یکیش خانومی به اسم ندا دومیش که س خانوم خودمون بود.ندا همسن س هست .
وای که این س با ما چه کرده.
با ندا که بودم بدنش یه بویی بدی می داد .نه اینکه ندا امل کثیفه.نه ندا اتفاقا خیلی هم خانوم با پرستیژیه .ولی بدنش بو می داد. فکر کنم دست خوش نیست.اینطور که فهمیدم بعضی از زنها بدنشون بود میده یا بهتر بگم کمتر زنی هست که بدنش بو نده.یا بود خوب بده .بدن ن مزه نداشت بدن س یه مزه شیرنی داره .زبونش یه طوریه نرمه مزه میده .یکبار از ساقی پرسیدم چرا تو اینطوری ولی زن ها دیگه بدنشون هر کاری کنن بو می ده.اولش گفت این بو و مزه مادر زادیه ولی بعده ها فهمیدم که این س از اون دختر دنیا دیده است خانوم همشه هل می خوره یعنی چای هل می خوره.این هل هم باعث می شه که بدن وقتی عرق می کنه بو بد نده .بو عطر بده بعد ساقی همشه وقتی می خواد بیاد پیشم یه نوع آدامس تو دهنش می جمبه بخاطر اون بوده که دهنش زبونش نرمه مزه میده هر کاری کاردم اسم آدامس نگفت شایدم آدامس نیست نمی دونم چی بود.شایدم بخاطر اینا نبود .بقوله خودش شاید اصلا کلا اینطوریه.
س هر موقع میاد یه لباس زیر نو می گیره هم لباس زیر هم اون زیر زیره.از رنگها یی استفاده می کنه که شهوت زاست مثلا رنگ قرمز چقدرم خوشگلن اصلا آدم دلش نمیاد درشون بیاره خیلی هم به پوستش میاد ولی ندا مثلا س وت ی ن سبز پوشیده بود به چیزه آهنی وسطش بود.اوهق
زنهایی مثل ندا می خوان زود لخت مادر زادشون کنی بزنی تو.ولی س لباساشو بطور کامل در نمیاره همون تیکه تیکه هم بزور دو ساعت باید ناز کنه.
ساقی اگه کاری نخواد بکنه چنان با ناز اشوه منظورشو می رسونه یه جوری با حرکت چشم که آدم گیریه اش می گیره.ولی ندا:نکن چرا؟ دوست
فردا صداق هدایت
گفت که سالهای نه چندان دور یعنی زمان رضا شاه خدابیامرز پیرمرد کفاشی با مشقت زندگی می کرده .از صبح تا شب تو تولیدی کوچکی که داشته عرق میریخته ولی چون با کارگر جماعت نمیتونسته کنار بیاد وردست نداشته دست تنها بوده .
پیرمرد همیشه تا آخر شب کار می کرده.ولی هیچ موقع نمی تونسته یه دست کار کامل دربیاره مجبور میشده یه دست کار تو دو روز تموم کنه. اما یک روز که صبح میاد تولیدی میبینه یک دست کار ناقصش خیلی قشنگ تکمیل شده رومیزه . خوشحال میره کار تحویل میده پول میزنه به جیب.دوباره شروع به کار میکنه.فردا صبح می بینه قصه دیشب تکرار شده بازم خیلی خوشحال کار تحویل میده .یک ماهی به همین منوال می گزره پیرمرد شاد سرخوش کار می کنه .
تا اینکه پیرمرد قصه ما حس کنجکاویش مثل کوه آتش فشان فواران می کنه میگه امشب هر طوری شده باید بفهمم کیه که داره انقدر سخاوتمندانه به من کمک می کنه.برای همین اون شب خونه نمی ره میره زیر میز پنهان میشه .بله نیمشه شب میبینه که آقایون جن اومدن به کمکش دارن براش کار در میارن.
پیرمردم صداش در نمیاد .تا اینکه میبینه یکی از جن ها هرچی دنبال سیریش می گرده پیدا نمی کنه .پیرمرده می خواسته کارش را بیفته طاقت نمیاره از زیر میز میاد بیرون می خواد سیریش بده به حضرات. که نمیان شدن پیرمرد همان ناپدید شدن اجنه هم همان.
این یکی ازکارگرای اونجا که سن بالایی داشت تعریف کرد.کاملا جدی بود.می گفت خودش پیرمرده رو دیده .
درس اخلاقی :ندارد