبانی به این فکر می کنی که کیا بهت رحم نکردن
۴-یا سراغ کار نمی ری ولی از هر طریقی که بلدی خرجت در میاری و درس می خونی تا فرصت بهتری گیرت بیاد.
گزینه ۴ انتخاب من شد.راه های زیادی برای رسیدن به روزی دو سه هزارتومن هست.رفیقی داشتیم خدمتش ۸ ماه قبل از من تموم شد. بعد از خدمت تقریبا ۷ ماهی بیکار بود تا اینکه چند ماه پیش بصورت پیمانی جایی استخدام شد.تو اون چند ماه بیکاری کارای مختلفی کرد .کفترفروشی.cd ,DVD كامپيوتر. حتي طلع فروشیم کرد. این چند ماهی که باید بیکار بمونم باید مزخرف کاری کنم پول در بیارم تا یه کار خوب پیدا بشه .پس پیش به سویه خرده فروشی .اگه حافظه ام یاری کنه یادمه که تو کتاب چهارم ابتدایی به اینطور کارها می گفتن:شغل های کاذب .
------------------------------------------------------
يادمه سال سوم ابتدايي توهمات عجيبي داشتم. فكر مي كردم وسط كوه يه دري هست با كلي نيرو كه همه هم گوش بفرمان من هستن تا دستور بدم. مادرم با ماشینی که آخر پلاکش تهران ۱۸ بود كساني کشته بودن من باید این ماشین هارو داخل شهر می شمردم گزارش می دادم.واقعا تو این حس بودم کاملا دوشخصیتی.كارم بجايي رسيده بود كه به يكي از همكلاسي هام به نام وحيد صيدلي هم ماموريت شمردن پلاك هاي تهران ۱۸ رو دادم و بهش گفتم اگه ۱۰۰ تا شد خبرم كن تا توام بتوني بيايي قلعه دقیقا یادمه يه روز که شیفت صبح بودیم زنگ تفريح به وحيد گفتم ساعت ۱۱ شب با هلكوپتر ميام سراغت .فرداش وحيد اومد سراغم گفت چي ش چرا نيومدي گفتم امشب نتونستيم فردا ميايم .توهمات خیلی شیرینی بود .چند روز پیش وحيد صيدلي ديدم پدرسوخته داشت ارشد معماري شو مي گرفت.
-----------------------------------------------------
اگه استادیوم های ورزشی رفته باشین احتمالا لیدرها رو دیدن .کار لیدرها اینکه شعاری بدن تماشاچی هم اونو تکرار کنه .تو محیط بلاگستان هم همچین قضیه ایی هست بعضی از وبلاگ ها نقش لیدر بازی می کنن بعضی هم تماشاچی.اگه لیدر بلاگی کس شعرم هم بگه بقیه پشت سرش تکرار میکنن .نکنید آقا جان نکنید.
-----------------------------------------------------
بعضی موقع ها آدم در آن نمی تونه بهترین تصمیم بگیره. دیشب با خواهرم ماشینی دربست کردیم .سر کوچه که رسیدیم خواهرم گفت:سمت چپ راننده هم که مرد میانسالی بود ترمز کرد نرفت گفت: شما به من گفتین چهار راه نگفتین برم تو کوچه(( راننده پدر سوخته داشت دبه می کرد)) خواهرم چون خیلی خسته بود با عصبانیت شدیدی که کمی هم همرا با جیغ بود فریاد زد : آقای محترم لطفا سریع برید تو کوچه ولی راننده سره حرفش موند نرفت.خواهرم گفت: پس ما کرایه شما رو نمی دیم راننده سمج گفت: ندین ولی من تو کوچه نمی رم. یکدفعه بصورت کاملا احمقانه ای کرایه راننده سمج تمام کمال تقدیم کردم بعد پیاده شدم به عبارتی قبر خودم با دستهای خودم کندم. خواهرم حسابی عصبانی شد تا دم در متلک گفت غر زد.از اونجا که اون بزرگتر از من بود منم سکوت اختیار کردم .خلاصه حسابی بی ناموسی کردم.راننده هم ضعیفه ایی بود راحت می تو نستم با چند حرکت آکروباتیک خلع یدش کنم. بهترین فرصت بود که حماسه سازی کنم برای سالهای متمادی مورد تشویق خاص عام قرار بگیرم. ولی امان امان از ضریب هوشی پایین که این فرصت طلایی نه تنها از دست دادم بلکه موجبات شرمندگی خودم هم فراهم کردم.حالا کی همچین فرصتی نصیب ما بشه که ادعایه حیثیت کنم .خدا داند ما ندانیم.
۱-پیک موتوری جهت پخش غذا حقوق ۲۱۰ هزار تومان
۲-تایپیست مسلط با درآمد عالی
۳-آقا با تجربه کافی شبکه ویندوز جهت واحد پشتیبانی
۴-راننده با اتومبیل تامین سوخت از ما
۵-به یک راننده نیسان بدون نیسان جهت پخش گاز و اکسیژن
۶-به یک فلش کار با حقوق عالی نیازمندیم
۷-گرافیست مسلط به نرم افزارهای گرافیکی
۸-به یک کارت پخش کن آقا نیاز مندیم
۹-به تعدادی برنامه نویس مسلط به دلفی.و بانک اطلاعاتی نیازمندیم
۱۰-به یک راننده پایه دو جهت کار با خاور شهری نیازمندیم.
خیلی محترمانه می گم(( آقا حاضرین برای اینکه اقامت کانادا رو بیگرین کون بدین )) در مورد مجید باقری گفتم یکی از هم کلاسیهای دوران دانشگاه که اهل خمین استان مرکزی بود.خیلی از این کس شعر ها مطرح می کرد مثلا می گفت اگه زن بگیری بری خونه از لای در ببینی پدرت داره زنت می کنه چه کار می کنی؟یکی گفت زنم طلاق می دم .یکی گفت پدرم می کشم .یکی هم دیگه نمی خواست اسم پدرش بیاره.عکس العمل یکی از بچه ها خیلی جالب بود.گفت من پدرم خیلی دوست دارم زنمم دوست دارم بخاطر همین آروم در می بندم میرم یه جا الاف می شم وقتی کار پدرم تموم شد برمی گیرم خونه.
دومین سوال مجید .اگه ۱۰۰ میلیون بدن بگن یه بار بده چه کار می کنی اگه می گفتی میدم می گفت پس تو کونی بیش نیستی اگه می گفتی نمی دم می گفت خیلی کس خلی.خلاصه از اون سوالها بود که در هر صورت بازنده بودی.
فکر شو کردن برم کاندا بگن من گی ام بعد از شانس بدم یه سیاه هیکلی بکن گیرم بیفته فکرش می کنم تا آخر عمر باید بدم خیلی خنده ام می گیره.این سوال هم میره تو دسته سوال های مجید .آیا حاضرید برای اخذ اقامت کاندا کون بدید..اینم جواب نداره.
الان ساقی پیشم بود.خیلی دختره دوست داشتنیه این یکی دوست دارم .ولی عاشقش نیستم فکر می کنم خیلی زندگی ام ماشینی شده دل به چیزی نمی بندم یا بهتر بگم عاشق نمی شم .دوران دبیرستان زیاد عاشق می شدم چه عشق جالبی بود ته دلت یه طوری بود.یه حس جالب .الان اصلا این حس ندارم.
--------------------------------
کتاب یعقوب کذاب نوشته یورک بکر خوندم در مورد این کتاب تو وبلاگ فرانی چیزایی خونده بودم .به نظرم شاهکار ادبی نیومد ولی خوندنش هم خالی از لطف نیست.فرانی توضیحات مفصل تری در مورد این کتاب داده .
خدمتم تقریبا یک یا دو هفته دیگه تموم میشه .چه قدر تجریه طولانی بود .پیر شدیم .
چند وقت پیش با خانومی آشنا شدم به نام نگار .شوهرش با یه زن دیگه گرفته بودن می خواست طلاق بگیره کارش افتاده بود به انتظامی در همین حین ما مخ زدیم بهش شماره دادیم .نگار مازندرانی بود .شب ها رو تلفن همگانی ستاد سیستمی پیداه می کردم با اون حرف می زدم به خیال خودم رامش کردم. امروز اومده بود شهر محل خدمتم می خواست کار طلاق یکسره کنه .با نگار وقتی صحبت می کردم همه رقمه حال می داد .ولی وقتی آوردمش خونه دیدم روسری از سرش بر نمی داره می گفت من یه سیده ام خوش ندارم مو هام کسی ببینه .من شنیده بودم شمالی ها آدم های باهوشین ولی فکر کنم در مورد نگار وقتی هوش تو شمال تقسیم می کردن صف آخر بوده کم بهش رسیده .یکی نبود بگه آخه احمق من با یه زنی که یه بچه داره چکار دارم بی شعور می گفت من با خانوادت آشنا کن تا با هم بریم بیرون .چقدر بعضی از ملت احمق تشریف دارن .با هزار ترفند روسری شو در آوردم ولی وقتی دیدم از ترسش یه گوشه کز کرده دلم براش سوخت فرستادمش رفت. دوباره زنگ زدم ساقی امروزهم با ساقی سر کردیم.از حماقت نگار داشتم آتیش می گرفتم شرط می بندم یزره مغز تو اون کله اش نبود .آخه تو که این کاره نیستی چرا با من حرف می زنی بعدش چرا میای خونه ام .فکر کنم یاد جونیش افتاده بود .
---------------------------------------------------------------------------------------------------------
سرباز جدیدی برامون اومده که بهایی بوده تازه مذهبش عوض کرده شیعه شده .البته صوری .می گفت بیشتر فک فامیلش استرالیا آمریکا هستن.می گفت مخصوصا تو استرالیا خیلی یه اینطور موردها راحت اقامت میدن. کسی می تونه دراین مورد راهنمایی کنه .مثلا اگه بخوای بری مثلا استرالیا دین عوض کنی حالا بهایی یهودی مسیحی فرقی نمی کنه اقامات میدن .شنیدم تا ۱۰ سال نمیشه وارد ایران بشی بعدش اگر هم بخوای برگردی با جونت بازی کردی .بطور کلی باید بی خیال ایران بشی.
بچه مردی بود .آره مرد بود !چون در عین حال که بغض گلوش گرفته بود گریه نکرد .چشماش قرمز بود راحت می تونستی دستی که گلوش چنگ میندازه تا گریه شو در بیاره ببینی ولی اون مرد گریه نکرد بغض شو خورد.وقتی اونو با خودم مقایسه می کنم به مردونگی اون بیشتر اعتقاد پیدا می کنم .یادمه اوله خدمت بعد از آموزشی که وارد یگان شدم.تو هفته اول خیلی سخت گرفتن از ما بیگاری سختی کشیدن.یه روز جمعه سرهنگ گفت امروز کار کنین تا بعد از ظهر مرخصی برین.منم حسابی حمالی کردم.از جون افتادم بعد سرهنگ مرخصی نداد رفت. خیلی داغون شدم.وقتی تو یگان بودم پدر و مادرم اومدن بهم سر بزنن .وقتی رفتم پیش اونا اونجا نتونستم مثل اون مرد بغض گلومو نگه دارم زدم زیر گریه .الان که فکر شو می کنم می فهمم من در برابر اون چقدر نازک نارنجی ام.
چند روز اولی که به پاسگاه تبعید شدم .فرمانده از من موبایل پیدا کرد اون موقع روزهای اول بود که با ساغی آشنا شده بودم .با موبایل با اون در ارتباط بودم یک شب فرمانده موبایل من پیدا کرد بردم تو دفترش حسابی اراجیف بافت که تو جاسوسی فلان بهمان .من باز هم یه جاپای بدی تو زندگیم جا گزاشتم گریه کردم این دو تا گریه مزخرف ترین گریه هایی بود که کردم چون از ضعف جسمانی و روحی من ناشی می شد.الان اگه بعنوان شخص ثالثی خودم در حال گریه تو اون زمان می دیدم یه سیلی محکم در گوش خودم می زدم .اعتراف می کنم که من یک نازک نارنجیم.
-----------------------------------------------------------------------------
حتما اون صحنه ای که چند تا سرباز آمریکایی چند تا عراقی تو حیاط خلوت خونه ای به باد کتک می گیرن دیدن باور کنید غلو نمی کنم رفتاری که با متهمین تو زندان یا بازداشتگاه های ایران می شه به مراتب خشن تر از اون صحنه هاست.اگه نهادی یا ارگانی سراغ دارین که می تونه از این اعمال وحشیانه ای که با متهمین میشه جلوگیری کنه یا حداقل از شدتش کم کنه با کمال میل حاضرم کمک کنم یا اگه شهادتی بخوان شهادت بدم.پلیس ایران به متهم مثل یک آشغال نگاه می کنن .گاهی اوقات به چشم دیدم که متهمی که هنوز جرمش ثابت نشده انقدر پلیس آگاهی کتک می زنه که از سر صورتش خون جاری میشه
پدرم بازنشت شده.بعد از بازنشستگی از دزدی هاش برام گفت که چطوری پول به حساب همکاراش می ریخته بعد نصف پول به پدرم می رسیده نصف پول به همکارش که حسابش برای دزدی پیشکش کرده بود.یا با مرام رابینهودی تو حساب بعضی از همکاراش که وضع مالی خوبی نداشتن حقوق بیشتری واریز می کرده .یه مقدار تخصصی بود که وارد جزئیات نمی شم.مسئولیتی خیلی سختی به پدرم واگزار شده بود.شخصا شاهد بودم که سه شیفت کار می کرد.آخر ماه که می شد خونه نمیومد برای پرداخت حقوق اداره کار می کرد.اصل حقوقش ۵۰۰ تومن بود .ولی با دزدی ۱۵۰۰ می شد.اون موقع خیلی تعجب می کردم تو اداره ایی که همه با ناله سودا می کنند چطور وضع پدرم انقدر خوب بود.چون کار پدرم تخصصی بود هر کسی از عهده اش بر نمی اومد بخاطر همین چندین ماه بعد از بازنشتگی هم تو اداره بود تا اینکه یه روز دیگه نرفت .اون موقع زیاد تعجب نکردم بهش حق دادم با خودم فکر کردم شاید زیادی خسته شده.ولی مسئله دیگه ای بود.پدرم می گفت این چند ماه آخر دولت مهرورزی احمدی نژاد راه دزدی بسته بوده بطوری که لیست اول باید بصورت شبکه به دارائی می رفته.اونجا حساب همه کنترل می شده .خلاصه راه دزدی بسته شده. پدرم هم وقتی دیده این دیگه نون تو این شغل نیست زده بیرون.
باید به احمدی نژاد تبریک گفت با همه گندی که بالا آورده دو تا کارش از به نظرم مثبت بوده .یکی همونی که بالا گفتم یکی هم وضعیت جاده ها. که نسبت به دولت خاتمی خیلی خیلی بهتر شده.من یادمه خیلی جاده های یک بانده داشتیم ولی الان نسبت به گذشته خیلی اوتوبان به جاده های ایران اضافه شده.
یه دست آورد مهم دیگه ای هم که داشته ثابت نگه داشتن قیمت مواد مخدر .که چند سالی هست هم چنان ثابته و تغییر نکرده و حتی با سهمیه بندی بنزین قیمت افیون تغییر نکرده.
---------------------------------------------------------------------------------------------------
سروش در وبلاگ صحبت پرسیده بود بزگترین ترس زندگیت چیه؟
مثله اکثریت بزگترین ترس منم بی پولی.چیزی هم که همیشه ازش می ترسم می ترسانم .رکب خوردن از خداونده .اگه راستی راستی اون دنیا باشه جهنم بهشتی برقرار . خیلی از ماها با حالتی کپ کرده به قعر جهنم وارد می شیم.نمی دونم با دانسته هایی که هست می گیم نیست.ولی باشه چی.؟
خیلی موردهای دیگه ای مثل معلولیت.تنهایی .اعتیاد.بی زنی یا بی دختری و.......... هست که می ترسم ولی از اونجا که پرسیده شده بود بزرگترین .دو مورد مهم گفتم.
-------------------------------------------------------------------------------------------------
بعد از چند وقت دلی از غذا در آوردم .ساقی برگشت چند ساعت پیش مهمون اون بودم و همین باعث شد روحیه خدمتی بالا بره.یه حال حسابی بکنیم.
حیف که شرایط زیستی محیطی اجازه نمیده. اعتقاد دارم برای سکس خوشگل یک ساعت کمه.
تا ساقی میاد یه مقدار حرف می زنیم بعدش مجبوریم زود کار تموم کنیم. ولی اگه وقت داشتم تمام لذتی که می شد از یه رابطه داشته باشی به ساقی هدیه می کردم .ازش هدیه می گرفتم .افسوس صد افسوس.ساقی خوبی که داره اینکه سکس بلده.
چقدر فکر کردن که یه این نتیجه رسیدن.مثلا من که تو فلان پاسگاه مرزی خدمت می کنم چون بومی هستم آب حمام جدا دارم.یا تیر اشرار قابلیت شناسایی داره به بومی نمی خوره.!
از این به بعد هر کی دفترچه پست کرد اسم شهر محل سکونت اشتباه بده .مثلا یکی از شهر های شمال یا تهران کرج.....انتخاب کنه که اگه تو همون شهرها افتاد که فه بها .هم عشق حال می کنه هم خدمت و اگر افتاد شهر خودش هم دم خونشه هم ۲ماه یا ۳ ماه از خدمتش کم میشه.
--------------------------------------------------
چند وقت پبش یه پسر ۱۴ ساله به جرم کفتر دزدی بردیم بازپروری.قبل از اینکه بریم تصویر دیگه از اونجا تو ذهن ام بود .مثلا یه چیزی تو مایه های مدرسه شبانه روزی .
خیلی وحشتناک بود.تا رفتیم داخل یکی از بچه ها عجیب تو چشمای من زل زده بود.با اشاره بهش گفتم چیه؟(یه مقدار حس لات بازی چاشنی این اشاره کردم)گفت: بیا.منم از همه جا بی خبر رفتم جلو .حروم زاده گفت: به هیکل گنده ات نناز مرغ هرچی بزرگتر تخم کنه گشاد تر میشه.یه لحظه ماست تو دهنم یخ کرد موندم چی بهش بگم.سرخ شدم..اصلا انتظار اینو نداشتم که نیم وجب بچه جرات کنه به من تو لباس اینطوری بگه.منم گفتم کم نیارم با کف دست زدم به نرده ها.هیچ موقع یادم نمیره ۲۰ تا بچه قد نیم قد یک صدا علاوه بر اینکه خواهر مادرمون آوردن جلو چشممون خواهر مادر تمامی همشهریان عزیز هم آوردن و کلی به شهر دیار جد ما فحش ناموس کشیدن .رئیس باز پروری افتاد جونشون تا می تونست می زد.ولی باورد کنید کک شون نمی گزید .هر چی کتک می خورد گستاخ تر می شدن. بیشتر نعره می کشیدن .داد میزدن بیارینش امشب عروسی داریم می خوایم حال کنیم .(با متهمی که ما آرودیم بودن)
یکی شون که فکر کنم بزرگ باز پروری بود دهنشو با سوزن دوخته بود می زد به تور آهنی .صحنه خیلی عجیبی چندش آوری بود.جرمش قتل بود به پیر زن کشته بود طلا هاشو دزدیده بود.طوری بود که متهم بعدی که دادن ببریم باز پروری من نرفتم تو.یعنی جرات نکردم برم ..
اولین توقف تو رشت داشتیم. شب تو یکی از هتل های رشت به سر کردیم صبح رفتیم به طرف بندر انزلی. چون فصب مناسبی از سال بود. تونستیم یه ویلا شیک کنار ساحل با قیمت مناسبی پیدا کینم شبی ۴۰ تومن ساحل خوبی داشت خوش گذشت .ساحل انزلی تمیز خوب بود بر خلاف ساحل چالوس یا نوشهر که تا دو قدم میری داخل آب غرق می شی ساحل کم عمقی داشت تو اونجا تنی به آب زدیم .رامسر شهسوار یا همون تناکابن آخوندی ام گشتی زدیم که اشتباه بزرگی کردیم برای تله کابین نمک آبرود شب اونجا نموندیم رفتیم چالوس .
سفر دلچسبی بود ولی این برام تجربه شد که دیگه طرف چالوس نوشهر نرم .ویلایی که اونجا رفتیم گرون مزخرف بود.از اون ورم از جاده چالوس برگشتیم انقدر جادپیچید ما پیچیدیم روانی شدم.
یه چیز جالبی که از شمالی ها دیده بودم دوباره برام تجربه شد.عدم فرهنگ سازی برای جذب توریست بود.تا حدودی به غیر از شهسوار رامسر تو بقیه شهر هایی که رفتیم از هرکی آدرس جایی می پرسیدی به عمد آدرس اشتباه می داد مجبور می شدی شهر چندین بار برای پیدا کردن به آدرس زیرو رو کنی .این درست بر عکس اصفهان بود. از شهروندهای اصفهانی اگه آدرسی می پرسیدی علاوه براینکه آدرس درستی می دادن اگر آدرس یه جای سیاحتی بود توضیحی در مورد اونجا می دادن با لهجه قشنگ اصفهانی خوش بشی می کردن جاهای دیگه ای هم بهت معرفی می کردن .ولی شمال طور دیگه ای با مسافر برخورد می کرد.مثل اینکه ارث پدرشونو ازت می خواستن خیلی بی احترامی می کردن.که این هم جای تعجب داشت.
--------------------------------------
خیلی تنها شدم ساغی تقریبا دو ماهی هست که رفته .مثل قبل دل دماغ خانوم بازی ندارم .اون موقعی هم که می رم پیدا نمی شه نمی دونم من عوض شدم یا مردم.خلاصه تنهای تنها شدیم
---------------------------------------
زن مثل یه قله است که باید فتح کنی .فقط یکبار لازمه این قله فتح بشه.
------------------------------
این هم در نوع خودش بی نظیره
چند روز پیش متهمی بردیم زندان که ۵ کیلو هروئین قاچاق کرده بود.قبل از اینکه ببینمش فکر می کردم حتما با آدم گردن کلفتی روبه رو میشم ولی بر خلاف انتظار به مرد میانسال متشخصی برخورد کردم.که اتفاقا خیلی هم آدم معتقدی بود. اون روز هم روزه بود و نگاران این بود که دادگاه زودتر تموم بشه تا نماز ظهرش غذا نشه.
این یکی هم مادر و خانوادش که به نظر انسانهای شریفی می اومدند براش اشک ریختن دعا کردن وبا تمام وجود از خدا می خواستن که کمک کنه.
صحنه عجیبی بود.می موندی که با این خانواده همراه بشی آرزوی آزادی طرف بکنه یا آرزوی مرگشو.اینها حق داشتن از خدا طلب مغفرت کنن ! یا از اون طرف خدا حق داشت بهشون کمک کنه!بالاخره این هم یکی از بندگان خدا بوده.ابراز پشیمانی میکرد. رو به درگاه خدا آورده بود..اصلا حق چیه ! حق معنی داره !
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
هروئین هر ۵ سانتش یک نفر نئشه میکنه.هر ۱۰۰ سانت میشه یک گرم.حالا حساب کنید ۵ کیلو هروئین چند نفر می تونه نئشه کنه !!! فکر کنم چیزی حدود ۱۴۰ هزار نفر تو یک لحظه بشه نئشه کرد.
هر یک گرم هروئین یک سال زندانی داره .که اگه قاضی بخواد پرنده رو مناسب با رای اون جون که ۵ گرم شیشه همراه داشت جریمه کنه مجازاتی جز اعدام به انتظار مرد میانسال نیست.
پدر مادرش اومده بودن وقتی قاضی اعلان حکم کرد مادرش از حال رفت خیلی صحنه دردناکی بود.بخاطر یه حال کوچیک زندگی طرف از بین رفت.جون خوش هیکل خوشتیپی بود .خانواده دار .پدرش جلو گریه شو نگر می داشت سعی داشت اشک نریزه ولی با این حال اون مردهم چند تا اشک از تو چشاش در اومد.مادرش هرچی به قاضی التماس کرد بی فایده بود.جون زندگی شو باخته بود.
تو کارای قضایی اگه سابقه نداشته باشی به ضررت تموم میشه .سابقه دارو بخاطر این جرم فقط جریمه می کنن ولی اگه پرونده نداشته باشی جرم سنگینی می برن که سابقه دار بشی.
انقدر صحنه درد ناکی بود که خودمم با اینکه زیاد از این متهم ها برده بودم بغض گرفتم.آخرین لحظه که خواستیم ببریمش زندان پدر مادرش بغل کرد .گفت شرمنده ام فقط همین در حالی که خیلی سعی می کرد بغضی که گلوش داشت خفه مکنه نترکه رفت تو تا ۵ سال دیگه .
مادرش میگفت نامزد داره چند ماه دیگه عقدش بوده .تکلیف اون چیه؟
شیشه مخدر گرونی خیلی کم کسایی هستن که معتاد شیشه بشن.گرمی ۱۰۰ تومنه .هر کسی میکشه برایه کیفه .شاید ماهی یکبار بتونه باهاش حال کنه.واقعا دلیلش برام مبهمه که چرا باید یه جون ۲۵ ساله رو بخاطر یه عشق حال کوچیک ۵ سال انداخت حلوف دونی .
مثلا چند وقت پبش یه جون روستایی بردیم که با یکی از اهالی ده درگیرمیشه مردم ده پاسگاه محل خبر می کنن روستایی از همه جا بی خبر که خیلی هم جوش آورده بوده با مامور دولت درگیرمیشه بعد در اوج عصبانیت میگه: کیرم دهن رهبر کیرم دهن خامنه ای که شما رو سیر می کنه فحش میکشه به مامورا .مامورام گزارش طولانی براش تنظیم میکنن می فرستنش دادگاه .وقتی بردمش پبش قاضی تو یه محاکمه نیم ساعته ارازل اوباش شناخته میشه بخاطر چندین جرم مختلف من که در کنارش میازارن به ۸ سال زندان محکوم میشه.۲ به توان ۵ در نظر بگیرین جرم اون دوتا بود ولی انقدر بهش اضافه شد که نتبجه حساب شد. شاید اگه فحش نمی داد با چند روز زندان قضیه تموم می شد .
راننده کامیون وقتی می خواد بار بزنه ۵۰۰ کیلو تریاک تو بارش جاساز میکنن بدبخت می فرستن تو دل جاده راننده گیر می افته .یا یه مادری که پیرش هروئینی بوده وقتی پسرش سه گرم هروئین داشته به خیال اینکه مامورا می ندازنش بازداشتگاه بعد از چند روز پسرش آزاد میشه یه زهر چشمی از پسرش بگیره معرفیش می کنه .پسر بد بخت می گیرن به ۵ سال زندان محکوم می کنن .خلاصه خیلی اتفاق های عجیبی تو زندگی بعضی ها رخ می ده که شاید در عرض یک ساعت زندگی یک انسان به تباهی کشیده می شه.
اونطور که من نحوه قضاوت دیدم .بشتر به کیر قاضی بستگی داره خوشش بیاد طرف بدون هیچ دلیلی آزاد خوشش نیاد به سخت ترین مجازات تنبیه می کنه.مثلا یه ساغی هروئین بردم دادگاه طرف سرد گرم روزگار چشیده بوده با زن بچه اش آورد پیش قاضی یک ریز گریه می کرد.بچه اش نشون می داد که با این چکار کنم بالاخره تونست دل قاضی بدست بیاره و با اینکه سابقه دار هم بود قاضی با ۳۰۰ هزار تومان جریمه بخشیدش.
تقریبا دو هفته بود به فاطمه خانوم شماره داده بودم خبری ازش نداشتم.چند روز پیش دوباره دیدمش.گفت:شمارت گم کرده بودم چند بار اومدم سراغت ولی پیدات نکردم .الان می تونی بیایی بیرون .باهاش رفتم بیرون.پایین شهر یه شهر ۷۰ هزار نفری می تونین تصور کنید.من یه همچین جایی برد.کوچه های خاکی با کلی ارازل محترم که درهر گوشه ای مشاهده میشدن .ترسیده بودم می خواستم بر گردم ولی خونسردی فاطمه خانوم مانع می شد که بر گردم با قدرت تمام بدوم به طرف امنیت.بالاخره رسیدبم خونه . فاطمه خانوم کلید انداخت در باز کرد رفت تو .بعد از چند دقیقه برگشت دم در گفت:الان نمیشه بیارمت تو .شب باهات تماس می گیرم.در تمام این مدت فاطمه خاونم طوری وانمود می کرد که خاله من سراغ اصغر قلی ...از من می گرفت منم سراغ آقا هاشم و جلال و اکبر از اون.
شب ساعت ۱۲ زنگ زد من ساعت ۱ خودمو رسوندم به خونه فاطمه خانوم.با ترس لرز رفتم تو.یه حیاط خاکی که باغچه ای داشت چندتا درخت و گل بطور نامنظمی توش کاشته بودن.با راهنمایی فاطمه خانوم وارد خونه شدم.کوچیک چرک ولی مرتب . اون طور که فاطمه خانوم تعریف می کرد.شوهرش شاه پسرش راننده بودن تو بیابون جاده نوردی می کردن.یه دختر جونی هم تو خونه بود که خیلی قیافه بد ترکیبی داشت.فوق العاده سیاه .فاطمه خانوم میگفت عروسم.از اونجا که نمی خوام زیاد وارد جزئیات شم و بیقه ماجرا رو بطور حتم می تونین حدس بزنین از ذکر جزئیات پرهیز می کنم .
ارتش چرا نداره
نیرو انتظامی خدا نداره
سپاه کلاه نداره
بعد از جنگ پیکار با خیابانهایه پهن و کوچه های تنگ شهرمان بالاخره پیروزمندانه به آپارتمانم رسیدم.و عاجزانه به خوابی عمیق فرو رفتم .بیدار شدم .ولی هنوز دلیل بیدار شدنم را نمیدانستم هنوز خسته بودم.در نیمه هوشیاری متوجه زجه گوش خراش تلفن شدم .بی اعتنائی صدا را مصممتر میکرد برای بیداریم.خسته مستاصل دست چپم را برای خفه کردن ناله دراز کردم.
صداهای عجیب و نامفهومی از جماعتی از آدم ها در می آمد.زن مرد پیر کودک...که انگاری همه یک مخاطب داشتند.یک آن صداها قطع شد به پچ پچه خفیفی مبدل گشت.
زنی به صدا درآمد.
آقا.آقا کمکمان کن!
¤¤چه کمکی من خسته ام
آقا تو مسیح تورات مایی رهایمان کن
¤¤شماها کیستید؟
آقا ما سالهاست که در بندیم پدرانمان نیز در بند بودمد.پدران پدارنمان هم.تمامی نسل های من جنگیده اند به امید روز معود.
¤¤روز معود!!
روز معود نزدیک است راه نجات ما تویی
¤¤من چگونه؟چگونه شما اسیر شده اید .توسط کی؟
مادرانمان اسیر نبوده اند.در سالهای دور ما در جنگی شکست خوردیم .اسیر شدیم.و از آن به بعد به ما آموختند که چگونه خود را اسیر کنیم اسیر بمانیم.
¤¤مگر می شود که انسان خودش را اسیر کند؟
آقا ما ...( صدای عجیبی بلند شد .صدا نبود! موسیقی بود نه! ترانه بود نه! شعر بود!هرچه بود با زبان آنها فرق داشت.صدای زن قطع شد .پچ پچه از نفس افتاد .همگی آن ترانه را مسرورانه زم زمه کردند.گویی هیچ دردی نداشتند.)
با دست راست قطع کردم دویاره خوابیدم.
به سراغ من اگر می آیید. نرم و آهسته بیایید،مبادا که ترک بردارد. چینی نازک تنهایی من.
امروز:
به سراغ من اگر می آیید.با کلنگ پتک نیایید.مبادا ویران کنید. دیوار بتنی تنهایی من
مردمینسال هم جون خام .مرد میانسال با اون شرایط کاری ازش بر نمی یومده جز صبر .باید صبر میکرد تا شاید مولا ایران خانوم طلاق می داد .
حقیقت شو بخواین مولا همچین هم عاشق ایران خانوم نبوده چون رو سر ایران خانوم دوتا هوو میاره .که یکی از یکی خوشگلتر .سوری هیفا .شایعه شده بوده که مولا چند تا زن صیغه ای هم داشته .از مال ایران خانوم خرج اونا می کرده .اهل محل مونده بودن چرا ایران خانوم اقدام به طلاق نمی کنهاز شر مولا راحت نمیشه .ولی نمی دونستن که ایران خانوم می ترسیده .می ترسیده که از مولا طلاقش بگیره الا خون بالا خون بشه .مجبور بشه تا آخر عمر بی آقا بالا سر زندگی کنه .از اون طرفم اصلا رو مرد میان سال حسابی وا نمی کرده بهش اطمینان نداشته.
مرد میانسالم که از ترس مولا جرات نداشت به ایران خانوم نزدیک بشه.این آخریا عملیم شده بوده وقتی با رفقا ش بزمی راه می نداخته سنگ سیخی برا بوده برای مولا شاخ شونه می کشیده میگفته فلانش میکنم بهمانش می کنم .همچین که نئشگی از سرش می پریده همه حرفاش فراموش می کرده.
الان چندین سال از اون ماجرا ها می گذده .مرد میانسال همچنان نقشه می کشه ایران خانوم همچنان زن مولاست.
این روزا تو چشم های هر مرد میانسالی که نگاه می کنم برق چشماش منو می گیره .درست مثل چشم های مرد میانسال روزنامه فروش محله
امرزو یه مرد روستایی دیدم که یه سگ همراهش بود.سگ بدون هیچ مانعی می تونست بره میتونست بره تو صحرا های اطراف روستا برای خودش زندگی کنه قطعا زندگی زیباتری داره و زجر کمتری میکشه .ولی اون عادت کرده به برده بودن اون به بندگی عادت کرده به بدبختی و انگلوار زندگی کردن .همین بزرگترین مانع بر سر راهشه. شاید من ما هم به خیلی از این چیزها عادت کردیم.
------------------------------------------------------------------------------------------------------
خاطرات یک مغ از پائولوکوئلیو با ترجمه آرش حجازی خوندین.این کتاب یه سفرنامه واقعی با یه داستان خیالی .
یه کتاب دیگه از همین نویسنده خوندم به نام کنار رود پیر نشستم و گریستم خیلی ریتم خسته کننده ای داشت.ولی زیبا نوشته شده بود .شاید به خاطر ترجمه خوبش بوده.
یه کتاب هم از نسرین قدیری به نام تنها یکبار پرواز کن که واقعا کتاب مزخرفی بود.چقدر شخصیتهای جورباجور داشت که همه بلا استثنا عاشق بودن که آخرش مثل فیلم هندی به خوبی خوشی تموم شد تعجب می کنم چطور این کتاب به چاپ سوم رسیده .
فیلمی که دو شخصیت اصلی داره داستین هافمن در نقش اوئیس دگا و استیو مک کوئین در نقش پاپیون.
دگا انسان باهوش با استعدادی بود ولی استعداد شو در راه جامعه خرج نکرده بود. برای خودش زندگی کرده بود .و در طول فیلم ناخواسته وارد جریانهایی شد که هرچه بیشتر از جامعه ترد شد . بین آزاد زندگی کردن اسرات گیر کرده بود.دوست داشت آزاد باشه ولی نه به هر قیمتی برعکس هم بندیش که حاضر بود هر هزینه ایی بپردازه تا آزاد زندگی کنه.دگا وارد جریانها ناخواسته ایی می شد هرچه بیشتر تو این جریانها غرق میشد .آخر فیلم هم تو جزیره ایی گیر کرد که آخر دنیا بود .عقل شو از دست داد.به اسارت تن داد.
ولی پاپیون چون می خواست هیچ موقع از رسیدن به آزادی مایوس نشد. دوست داشت تحت هر شرایطی اونطوری که دوست داره زندگی کنه نه اونطوری که دیگران از اون می خوان .تا آخرین لحظه ام تلاش کرد .که من فکر می کنم موفق شد.در طول فیلم هم اگه بخت یارش بود زودتر به هدف می رسید.
من تو زندگیم دوست دارم نقش پاپیون بازی میکردم . ولی همیشه مثل دگا عمل کردم.هزینه رو پرداخت کردم بعد به خودم گفتم که ارزش شو داشت .مخصوصا الان که از شهر کاشانه کیلومترها به دورم تو تبعید گاه نظامی هستم .ارزش داشت بخاطر حماقت کسه دیگه ایی این همه شریط خدمتم سخت کنم .نگم من نبودم .واقعا ارزش داشت.این سوالی که دوماه روز شب از خودم می پرسم .خیلی وقت ها هم به سرم میزنه در کمال آرامش برم همه رو لو بدم دوباره برگردم به خوش خدمتی سابق واقعا نمی دونم چی جلوم می گیره که اینکار نمی کنم .خودمم موندم توش ۸ ماه دیگه نه من اونا رو می بینم نه او نا من هرکی میره تو شهر خودش ..........

هم اونطور که شاهد بازی بودین جان به لب پرسپولیسی ها رسید تا پرسپولیس بازی برد قهرمان شد.
من خرافاتی نیستم ولی برای مزاح هم که شده از دقیقه ۷۰ به بعد شروع کردم به خرافه پردازی .گفتم : که هرکی زیر بغل منو بو کنه پرسپولیس گل می زنه قهرمان میشه .برای بو کردن زیر بغل و قهرمانی پرسپولیس معرکه ای گرفتیم حسابی آب تابش دادم . پسر دادیم پشت سر هم دعا می کرد نماز حاجت می خوند صلوات می فرستاد از ۱۴ معصوم کمک می خواست . تا ۴ دقیقه به اتمام بازی که دیگه امیدش از کرامت خدا قطع شد. بالاخره زیر بغل من با اکراه بو کرد پرسپولیس بعد از چند دقیقه گل زد قهرمان شد.
حالا چه نتیجه گیری از این قضیه می شه کرد .هیچی فقط به اتفاق جالب بود.!!!!
تصویر هلاک شدن یه حشره بوسیله غورباقه خیلی زیباست مخصوصا موقعی که قورباغه با آرواره هاش بازی میکنه تا اون موجود مفلوک قورت بده .
در لحظاتی از زندگی مشاهده دست پا زدن خودت هم دلچسب .فقط باید از یه نگاه دیگه به روح جسم خودت نگاه کنی لذت ببری.وقتی به دست های سیاه پینه بسته خودم نگاه می کنم به لجن زاری که توش گیر کردم بی امید دست پا می زنم خندم می گیره .تو این مدت خیلی فکر مشغول بوده که چطوری از اینجا سر در آوردم چرا باید اینجا تبعید بشم.((مدتی به یه پاسگاه بیرون شهر تبعید شدم )) فهمیدم که این مسر زندگی باید از مسیر خط کشی شده که برات تعیین شده حرکت کنی .اگه صد بارم تکرار بشه باید تو اون مسیر باشی باید باشی باید.
زندگی درست همینه مثل غورباقه ای که طعمه خودش انتخاب می کنه .طعمه حق انتخاب نداره .بازندگی نباید سر ناسازگاری داشت .باید از تمامی لحظاتش لذت ببری هیچ گله ای نکنی.از تمام لحظاتش حتی موقعی که اون سعی داره با آرواره هاش قورتت بده.
بعضی موقع ها به حال برادر کوچیکم غبطه می خورم .اون خیلی شادتر از من حداقل اون نمی دونه که باید به مادر تو کار خونه کمک کرد فقط می خوره میره پی کارش.فرق من اون اینکه من می دونم کاری نمی کنم اون نمی دونه کاری نمی کنه. درست مثل این جنگولک بازی ها که بعضی از مردا برای دفاع از حقوق زن می کنن غور میزنن ولی از یه طرف واقعا آدم گشادیش میاد بره سراغ کاری که انجام ندادنش راحت تر از انجام دادنش .فقط لامسب فکر آدم مشغول می کنه باید به کاری برای این مشغله فکری کرد.
الان عمویه من از اون حس حال در اومده کلا بی دین شده .ولی دختر عموم همونه که بود بازم عشق پسر بازی از جور جنگولک بازیاست.
حالا نتبجه اخلاقی:اول:اگه کتابی شما رو نئشه کرد قرار نیست کس دیگه ایی هم با خوندن اون کتاب نئشه بشه.دوم :کسی که اهل کتاب نیست آدم احمقی نیست حداقلش اینکه راه اشتباه نمی ره بعد تو پیری بفهمه که ای دل قافل عمری ره بیهوده رفتیم سوم :بی خود کسی مجبور نکنین کتاب خون بشه آقا بدش میاد حالا تو هی بگو بخون .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
حتما تا حالا تبلیغاتی از رابین سون دیدن .مخصوصا تبلیغی که جهان پهلوان حسین رضا زاده توش پوفیوز بازی در میاره.خیلی دوست دارم بدونم این شرکت برای کیه که این همه ازش پشتیبانی میشه .یه چیز جالبه دیگه این شرکت از ایران بخاطر انبوه سازی تو دبی لوح تقدیر گرفته .کدوم دولت پوفیوزی تو کجای جهان به شرکتی که تو کشور همسایه فعالیت میکنه و رغیب تجاریش محسوب میشه لوح تقدیر میده .و کدوم ملت پوفیوزی به این دولت رای داده .
قدیما مردا بنیه داشتن روغن حیونی می خوردن چنان زنشون می کردن که دیگه زنشون هوس نکنه به یکی دیگه بده ولی جون ای امروز بی بخارن راه می رن آلتشون می خوره پاشون آبشون میاد نمی تونن زن خوب بکنن زنم میره به یکی دیگه میده.جونای امروزی ج ق و شدن بی بخارن.
تو این چند وقتی به تجربه های گرانبهایی دست پیدا کردیم.یکی از این تجربه ها این بود که چند وقته با یه خانوم خوشگل به نام ساقی دوست شدم.که انصافا قیافه زیبایی داره.این خانوم خوشگل همسایه دیوار به دیوار مرضیه است.مرضیه همون خانوم قبلی که باهاش دوست بودم.جالب اینجاست که مرضیه متوجه ارتباط من با ساقی شده حسابی دلگیر شده سعی میکنه به هر طریقی من از اون دور کنه .با این حساب فکر کنم که یک زن در هر شرایطی از هوو بدش بیاد .قبلا فکر می کردم فقط در شرایطی از هوو بدش میاد که عاشق مرد باشه ولی اینطور نبود.ولی برای من هیچ فرق نمی کنه که مثلا مرضیه با چند نفر سکس داشته یا داره.
دوم:گوجه کیلویی ۳۰۰۰ تومن موز کیلویی ۱۸۰۰ تومن خیار کیلویی۱۰۰۰ تومن .تقریبا ۸ ماه به اتمام ریاست جمهوری حضرت عشق باقیست.ملت رای بدین!!!!
سوم : قبل از عید یه ذرت بو داده یا همون چس فیل خودمون گرفتم .البته از نوع کارخونه ایش .متاسفانه یکی از ذرت ها مثل یک تیکه سنگ بود .باعث شد گوشه یکی از دندان های آسیاب من بشکنه .بخاطر همین مجبور شدم ۱۱۰ هزار تومن پول خرج کنم برای عصب کشی پر کردن .حالا این کجاش اشکال داره .هر دو جاش هم اون ذرت صفت که از سنگم سخت تر بود .هم مبلغ درمان.که هم فوق العاده زیاده هم تحت پوشش بیمه نیست.!
-----------------------------------------------------------------------------------------------
تو بخش نظرات یکی از هم وطنان خرم آبادی صحبتی کرده .که کاملا با اون موافقم.همین جا دست بالا می برم میگم من اشتباه می کردم.خیلی کلی می نوشتم .خرم آباد بودن کسایی که دوست داشتن شهرشون اونطور که بود نباشه.کاملا اون کسان قابل احترام بودن که معذرت می خوام اگر حرفی زده شد کسی رنجیده خاطر شد.
آدرس دوست من اینه http://khoramabadboy.blogfa.com
اگر اعتیاد را بیماری بنامیم . دلیل اینکه این قشر خاص از جامعه زندگی برایشان مشکل می شود این است که فراموش شده اند. و خود اینها هم می دانند که فراموش شده اند.کسانی که آنها را می شناختند فراموششان کرده اند.چون به چیز دیگری فکر می کردند.و کسانی هم که آنها را دوست دارند فراموششان کرده اند زیرا باید وقتشان را صرف اقدامات و راه یابی برای بیرون آوردن آنان بکنند.و به قدی غرق این اقدامات هستند که در نتیجه به کسی که باید بیرون بیاورند فکر نمی کنند.
این هم جزئی از قانون طبیعت است. در نتیجه می بیند که در بدترین حالت زندگی نیز هیچکس واقعا نمی تواند به فکر کس دیگری باشد.زیرا واقعا به فکر کسی بودن یعنی که لحظه به لحظه به فکر او باشیم و هیچ چیز نتواند ما را از این اندیشه منصرف کند.نه توجه به خانه و زندگی و نه توجه به مگسی که می پرداما همیشه مگس ها می پرند و خارش وجود دارد .این است که زیستن دشوار است و این اشخاص آنرا خوب میدانند.
همشهریان ما خود را با طاعون تطبیق داده بودند و می توان گفت که همرنگ محیط شده بودند زیرا کار دیگری از آنان ساخته نبود.طبیعی است که باز هم حالت بدبختی و رنج را داشتند اما دیگر نیش آن را احساس نمی کردند.گذشته از آن مثلا دکتر ریو متوجه شده بود که بدبختی همین است.زیرا عادت به نومیدی از خود نومیدی بدتر است.÷یش از این جدا ماندگان واقعا بدخت نبودند .در رنج آنان فروغی بود که تازه خاموش شده بود.اکنون آنان را در گوشه کوچه ها در کافه ها و یا در خانه ها دوستانشان خاموش و گیج و با چشمانی غمزده می دیدی و در سایه آنها همه شهر در نظرت اطاق انتظاری جلوه می کرد.کسانی هم که شغلی داشتند آن را به روال طاعون با رعب و وسواس و بی تظاهر انجام می دادند.همه متواضع شده بودند.برای نخستین بار جدا ماندگان اکراهی نداشتند که از غایب شان صحبت کنند به زبان همگان حرف بزنند و فراق خود را از همان زاویه ای که آمارهای طاعون را نگاه می کنند بسنجند.با اینکه تا آن زمان رنج خود را بیرحمانه از بدبختی همگان جدا می کردند.اکنون اختلاط آنها را می پذیرفتند.بی حافظه و بی امید تنها در زمان حال مستقر شده بودند.در واقع همه چیز برای آنان به صورت حال در می آمد.باید این را گفت که طاعون همه قدرت عشق و حتی دوستی را از آنان سلب کرده بود.زیرا عشق کمی به آینده احتیاج دارد و دیگر برای ما فقط لحظه ها وجود داشت.........
تا کنون روشن شده است که این حالت شامل انصراف از مشخص ترین مسائل بود.در اوئل طاعون مردم تحت تائثیر چیزهای کوچکی بودند که برای خود انها بسیار مهم بود و برای دیگران وجود خارجی نداشت و به این ترتیب سرگرم زندگی شخصی خود بودند.حالا بر عکس آنان فقط به چیزی توجه داشتند که مورد توجه دیگران بود.فقط عقاید عمومی داشتند و عشق شان برای آنها چهره مبهمی گرفته بود...چنان سرگرم طاعون شده بودند که گاهی دیگر به هیچ چیزی امید نمی بستند مگر در خواب و خود را در حال اندیشه غافلگیر می کردند:««خیارک ها کاش تمام می شدند»» اما در همان حال خواب بوند.در واقع همه این دوران عبارت از خواب درازی بود.شهر پر از خوابیدگان بیدار بود که فقط گاه گاه در لحظاتی استثنائی از سرنوشت خود فرار می کردند و در دل شب زخم درونشان که ظاهرا بسته شده بود ناگهان سرباز میکرد.آنگاه از خواب می پریند و سرسام زده آن را می آزمودند.با لبان متشنج در یک لحظه رنج شان را که ناگهان تازه شده بود و به همراه آن چهره منقلب شان را باز می یافتند.سحرگاه به طاعون یا بهتر بگوئیم به عادت رزمره شان برمی گشتند.
خواهید پرسید که آنان چه قیافه ای داشتند .پاسخش ساده است هیچ قیافه خاصی نداشتند .یا می توان گفت که قیافه همه مردم شهر راداشتند.در آرامش و یا پریشانی های بچگانه شهر شرکت می کردند.مثلا می شد در میان آنها باهوش ترینشان را دید که با ظاهری نظیر همه مردم در لابلای ستون های روزنامه ها و یا در برنامه های رادیو به دنبال دلایلی می گردند تا باور کنند پایان طاعون نزدیک است و ظاهرا امیدهای خیالی ببندند و یا به خواند ملاحظاتی که یک روزنامه نویس شاید بطور تصادفی و در حال خمیازه کشیدن از خستگی نوشته است دچار ترس بی پایه ای شوند..............
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
این چند پارگراف قسمت های از کتاب طاعون نوشته آلبر کامو ست.چقدر شباهت بین شهر طاعون زده اران با کشور ما ایران وجود داره .عملکرد شخصیت های این کتاب خیلی راحت می شه در عملکرد اطرافیان در مقابل با یک کشور طاعون زده دید .تو همین بلاگستان هم می شه کسایی رو دید که عملکردی جز عملکرد شخصیت های رمان کامو ندارند.
چند روز پیش.بازرسی نیرو انتظامی مثل آوار بر سر ما خراب شد. چه چیزها که پیدا نکرد.چه گزارش ها بر علیه فرمانده بی چاره ما که ننوشت .یک عدد قلیان و چندین عدد فیلتر سیگار که به نوعی ما فکر می کردیم فیلترها در جایی امنی دور از دید حضرات قرار دارند. ولی زهی خیال باطل.4 عدد تلفن همراه .یک عدد موچین.یک عدد شرت زنانه در فایل یکی از هم رزمان.و عکس هایی از خواننده های زن ایرانی که بازرسان به اشتباه گمان کردن عکس هایی از فاحشه ها ست و خطاب به هم رزم ما گفتند: این جنده ها کیت می شن عکس شون چسبوندی تو فایلت. واشتباه بازرسان برای شناسایی ایرج قادری که باز هم ایرج قادری را با عکس پدر یکی از دوستان اشتباه گرفتند که در این مورد بخت با ما یار بود.چندین پاکت سیگار که در زیر پتو پنهان شده بود.
فکر کنم با این گندی که بالا آوردیم نفری یک هفته رو باید بکشیم..
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------
یه دختری تو تشیع جنازه مادرش یه پسر میبینه ازش خوشش میاد یک ماه بعد می زنه خواهرش می کشه. چرا؟
این معما یکی از دوستان به ما گفته .ذهن مارو چند روزیه مشغول خودش کرده .کی جواب این معما می دونه؟
فکر می کردم که این حرف از روی باد شکم گفته ولی الان به این نتیجه رسیدم که فروید عزیز جز حقیقت چیزی نگفته .من قبل از رابطه جدیدم تقریبا ۷ ماهی بود.که هیچ رابطه ایی نداشتم . دچار افسردگی شدیدی شده بودم ولی بعد از رابطه بطور قابل ملاحظه ایی احساس شعف میکنم .
یک شب با یکی از هم خدمتی ها که فوق لیسانس معماری داشت ستوان یکمی بهش داده بودن .مشغول گپ زدن شدیم .دوست ما می گفت زیاد پایبند دین نیست ولی بنظر اون تا وقتی که تو ایرانه داشتن رابطه جنسی قبل از ازدواج درست نیست.ولی اگه خارج از کشور زندگی می کرد مسئله فرق داشت.((فکر کنم اینجا این دوست ما دچار خود سانسوری شد.چون اولاً قرار شد وقتی کارت پایان خدمت گرفتیم ببرمش آنتالیا ک س بکنه.دوماً فکر نکنم داشتن رابطه تو ایران با خارج از ایران زیاد فرق کنه !)) ازش پرسیدم مشتاق جان پس شما چطوری این میل جنسی تا حالا کنترل کردی می کنی .بالاخره این هم یه نیاز جسمی مشتاق جان جواب داد بالاخره راهی هم برای ارضاء ما وجود داره.((واقعا مرحبا به این مملکت گل بل بل که یه جون ۲۸ساله خود ارضاء یی می کنه.))
باید قبول کرد که تو ایران برای خیلی ها پاسخ دادن به تمایلات جنسی میسر نیست.مثلا تو جایی که من خدمت میکنم از بیست تا سربازی که هستیم ۸ تاشون تا حالا رنگشم ندیدن.یعنی طبق نظریه فروید ما هشت جوان بیمار داریم.
<< آی مَردُم مُردَم
باز هم سر خوردم
مُردَم از مَرد ِ بد ِ نامَردم
من به خود نه که به زن بد کردم >>
جدا چی فکر کرده اینو خونده!
-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*
اکثر دوستان وقتی عکس هایی که تو خدمت انداختم می بینن می گن شبیه سروش هیچ کس شدی!

وقتی بخوای یه خانوم رو بکنی بگه بزار محرم تموم شه بعدا میام پیشت.یعنی حداقل تا یک شنبه باید اندر کف بمانی.که این مورد واقعا زور داره....
در طول دو هفته گذشته من موفق شدم به خانوم این خونه شماره بدم باهاش دوست شم.امروز تقریبا بعد از ۷ ما باز هم موفقیت دیگه ایی کسب کردم خانوم خونه رو خیلی محترمانه گایدم.
خانوم خونه می گفت این هفته محرم من نماز می خونم بزار حداقل هفتمش بگذره بعدا .ولی کو گوش شنوا. گناه گناه محرم غیر محرم نداره.
سارتر یه کتابی داره بنام تهوع .وقتی مشغول بودم یه احساس تهوع روکانتن واری بهم دست داد.هنوز هم این احساس از دست ندادم.
این هم چند بیتی از حضرت مولانا:
ای خدا این وصل را هجران مکن سرخوشان عشق را نالان مکن
باغ جان را تازه سر سبز دار قصد این بستان این مستان مکن
چون خزان بر شاخ برگ دل مزن خلق را مسکین سرگردان مکن
کعبه اقبال این حلقه است بس کعبه امید را ویران مکن
این طناب خیمه را بر هم مزن خیمه توست آخر ای سلطان مکن
----------------------------------------------------------------------------------------------------
با یکی از هم خدمتی های روشنفکر در باره ولایت فقیه بحثی شد .دوست ما می گفت رهبر امام زمان تعیین میکند.گفتم ای دوست چگونه؟گفت بصورت غیب .گفتم ای دوست توضیح بیشتر.گفت:امام زمان در خواب بعضی از مراجع رفته از اون طریق ولایت تعیین کرده.گفتم ای دوست بسیار خرسند شدیم که ما را روشن نمودی.
این عمل میشه به جای در زدن بکار برد.تازه کشفش کردم.
------------------------------------------------------------------------------------------
کریسمس تو فصل مرگه فصلهاست.نوروز قشنگ تره به خاطر اینکه تو فصل زندگیه.از همه تخمی تر عیدهای مذهبی مسلمان های مملکت که معلوم نیست کیه .
درخت من دوست داشت بمیره خسته بی جون بود. مثل جانداری که درحال مرگه تکون خفیفی می خورد .دوباره ساکن می شد.ولی درخت نمی مرد زنده بود. درخت می خواست بمیره ولی انقدر ضعیف بود که نمی تونست به زندگیش پایان بده.درخت حالم بهم زد ضعیف بی وجود.
عجیب غمناکم در غم غوطه ور شدم. حس می کنم تو دریایی بزرگ از بی سرانجامی کسلی بی هدف شنا می کنم بدون اینکه اثری از ساحل ببینم .باور کنید تا دور دست ها هیچ خشکی دیده نمیشه .
الان دارم از آخرین قطرات مرخصی استحقاقیم استفاده می کنم از روز اولی که اومدم دارم می شمرم کی امروز میاد .حالا باید چهار ماه دیگه بشمرم چیزی نیست چهار ماه کسل کننده هجو بی بار بیهوده.
روز های اول مرخصی رفتم کوهدشت سر قبر رفیقم حامد .خیلی دردناک بود خیلی .تا حالا سر قبر کسی گریه نکرده بوده اگرم کرده بودم به زور بود می خواستم پیش جمعی که داران تو سر خودشون می زنن خودمو ناراحت نشون بدم ولی سر قبر حامد بی اختیار گریه ام گرفت اولین بار بود اولین بار .
شب رفتیم خونه یکی از رفقای سجاد تا صبح اونجا بودیم .به یاد حامد کشیدیم گریستیم .یه کی از آهنگ های داریوش حامد خیلی قشنگ می خوند .(( چشم من بیا من من یاری بکن .گونه هام خشکیده شد کاری بکن .غیر گریه مگه کاری میشه کرد. کاری از ما نمیاد زاری بکن.اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد تا قیامت دل من گریه می خواد .قصه گذشته های خوب من خیلی زود مثل یه خواب تموم شدن.حالا باید سر رو زانوم بزارم .تا قیامت اشک حسرت ببارم . ......)) این آهنگ وقتی اون شب گوش می کردم بی اختیار گریه می کردم .یاد اون شب ها بخیر .یاد پارک ساحلی یا پل علوی بخیر وقتی حالمون گرفته می شد می رفتیم کنار اون رودخونه که بیشتر شبیه فاضلاب بود تا رودخونه می نشستیم در دل می کردیم.یاد اون شب ها که می رفتیم از دکه های کیو سمبوسه می گرفتیم بخیر .یاد کله پاچه صبح بخیر
فرداش بعد از اینکه دوباره رفتیم سر خاک شب با حبیب حسین هاشم آباد مسعود و سجاد رفتیم بروجرد خونه یکی از رفقای سجاد .یه خونه دانشجویی تو گلدشت بروجرد .شب یلدا اونجا بودیم تا خود صبح با وجود اینکه شدیدا خوابم میومد بیدار موندیم کشیدم .شب به یاد موندنی بود .مسعود از بد بیاریاش گفت .مسعود وقتی دانشجو بوده .رفیقاش که کراکی بودن میان خونش .مسعود می ره براشون جنس تهیه کنه با سه گرم کراک تو تهران گرفتار میشه .سه سال براش می برن مجبور میشه سه سال از بهترین دوران زندگیش تو زندان بسر کنه .اون موقع اومده بود مرخصی .خیلی چیزا از زندان تعریف کرد .می گفت تو زندان فقط کراک می فروشن .کراک گرمی ۵۰ تومن معامله می شه می گفت تریاک کم گیر میاد اگرم گیر بیاد گرمی ۲۰ تمونه .ساغیا چند تا نوچه دور بر خودشون جمع می کنن خرج اونا رو میدن.و بخاطر اینکه گیر نیفتن.کراک بسته بندی می کنن می دن نوچه ها شون قورت می دن .گاهی این بسته ها ۵۰۰ گرمه .بعضی مو قع ها که اینا می رن دستشویی اون بسته میاد پایین حواسشون باید جمع باشه وقتی میاد پایین دوباره باید قورتش بدن تا لو نرن.خیلی چیزایه دیگه تعریف کرد که واقعا آدم شاخ در می آورد
-------------------------------------------------------------------------------------
نمی فهمم که چرا این بلا سر اون جمع صمیمی اومد همه اون جمع به نوعی بد بخت شدن از من گرفته تا امین که فکر می کردم خوشبخت ترین آدم روی زمینه..مهرداد خیلی غمگین بود می گفت قرصی شده یه جورایی خیلی دلم می خواست پیش مهرداد باشم دلم براش حسابی تنگ شده بود حیف که نشد دلم برای امین خیلی تنگ شده بود شنیدم مریضی سختی گرفته حسابی حالم گرفته شده .حامد ام که از پیش ما رفت نامردا غریب کشتنش اینطور که فهمیدم با یه کادری درگیر میشه از پشت بهش شلیک می کنه تیر می خوره پشت رانش ولی چون دیر می رسونن بیمارستان زیاد ازش خون می ره ایست قلبی می کنه .از بیمارستان تا پادگان ۳ ساعت راه بوده ولی حامد بعد از ۸ ساعت می رسوننش بیمارستان .
نمی دونم وقتی به زندگی دیگران نگاه می کنم می بینم زندگی من انقدرها هم بدنیست نه خرج زن بچه می دم نه عاشق کسی ام که شب روز براش گریه کنم .ولی درست حالت کسی دارم که تمام مشکلات حل نشدنی دنیا بر سرش خراب شده هیج امیدی به حل این مشکلات نداره.شاید بخاطر گذشته شیرینی که ازدست دادم.یا شایدم بخاطر اعتیاد.نمی دونم من خودمو معتاد نمی دونم چون تقریبا تو این ۵ سالی که کشیدم فقط تو دوارن دانشجویی احساس خماری بهم دست داد تو این یک سال اخر بهش وابسته نبود.ولی شاید بشه به حساب اون گزاشت که از نظر جسمی وابسته نیستم ولی از نظر روانی چون هیچ چیزی برای خوش گزرانی نیست مخصوصا الان که مجبور شدم رفقای که اینجا داشتم فراموش کنم .اینطور حالم گرفته میشه .هم صحبت خوب یه چیزی که خیلی کم پیدا میشه اگه دارین از دست ندین خیلی نایاب خیلی .
شدیدا دچار سرخوردگی جنسیم .تقریبا ۷ ماهی هست که با جنس لطیف هم بستر نشدم .۷ ماه خیلیه تقریبا میشه ۱۲۰ روز .حالا درد این برادران مخلص دین دار می فهمم که چرا انقدر زود ازدواج می کنن .به قول بچه ها گفتنی کفی دردیه که درمون نداره .یه رفیقی داشتیم به نام مجید باقری که وقتی گیرش نمیومد می گفت آلتم زنگ زده .زد زنگ می خواد .

ای کاش من هم یک گربه بودم.
کلا تو شبانه روز فقط ۴ ساعت خواب داری بقیه اش سرپایی باید بدویی.می گفت ولی کلانتری تنها خوبی که داره اینکه کاسبی .متهم می بری دادگاه پول می گیری. به دختر پسر تو خیابون گیر می دی یه پولی میگیری ولشون می کنی.می گفت من به بعضی هاشون رحم می کنم یه ۱۰۰۰ تومنی بهشون می دم تا برگردنم خونه.
امروز موفق به دیدن فیلم BLOOD DIAMOND شدم.موقع دیدن این فیلم به زندگی خودم تو جمهوری اسلامی امیدوارتر شدم .ایمانم به چاه های نفت مستحکم تر شد.به قول فئودور آدم وقتی بدبخت تر از خودشو می بینه یه طوری آرامش روحی پیدا می کنه .احتمالا سران جمهوری این احساس خیلی شدید تر دارن که همیشه سعی دارن با کشور های بدبخت تر از خودشون رابطه برقرار کنن.