تبليغاتX
ذهن خسته

در زندگی زخمهايی هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته در انزوا می خورد

و میتراشد.

اين دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که اين

دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پيش آمدهای نادر و عجيب بشمارند

و اگر کسی بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاری و عقايد خودشان

سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آميز تلقی بکنند -زیرا بشر

شراب و خواب مصنوعی بوسیله افیون و مواد مخدره است- ولی افسوس

که تاثیر این گونه دارو ها موقت است و بجا ی تسکین پس از مدتی بر شدت درد

میافزاید.

*******************************************************************************

سلام به همه

بعد از مدتها دوباره نوشتم البته دوست نداشتم با این حال پست بذارم ولی نشد...

امشب که دارم می نویسم حالم اصلا خوش نیست .از یه طرف این خدمت نکبتی از یه طرف مرگ دوستم ازیه طرف قهر کردن ... و خیلی چیزای دیگه که داره حالم از این زندگی به هم می خوره.

من نمی خواستم برم خدمت نامقدس سربازی ولی بنا به دلایلی که بعدا می گم رفتم حالا هم که رفتم خیلی ضایع می شه اگه ول کنم برگردم .

برای همین باید خیلی چیزایی که ازشون بدم میاد رو تحمل کنم .وقتی فکرشو می کنم که من با اون همه سابقه خوشگذرونی وآزادی حالا

اینجوری باید اسیر باشم و نتونم جایی برم دیوونه میشم .همش باید اونجا پیش بچه های هم خدمتیم خودم رو بی خیال نشون بدم ولی نمی دونن من دارم چه زجری می کشم .وای خدا ... منی که این قدر آزاد و خوشحال بودم حالا باید چه چیزایی رو تحمل که نکنم!!!!!

به امید اون روزی که من هم مثه همه شما آزاد باشم.

امیدوارم همیشه خوش باشید

به امید دیدار

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 10:28 توسط fabio |

 

شبي حريصانه به دنباله تو گشتم غافل ازاينكه تو، سياهي شب را در آغوش گرفته بودي

وخواب تورا با خود برده بود. من در انزواي آينه نشسته بودم و آينه در چشمان من. آنچه

مي ديدم باور چشم هايم نبود. با التماس به چشم هايم خواب را مي نوشاندم و به لب هايم

سكوت، ولي ذهنم حقيقت تورا فرياد مي زد و من انكار را ترجيح مي دادم. تحمل، جسمم

را رها كرد ومن بي طاقت گريبان سرنوشت را جسبيده بودم . زمان هنگام گذرش چنان

سيلي به گوش من زد كه حقيقت را به خود باوراندم آري تو ديگر رفته بودي و زمان هم

با تورفت و من در پوچي گذر عمر زندگي را مي گذرانم و در اين حال انتهاي مسير به

من نزديكتر و نزديكتر مي شود ومن در انتظار خوابي نابهنگام به شب مي انديشم 

 

قطعه ای از دوست عزیزم ندا  

  

+ نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 3:20 توسط fabio |

این مطلب رو یه جایی دیدم حیفم اومد اونو ننویسم البته با یه کمی دخل و تصرف

... احمدي‌نژاد در بخشی  از اظهارات خود آورد: "اينكه مي‌گويند دو بچه كافي است، من با اين امر مخالف هستم. كشور ما داراي ظرفيت‌هاي فراواني است. ظرفيت دارد كه فرزندان زيادي در آن رشد پيدا كنند، حتي ظرفيت حضور 120 ميليون نفر را نيز داراست." وي تاکيد کرد: "اين غربي‌ها خود دچار مشكل هستند و چون رشد جمعيت‌شان منفي است، از اين امر نگران هستند و مي‌ترسند كه جمعيت ما زياد شود و ما بر آنها غلبه كنيم، به همين خاطر مشكل خودشان را به ديگر كشورها صادر مي‌كنند. "

فکر نکنم در طول تاریخ صد سال اخیر  هیچگاه ایران داری نخست وزیر یا ریس جمهور تا این اندازه ابله و نادان بوده  باشد ..
لاکن این بلاهت ایشان دلیل نمیشود که بنده در مورد همین سخنان نیز معتقد به دروغ گو بودن ایشان نباشم . دروغ هایی میگویند که در حد یک مرد سیاسی کوتوله همچون اوست . بعید است احمدی نژاد تا این حد نادان باشد که نفهمد با سیاست های اقتصادی غلط اندر غلط دوران او که ذخیره ارزی  کشور را در روزگار بالاترین درآمد نفتی به صفر نزدیک کرد و با وجود درآمد سرشار و بی سابقه نفتی کشور تا رسیدن به سقوط آزاد اقتصادی فاصله چندانی ندارد ، نه تنها 120 میلیون نفر که تا دو سه سال آینده با ادامه این سیاست ها و حاکمیت دولت فعلی جوابگوی نیاز همین هفتاد میلیون هم نمیباشد و فقر و بی کاری و فساد تا چندی دیگر با توجه به افزایش روز شمار خرج ها بی حساب و کتاب دولت و کاهش تدریجی درآمد نفت ( انشالله .  آرزوی همیشگی من ) همه کشور را فرا خواهد گرفت .
امروز اگر مردم به وضوح فرو ریختن اقتصاد کشور و آینده شوم خویش را درک نمیکنند تنها بخاطر این است که دولت فعلی درآمد سرشار نفت را بدون داشتن کوچکترین علمی صرف خرج امروز ملت و پایین نگه داشتن تورم به قیمت نابودی تولید داخلی با مجوز های واردت بی سابقه   میکند تا صدای کسی در نیاید و چند صباحی این گونه بگزرد و وای به روزی که خواهد رسید .
دولتی احمدی نژاد به عنوان خائن ترین دولت به منافع کشور و ملت نامش در تاریخ ایران خواهد ماند . از چنین دولتی بعید نیست مثل آب خوردن بدون هیچ هماهنگی قبلی سه روز پشت سر هم را بی دلیل تعطل رسمی اعلام کند و میلیون ها دلار به شرکت های خصوصی و دولتی و اقتصاد کشور ضرر وارد کند . کاش سایرین همچون من بدبختی که در راه است را ببینند و برای خارج کردن سکان هدایت دولت از دست کوتوله ها تا بیش از این دیر نشده فکری کنند .

+ نوشته شده در جمعه سوم آذر 1385ساعت 23:21 توسط fabio |

با سلام
من بر خلاف دوستم که بیشتر در مورد مردم خرم آباد و شهرش می نویسه من می خوام در مورد جایی که درس می خوندیم بنویسم.
اونجایی که ما درس می خوندیم یه جایی خارج شهر بود که بهش می گفتن کمالوند با مردمی کاملا جا مونده از دنیا.
اولا که ما اونجا قبول شدیم یه رییس داشت یه نام آقای بهاروند که اصلا بلد نبود حرف بزنه (فکرکه نه مطمئنام که با پارتی و باند بازی به این پست رسیده بود)هر کاری که به اون مربوط می شد می گفت برید از کوشکی(معاون اونجا بود) بپرسید و اما کوشکی:یک آدم(آدم که چه عرض کنم) کوتوله با قد 160 و سری بدون مو که هر کی می دیدش
خندش می گرفت اون معاون دانشکده بود ولی از اون ناتو ها بود که دوست نداشت سر به تن دانشجو باشه...!!
مدیر گروه کامپیوتر یه نامردی به اسم طاهری بود خیلی نامرد بود تا جایی که من یادم میاد هر ترم خیلی از بچه های کامپیوتر رو اخراج می کرد خیلی از دانشجو بدش میومد هیچکی جرات نداشت بهش چپ نیگاه کنه اینقدر درس می داد که هیچکی حالیش نمی شد ..
یادمه یه دفعه سر کلاسش گرفتم خوابیدم از اون به بعد دیگه با من رو دنده لج افتاد نتیجه هم این شد که آخر ترم با 7 8 واحد افتاده مشروط شدم
خیلی از دوستامو اخراج کرد هیچ وقت نمی بخشمش!!
خدایی الان یادش افتادم حالم بد شد دیگه نمی تونم بنویسم
خدایا انتقام همه ی بچه های کامپیوتر رو از اون نامرد بگیر.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 13:0 توسط fabio |