تبليغاتX
ذهن خسته

همشهریان ما خود را با طاعون تطبیق داده بودند و می توان گفت که همرنگ محیط شده بودند زیرا کار دیگری از آنان ساخته نبود.طبیعی است که باز هم حالت بدبختی و رنج را داشتند اما دیگر نیش آن را احساس نمی کردند.گذشته از آن مثلا دکتر ریو متوجه شده بود که بدبختی همین است.زیرا عادت به نومیدی از خود نومیدی بدتر است.÷یش از این جدا ماندگان واقعا بدخت نبودند .در رنج آنان فروغی بود که  تازه خاموش شده بود.اکنون آنان را در گوشه کوچه ها در کافه ها و یا در خانه ها دوستانشان خاموش و گیج و با چشمانی غمزده می دیدی و در سایه آنها همه شهر در نظرت اطاق انتظاری جلوه می کرد.کسانی هم که شغلی داشتند آن را به روال طاعون با رعب و وسواس و بی تظاهر انجام می دادند.همه متواضع شده بودند.برای نخستین بار جدا ماندگان اکراهی نداشتند که از غایب شان صحبت کنند به زبان همگان حرف بزنند و فراق خود را از همان زاویه ای که آمارهای طاعون را نگاه می کنند بسنجند.با اینکه تا آن زمان رنج خود را بیرحمانه از بدبختی همگان جدا می کردند.اکنون اختلاط آنها را می پذیرفتند.بی حافظه و بی امید تنها در زمان حال مستقر شده بودند.در واقع همه چیز برای آنان به صورت حال در می آمد.باید این را گفت که طاعون همه قدرت عشق و حتی دوستی را از آنان سلب کرده بود.زیرا عشق کمی به آینده احتیاج دارد و دیگر برای ما فقط لحظه ها وجود داشت.........

تا کنون روشن شده است که این حالت شامل انصراف از مشخص ترین مسائل بود.در اوئل طاعون مردم تحت تائثیر چیزهای کوچکی بودند که برای خود انها بسیار مهم بود و برای دیگران وجود خارجی نداشت و به این ترتیب سرگرم زندگی شخصی خود بودند.حالا بر عکس آنان فقط به چیزی توجه داشتند که مورد توجه دیگران بود.فقط عقاید عمومی داشتند و عشق شان برای آنها چهره مبهمی گرفته بود...چنان سرگرم طاعون شده بودند که گاهی دیگر به هیچ چیزی امید نمی بستند مگر در خواب و خود را در حال اندیشه غافلگیر می کردند:««خیارک ها کاش تمام می شدند»» اما در همان حال خواب بوند.در واقع همه این دوران عبارت از خواب درازی بود.شهر پر از خوابیدگان بیدار بود که فقط گاه گاه در لحظاتی استثنائی از سرنوشت خود فرار می کردند و در دل شب زخم درونشان که ظاهرا بسته شده بود ناگهان سرباز میکرد.آنگاه از خواب می پریند و سرسام زده آن را می آزمودند.با لبان متشنج در یک لحظه رنج شان را که ناگهان تازه شده بود و به همراه آن چهره منقلب شان را باز می یافتند.سحرگاه به طاعون یا بهتر بگوئیم به عادت رزمره شان برمی گشتند.

خواهید پرسید که آنان چه قیافه ای داشتند .پاسخش ساده است هیچ قیافه خاصی نداشتند .یا می توان گفت که قیافه همه مردم شهر راداشتند.در آرامش و یا پریشانی های بچگانه شهر شرکت می کردند.مثلا می شد در میان آنها باهوش ترینشان را دید که با ظاهری نظیر همه مردم در لابلای ستون های روزنامه ها و یا در برنامه های رادیو به دنبال دلایلی می گردند تا باور کنند پایان طاعون نزدیک است و ظاهرا امیدهای خیالی ببندند و یا به خواند ملاحظاتی که یک روزنامه نویس شاید بطور تصادفی و در حال خمیازه کشیدن از خستگی نوشته است دچار ترس بی پایه ای شوند..............

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

این چند پارگراف قسمت های از کتاب طاعون نوشته آلبر کامو ست.چقدر شباهت بین شهر طاعون زده اران با کشور ما ایران وجود داره .عملکرد شخصیت های این کتاب خیلی راحت می شه در عملکرد اطرافیان در مقابل با یک کشور طاعون زده دید .تو همین بلاگستان هم می شه کسایی رو دید که عملکردی جز عملکرد شخصیت های رمان کامو ندارند.

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 21:6 توسط بی نام |

چند روز پیش.بازرسی نیرو انتظامی مثل آوار بر سر ما خراب شد. چه چیزها که پیدا نکرد.چه گزارش ها بر علیه فرمانده بی چاره ما که ننوشت .یک عدد قلیان و چندین عدد فیلتر سیگار که به نوعی ما فکر می کردیم فیلترها در جایی امنی دور از دید حضرات قرار دارند. ولی زهی خیال باطل.4 عدد تلفن همراه .یک عدد موچین.یک عدد شرت زنانه در فایل یکی از هم رزمان.و عکس هایی از خواننده های زن ایرانی که بازرسان به اشتباه گمان کردن عکس هایی از فاحشه ها ست و خطاب به هم رزم ما گفتند: این جنده ها کیت می شن عکس شون چسبوندی تو فایلت. واشتباه بازرسان برای شناسایی ایرج قادری که باز هم ایرج قادری را با عکس پدر یکی از دوستان اشتباه گرفتند که در این مورد بخت با ما یار بود.چندین پاکت سیگار که در زیر پتو پنهان شده بود.

فکر کنم با این گندی که بالا آوردیم نفری یک هفته رو باید بکشیم..

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

یه دختری تو تشیع جنازه مادرش یه پسر میبینه ازش خوشش میاد یک ماه بعد می زنه خواهرش می کشه. چرا؟

این معما یکی از دوستان به ما گفته .ذهن مارو چند روزیه مشغول خودش کرده .کی جواب این معما می دونه؟

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 18:13 توسط بی نام |