تبليغاتX
ذهن خسته
 یکبار متهم سیزده یا  چهارده ساله ای  بردیم بازپروری وقتی وارد شدیم همون سرباز گردن کلفت حسابی تحقیرش کرد. بعد دوتا سرباز دیگه به کمک سرباز گردن کلفت اومدن اون بچه رو به هم دیگه شوت می کردن کتک می زدن وقتی اون صحنه رو دیدم یاد فیلم هندی افتادم که تو چند سال پیش دیدم. یادم نیست اسم فیلم چی بود .فیلم سیاه سفید بود.جریان فیلم به این ترتیب بود  که به دختر خوشگلی اهل حال بود و برادر غیرتی داشت تو صحنه ای از فیلم دختر به مهمونی میره تو اون مهمونی بدفورم ترتیب خواهر برادر باغیرت میدن برای اینکه احساسات تماشاگر با برادر همگن کنن تو اون صحنه سه تا جون هندی خواهر اهل حال بردار شوت می کنن به هم دیگه اولی لبی ازش می گیره شوت می کنه به دومی اون هم  لبی می گیره میده به سومی خلاصه این شوت کردنها جندین بار ادامه داره تا اینکه خون جلوی چشم برادر می گیره میره ترتیب اون سه تا رو میده.متهم نگون بخت ما برادری نداشت که خون جلوی چشم شو بگیره فقط خورد .

بچه مردی بود .آره مرد بود !چون در عین حال که بغض گلوش گرفته بود گریه نکرد .چشماش قرمز بود راحت می تونستی دستی که گلوش چنگ میندازه تا گریه شو در بیاره ببینی ولی اون مرد گریه نکرد بغض شو خورد.وقتی اونو با خودم مقایسه می کنم به مردونگی اون بیشتر اعتقاد پیدا می کنم .یادمه اوله خدمت بعد از آموزشی که وارد یگان شدم.تو هفته اول خیلی سخت گرفتن از ما بیگاری سختی کشیدن.یه روز جمعه سرهنگ گفت امروز کار کنین تا بعد از ظهر مرخصی برین.منم حسابی حمالی کردم.از جون افتادم بعد سرهنگ مرخصی نداد رفت. خیلی داغون شدم.وقتی تو یگان بودم پدر و مادرم اومدن بهم سر بزنن .وقتی رفتم پیش اونا اونجا نتونستم مثل اون مرد بغض گلومو نگه دارم زدم زیر گریه .الان که فکر شو می کنم می فهمم من در برابر اون چقدر نازک نارنجی ام.

چند روز اولی که به پاسگاه تبعید شدم .فرمانده از من موبایل پیدا کرد اون موقع روزهای اول بود که با ساغی آشنا شده بودم .با موبایل با اون در ارتباط بودم یک شب فرمانده موبایل من پیدا کرد بردم تو دفترش حسابی اراجیف بافت که تو جاسوسی فلان بهمان .من باز هم یه  جاپای بدی تو زندگیم جا گزاشتم گریه کردم این دو تا گریه مزخرف ترین گریه هایی بود که کردم چون از ضعف جسمانی و روحی من ناشی می شد.الان اگه بعنوان شخص ثالثی خودم در حال گریه تو اون زمان می دیدم یه سیلی محکم در گوش خودم می زدم .اعتراف می کنم که من یک نازک نارنجیم.

-----------------------------------------------------------------------------

حتما اون صحنه ای که چند تا سرباز آمریکایی چند تا عراقی تو حیاط خلوت خونه ای به باد کتک می گیرن دیدن باور کنید غلو نمی کنم رفتاری که با متهمین تو زندان یا بازداشتگاه های ایران می شه به مراتب خشن تر از اون صحنه هاست.اگه نهادی یا ارگانی سراغ دارین که می تونه از این اعمال وحشیانه ای که با متهمین میشه جلوگیری کنه یا حداقل از شدتش کم کنه با کمال میل حاضرم کمک کنم یا اگه شهادتی بخوان شهادت بدم.پلیس ایران به متهم مثل یک آشغال نگاه می کنن .گاهی اوقات به چشم دیدم که متهمی که هنوز جرمش ثابت نشده انقدر پلیس آگاهی کتک می زنه که از سر صورتش خون جاری میشه

 

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 18:43 توسط بی نام |

دوماه از خدمت کم شد.بهترین خبری که تو چند هفته اخیر شنیدم.پس بنابراین اینجانب دو ماه دیگه لباس از تن می کنم.

پدرم بازنشت شده.بعد از بازنشستگی از دزدی هاش برام گفت که چطوری پول به حساب همکاراش می ریخته بعد نصف پول به پدرم می رسیده  نصف پول به همکارش که حسابش برای دزدی پیشکش کرده بود.یا با مرام رابینهودی تو حساب بعضی از همکاراش که وضع مالی خوبی نداشتن  حقوق بیشتری واریز می کرده .یه مقدار تخصصی بود که وارد جزئیات نمی شم.مسئولیتی خیلی سختی به  پدرم واگزار شده بود.شخصا شاهد بودم که سه شیفت کار می کرد.آخر ماه که می شد خونه نمیومد برای پرداخت حقوق اداره کار می کرد.اصل حقوقش ۵۰۰ تومن بود .ولی با دزدی ۱۵۰۰ می شد.اون موقع خیلی  تعجب می کردم تو اداره ایی که همه با ناله سودا می کنند چطور وضع پدرم انقدر خوب بود.چون کار پدرم تخصصی بود هر کسی از عهده اش بر نمی اومد بخاطر همین چندین ماه بعد از بازنشتگی هم تو اداره بود تا اینکه یه روز دیگه نرفت .اون موقع زیاد تعجب نکردم بهش حق دادم با خودم فکر کردم شاید زیادی خسته شده.ولی مسئله دیگه ای بود.پدرم می گفت این چند ماه آخر دولت مهرورزی احمدی نژاد راه دزدی بسته بوده بطوری که لیست اول باید بصورت شبکه به دارائی می رفته.اونجا حساب همه  کنترل می شده .خلاصه راه دزدی بسته شده. پدرم هم وقتی دیده این دیگه نون تو این شغل نیست زده بیرون.

باید به احمدی نژاد تبریک گفت با همه گندی که بالا آورده دو تا کارش از به نظرم مثبت بوده .یکی همونی که بالا گفتم یکی هم وضعیت جاده ها. که نسبت به دولت خاتمی خیلی خیلی بهتر شده.من یادمه خیلی جاده های یک بانده داشتیم ولی الان نسبت به گذشته خیلی اوتوبان به جاده های ایران اضافه شده.

یه دست آورد مهم دیگه ای هم که داشته ثابت نگه داشتن قیمت مواد مخدر .که چند سالی هست هم چنان ثابته و تغییر نکرده و حتی با سهمیه بندی بنزین قیمت افیون تغییر نکرده.

---------------------------------------------------------------------------------------------------

 سروش در وبلاگ صحبت پرسیده بود بزگترین ترس زندگیت چیه؟

مثله اکثریت بزگترین ترس منم بی پولی.چیزی هم که همیشه ازش می ترسم می ترسانم .رکب خوردن از خداونده .اگه راستی راستی اون دنیا باشه جهنم بهشتی برقرار . خیلی از ماها با حالتی کپ کرده به قعر جهنم وارد می شیم.نمی دونم با دانسته هایی که هست می گیم نیست.ولی باشه چی.؟

خیلی موردهای دیگه ای  مثل معلولیت.تنهایی .اعتیاد.بی زنی یا بی دختری و.......... هست که می ترسم ولی از اونجا که پرسیده شده بود بزرگترین .دو مورد مهم گفتم.

-------------------------------------------------------------------------------------------------

بعد از چند وقت دلی از غذا در آوردم .ساقی برگشت چند ساعت پیش مهمون اون بودم و همین باعث شد روحیه خدمتی بالا بره.یه حال حسابی بکنیم.

حیف که شرایط زیستی محیطی اجازه نمیده. اعتقاد دارم برای سکس خوشگل یک ساعت کمه.

تا ساقی میاد یه مقدار حرف می زنیم بعدش  مجبوریم زود کار تموم کنیم. ولی اگه وقت داشتم تمام لذتی که می شد از یه رابطه داشته باشی به ساقی هدیه می کردم .ازش هدیه می گرفتم .افسوس صد افسوس.ساقی خوبی که  داره اینکه سکس بلده.

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 19:7 توسط بی نام |