تبليغاتX
ذهن خسته
محل جدید خدمتم  در بعضی مواقع رفت آمد زیاد میشه.به همین دلیل بنده حقیر مجددا با یه خانوم دیگه ایی به نام فاطمه یا به قول رفیقاش فاطمه خانوم رفیق شفیق شدیم.یه زن ۳۰ ساله جا افتاده .خوشگل نیست ولی قیافه هیکل خیلی سکسی داره.

تقریبا دو هفته بود به فاطمه خانوم شماره داده بودم خبری ازش نداشتم.چند روز پیش دوباره دیدمش.گفت:شمارت گم کرده بودم چند بار اومدم سراغت ولی پیدات نکردم .الان می تونی بیایی بیرون .باهاش رفتم بیرون.پایین شهر یه شهر ۷۰ هزار نفری می تونین تصور کنید.من  یه همچین جایی برد.کوچه های خاکی با کلی ارازل محترم که درهر گوشه ای مشاهده میشدن .ترسیده بودم می خواستم بر گردم ولی خونسردی فاطمه خانوم مانع می شد که بر گردم با قدرت تمام بدوم به طرف امنیت.بالاخره رسیدبم خونه . فاطمه خانوم کلید انداخت در باز کرد رفت تو .بعد از چند دقیقه برگشت دم در گفت:الان نمیشه بیارمت تو .شب باهات تماس می گیرم.در تمام این مدت فاطمه خاونم طوری وانمود می کرد که خاله من سراغ اصغر قلی ...از من می گرفت منم سراغ آقا هاشم و جلال و اکبر از اون.

شب ساعت ۱۲ زنگ زد من ساعت ۱ خودمو رسوندم به خونه فاطمه خانوم.با ترس لرز رفتم تو.یه حیاط خاکی که باغچه ای داشت چندتا درخت و گل بطور نامنظمی توش کاشته بودن.با راهنمایی فاطمه خانوم وارد خونه شدم.کوچیک چرک ولی مرتب . اون طور که فاطمه خانوم تعریف می کرد.شوهرش شاه پسرش راننده بودن تو بیابون جاده نوردی می کردن.یه دختر جونی هم تو خونه بود که خیلی قیافه بد ترکیبی داشت.فوق العاده سیاه .فاطمه خانوم میگفت عروسم.از اونجا که  نمی خوام زیاد وارد جزئیات شم و بیقه ماجرا رو بطور حتم می تونین حدس بزنین از ذکر جزئیات پرهیز می کنم .

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 18:54 توسط بی نام |

به قول ملت سرباز اگه بخوایم سه نیروی مسلح مملکت رو تو سه جمله خلاصه کنیم به صورت زیر در میاد:

ارتش چرا نداره

نیرو انتظامی خدا نداره

سپاه کلاه نداره

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 19:53 توسط بی نام |

نیمه شب بعد از کار خسته تکراری رهسپار آپارتمان کوچکم در خیابان پارنئو شدم.چنان خستگی بر من غلبه کرده بود.که تنها آرزوی محالم در آن لحظه رسیدن به تختم بود که تشکی پر از پر داشت و وقتی در آن می آرامیدم مرا در خود می بلعید.

بعد از جنگ پیکار با خیابانهایه پهن و کوچه های تنگ شهرمان بالاخره پیروزمندانه به آپارتمانم رسیدم.و عاجزانه به خوابی عمیق فرو رفتم .بیدار شدم .ولی هنوز دلیل بیدار شدنم را نمیدانستم هنوز خسته بودم.در نیمه هوشیاری متوجه زجه گوش خراش تلفن شدم .بی اعتنائی صدا را مصممتر میکرد برای بیداریم.خسته مستاصل دست چپم را برای خفه کردن ناله دراز کردم.

صداهای عجیب و نامفهومی از جماعتی از آدم ها در می آمد.زن مرد پیر کودک...که انگاری همه یک مخاطب داشتند.یک آن صداها قطع شد به پچ پچه خفیفی مبدل گشت.

زنی به صدا درآمد.

آقا.آقا کمکمان کن!

¤¤چه کمکی من خسته ام

آقا تو مسیح تورات مایی رهایمان کن

¤¤شماها کیستید؟

آقا ما سالهاست که در بندیم پدرانمان نیز در بند بودمد.پدران پدارنمان هم.تمامی نسل های من جنگیده اند به امید روز معود.

¤¤روز معود!!

روز معود نزدیک است راه نجات ما تویی

¤¤من چگونه؟چگونه شما اسیر شده اید .توسط کی؟

مادرانمان اسیر نبوده اند.در سالهای دور ما در جنگی شکست خوردیم .اسیر شدیم.و از آن به بعد به ما آموختند که چگونه خود را اسیر کنیم اسیر بمانیم.

¤¤مگر می شود که انسان خودش را اسیر کند؟

آقا ما ...( صدای عجیبی بلند شد .صدا نبود! موسیقی بود نه! ترانه بود نه! شعر بود!هرچه بود با زبان آنها فرق داشت.صدای زن قطع شد .پچ پچه از نفس افتاد .همگی آن ترانه را مسرورانه زم زمه کردند.گویی هیچ دردی نداشتند.)

با دست راست قطع کردم دویاره خوابیدم.

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 17:59 توسط بی نام |