تبليغاتX
ذهن خسته
فروید نظریه داره که میگه اگه انسان تمایلات جنسی شو سرکوب کنه دچار سرخوردگی روحی می شه!

فکر می کردم که این حرف از روی باد شکم گفته ولی الان به این نتیجه رسیدم که فروید عزیز جز حقیقت چیزی نگفته .من قبل از رابطه جدیدم تقریبا ۷ ماهی بود.که هیچ رابطه ایی نداشتم . دچار افسردگی شدیدی شده بودم ولی بعد از رابطه بطور قابل ملاحظه ایی احساس شعف میکنم .

یک شب با یکی از هم خدمتی ها که فوق لیسانس معماری داشت ستوان یکمی بهش داده بودن .مشغول گپ زدن شدیم .دوست ما می گفت زیاد پایبند دین نیست ولی بنظر اون تا وقتی که تو ایرانه داشتن رابطه جنسی قبل از ازدواج درست نیست.ولی اگه خارج از کشور زندگی می کرد مسئله فرق داشت.((فکر کنم اینجا این دوست ما دچار خود سانسوری شد.چون اولاً قرار شد وقتی کارت پایان خدمت گرفتیم ببرمش آنتالیا ک س بکنه.دوماً فکر نکنم داشتن رابطه تو ایران با خارج از ایران زیاد فرق کنه !)) ازش پرسیدم مشتاق جان پس شما چطوری این میل جنسی تا حالا کنترل کردی می کنی .بالاخره این هم یه نیاز جسمی مشتاق جان جواب داد بالاخره راهی هم برای ارضاء ما وجود داره.((واقعا مرحبا به این مملکت گل بل بل که یه جون ۲۸ساله خود ارضاء یی می کنه.))

باید قبول کرد که تو ایران برای خیلی ها پاسخ دادن به تمایلات جنسی میسر نیست.مثلا تو جایی که من خدمت میکنم از بیست تا سربازی که هستیم ۸ تاشون تا حالا رنگشم ندیدن.یعنی طبق نظریه فروید ما هشت جوان بیمار داریم.

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 0:7 توسط بی نام |

این ترانه گوگوش گوش کردین!

<<  آی مَردُم مُردَم
      باز هم سر خوردم

     مُردَم از مَرد ِ بد ِ نامَردم
     من به خود نه که به زن بد کردم >>

جدا چی فکر کرده اینو خونده!

-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

اکثر دوستان وقتی عکس هایی که تو خدمت انداختم می بینن می گن شبیه سروش هیچ کس شدی!

hichkas

وقتی بخوای یه خانوم  رو بکنی بگه بزار محرم تموم شه بعدا میام پیشت.یعنی حداقل  تا یک شنبه باید اندر کف بمانی.که این مورد واقعا زور داره....

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 19:15 توسط بی نام |

یه خونه ای هست روبه رویه جایی که من خدمت می کنم .تو این خونه یه مردی زندگی می کنه با زنش دو تابچه.

در طول دو هفته گذشته من موفق شدم به خانوم این خونه شماره بدم باهاش دوست شم.امروز تقریبا بعد از ۷ ما باز هم موفقیت دیگه ایی کسب کردم خانوم خونه رو خیلی محترمانه گایدم.

خانوم خونه می گفت این هفته محرم من نماز می خونم بزار حداقل هفتمش بگذره بعدا .ولی کو گوش شنوا. گناه گناه محرم غیر محرم نداره.

سارتر یه کتابی داره بنام تهوع .وقتی مشغول بودم یه احساس تهوع روکانتن واری بهم دست داد.هنوز هم این احساس از دست ندادم.

این هم چند بیتی از حضرت مولانا:

ای خدا این وصل را هجران مکن     سرخوشان عشق را نالان مکن

باغ جان را   تازه    سر سبز دار     قصد این بستان این مستان مکن

چون خزان بر شاخ برگ دل مزن     خلق را مسکین سرگردان مکن

کعبه اقبال این حلقه است بس     کعبه امید را ویران مکن

این طناب خیمه را بر هم مزن      خیمه توست آخر ای سلطان مکن

----------------------------------------------------------------------------------------------------

با یکی از هم خدمتی های روشنفکر در باره ولایت فقیه بحثی شد .دوست ما می گفت رهبر امام زمان تعیین میکند.گفتم ای دوست چگونه؟گفت بصورت غیب .گفتم ای دوست توضیح بیشتر.گفت:امام زمان در خواب بعضی از مراجع رفته از اون طریق ولایت تعیین کرده.گفتم ای دوست بسیار خرسند شدیم که ما را روشن نمودی.

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 19:55 توسط بی نام |

قبل از اینکه می خوای بری دستشویی می تونی چراغ دستشویی خاموش کنی اگه کسی تو باشه صداش در میاد اگرم نباشه که می ری تو کارت انجام میدی .

این عمل میشه به جای در زدن بکار برد.تازه کشفش کردم.

------------------------------------------------------------------------------------------

 کریسمس تو فصل مرگه فصلهاست.نوروز قشنگ تره به خاطر اینکه تو فصل زندگیه.از همه تخمی تر عیدهای مذهبی مسلمان های مملکت که معلوم نیست کیه .

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 21:51 توسط بی نام |

دیروز به یه درخت نگاه می کردم  که خشک مثل بت ایستاده بود و چنان ریشه هاشو تو خاک فرو کرده بود که زمین از دستش ناله می کرد.یه درخت زشت بلند.

درخت من دوست داشت بمیره خسته بی جون بود. مثل جانداری که درحال مرگه تکون خفیفی می خورد .دوباره ساکن می شد.ولی درخت نمی مرد زنده بود. درخت می خواست بمیره ولی انقدر ضعیف بود که نمی تونست به زندگیش پایان بده.درخت حالم بهم زد ضعیف بی وجود.

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 16:24 توسط بی نام |

نمی دونم چرا اصلا دل دماغ نوشتن ندارم بخاطر آب هواست یا من یه چیزیم شده.

عجیب غمناکم در غم غوطه ور شدم. حس می کنم تو دریایی بزرگ از بی سرانجامی کسلی  بی هدف  شنا می کنم بدون اینکه اثری از ساحل ببینم .باور کنید تا دور دست ها هیچ خشکی دیده نمیشه .

الان دارم از آخرین قطرات مرخصی استحقاقیم استفاده می کنم از روز اولی که اومدم دارم می شمرم کی امروز میاد .حالا باید چهار ماه دیگه بشمرم چیزی نیست چهار ماه کسل کننده هجو بی بار بیهوده.

روز های اول مرخصی رفتم کوهدشت سر قبر رفیقم حامد .خیلی دردناک بود خیلی .تا حالا سر قبر کسی گریه نکرده بوده اگرم کرده بودم به زور بود می خواستم پیش جمعی که داران تو سر خودشون می زنن خودمو ناراحت نشون بدم ولی سر قبر حامد بی اختیار گریه ام گرفت اولین بار بود اولین بار .

شب رفتیم خونه یکی از رفقای سجاد تا صبح اونجا بودیم .به یاد حامد کشیدیم گریستیم .یه کی از آهنگ های داریوش حامد خیلی قشنگ می خوند .(( چشم من بیا من من یاری بکن .گونه هام خشکیده شد کاری بکن .غیر گریه مگه کاری میشه کرد. کاری از ما نمیاد زاری بکن.اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد تا قیامت دل من گریه می خواد .قصه گذشته های خوب من خیلی زود مثل یه خواب تموم شدن.حالا باید سر رو زانوم بزارم .تا قیامت اشک حسرت ببارم . ......)) این آهنگ وقتی اون شب گوش می کردم بی اختیار گریه می کردم .یاد اون شب ها بخیر .یاد پارک ساحلی یا پل علوی بخیر وقتی حالمون گرفته می شد می رفتیم کنار اون رودخونه که بیشتر شبیه فاضلاب بود تا رودخونه می نشستیم در دل می کردیم.یاد اون شب ها که می رفتیم از دکه های کیو سمبوسه می گرفتیم بخیر .یاد کله پاچه صبح بخیر

فرداش بعد از اینکه دوباره رفتیم سر خاک شب با حبیب حسین هاشم آباد مسعود و سجاد رفتیم بروجرد خونه یکی از رفقای سجاد .یه خونه دانشجویی تو گلدشت بروجرد .شب یلدا اونجا بودیم تا خود صبح با وجود اینکه شدیدا خوابم میومد بیدار موندیم کشیدم .شب به یاد موندنی بود .مسعود از بد بیاریاش گفت .مسعود وقتی دانشجو بوده .رفیقاش که کراکی بودن میان خونش .مسعود می ره براشون جنس تهیه کنه با سه گرم کراک تو تهران گرفتار میشه .سه سال براش می برن مجبور میشه سه سال از بهترین دوران زندگیش تو زندان بسر کنه .اون موقع اومده بود مرخصی .خیلی چیزا از زندان تعریف کرد .می گفت تو زندان فقط کراک می فروشن .کراک گرمی ۵۰ تومن معامله می شه می گفت تریاک کم گیر میاد اگرم گیر بیاد گرمی ۲۰ تمونه .ساغیا چند تا نوچه دور بر خودشون جمع می کنن خرج اونا رو میدن.و بخاطر اینکه گیر نیفتن.کراک بسته بندی می کنن می دن نوچه ها شون قورت می دن .گاهی این بسته ها ۵۰۰ گرمه .بعضی مو قع ها که اینا می رن دستشویی اون بسته میاد پایین حواسشون باید جمع باشه وقتی میاد پایین دوباره باید قورتش بدن تا لو نرن.خیلی چیزایه دیگه تعریف کرد که واقعا آدم شاخ در می آورد

-------------------------------------------------------------------------------------

نمی فهمم که چرا این بلا سر اون جمع صمیمی اومد همه اون جمع به نوعی بد بخت شدن از من گرفته تا امین که فکر می کردم خوشبخت ترین آدم روی زمینه..مهرداد خیلی غمگین بود می گفت قرصی شده یه جورایی خیلی دلم می خواست پیش مهرداد باشم دلم براش حسابی تنگ شده بود حیف که نشد دلم برای امین خیلی تنگ شده بود شنیدم مریضی سختی گرفته حسابی حالم گرفته شده .حامد ام که از پیش ما رفت نامردا غریب کشتنش اینطور که فهمیدم با یه کادری درگیر میشه  از پشت بهش شلیک می کنه تیر می خوره پشت رانش ولی چون دیر می رسونن بیمارستان زیاد ازش خون می ره ایست قلبی می کنه .از بیمارستان تا پادگان ۳ ساعت راه بوده ولی حامد بعد از ۸ ساعت می رسوننش بیمارستان .

نمی دونم وقتی به زندگی دیگران نگاه می کنم می بینم زندگی من انقدرها هم بدنیست نه خرج زن بچه می دم نه عاشق کسی ام که شب روز براش گریه کنم .ولی درست حالت کسی دارم که تمام مشکلات حل نشدنی دنیا بر سرش خراب شده هیج امیدی به حل این مشکلات نداره.شاید بخاطر گذشته شیرینی که ازدست دادم.یا شایدم بخاطر اعتیاد.نمی دونم من خودمو معتاد نمی دونم چون تقریبا تو این ۵ سالی که کشیدم فقط تو دوارن دانشجویی احساس خماری بهم دست داد تو این یک سال اخر بهش وابسته نبود.ولی شاید بشه به حساب اون گزاشت که از نظر جسمی وابسته نیستم ولی از نظر روانی چون هیچ چیزی برای خوش گزرانی نیست مخصوصا الان که مجبور شدم رفقای که اینجا داشتم فراموش کنم .اینطور حالم گرفته میشه  .هم صحبت خوب یه چیزی که خیلی کم پیدا میشه اگه دارین از دست ندین خیلی نایاب خیلی .

شدیدا دچار سرخوردگی جنسیم .تقریبا ۷ ماهی هست که با جنس لطیف هم بستر نشدم .۷ ماه خیلیه تقریبا میشه ۱۲۰ روز .حالا درد این برادران مخلص دین دار می فهمم که چرا انقدر زود ازدواج می کنن .به قول بچه ها گفتنی کفی دردیه که درمون نداره .یه رفیقی داشتیم به نام مجید باقری که وقتی گیرش نمیومد می گفت آلتم زنگ زده .زد زنگ می خواد .

 

 

 

 

 

 

 

 

ای کاش من هم یک گربه بودم.

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 18:59 توسط بی نام |