تبليغاتX
ذهن خسته
 

شبي حريصانه به دنباله تو گشتم غافل ازاينكه تو، سياهي شب را در آغوش گرفته بودي

وخواب تورا با خود برده بود. من در انزواي آينه نشسته بودم و آينه در چشمان من. آنچه

مي ديدم باور چشم هايم نبود. با التماس به چشم هايم خواب را مي نوشاندم و به لب هايم

سكوت، ولي ذهنم حقيقت تورا فرياد مي زد و من انكار را ترجيح مي دادم. تحمل، جسمم

را رها كرد ومن بي طاقت گريبان سرنوشت را جسبيده بودم . زمان هنگام گذرش چنان

سيلي به گوش من زد كه حقيقت را به خود باوراندم آري تو ديگر رفته بودي و زمان هم

با تورفت و من در پوچي گذر عمر زندگي را مي گذرانم و در اين حال انتهاي مسير به

من نزديكتر و نزديكتر مي شود ومن در انتظار خوابي نابهنگام به شب مي انديشم 

 

قطعه ای از دوست عزیزم ندا  

  

+ نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 3:20 توسط fabio |

به چند روز باقی مانده برای اعزام به خدمت اصطلاحا روزهای آزادی می گن.

تو این چند روز آزادی باید کارای زیادی بکنی  هر چی باشه تا دوسال باید در خدمت نظام باشی.

مثلا باید آخرین سکس داشته باشی که عمدتا خاطره انگیزترین سکسم هست.که اگه این آخرین صکص بنا به دلایلی از دست بدی حسرت عجیبی به دلت می مونه .چون اولا کمتر دختری حاضر میشه با یه سرباز کچل سیاه سوخته صکص داشته باشه.دوما انقدر کافور تو غذای پادگان هست که زحمت رد شدن از هفت خوان رستم برای رسیدن یه مقصود به خودت ندی.

 اگه اهل کامپوتر باشی باید آخرین برنامه تو بنویسی .اگه اهل خلاف باشی باید آخرین چتی یا آخرین نشه بازیتو بکنی که این هم معمولا به یاد ماندنی می شه.

آخرین فیلم .آخرین کتاب .آخرین روزنامه.آخرین غذای خوب.آخرین سینما .آخرین تجدید میثاق با دوستان ترجیحا مونث.یا آخرین نوشیدنی الکلی.کلا هرچی باشه تا  ۳ ماه ممنوع الخروجی و دو سال با سری بی مو.هر حالی برای آخرین بار باید با پشتکار زیادی انجام بدی.

یکی از این آخرینهایی که من به فکرشم آخرین پست این وبلاگ.با یه مراسم پرشکوه خداحافظی .که با همکاری فدراسیون و اصرار امیر خان قلعه مرغی تو یه بازی دوستانه با جزایر مروینو  برای مدتی از این دیار رخت بر کنیم.البته با حفظ موازین شرعی رخت بر می کنیم.

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 22:34 توسط بی نام |

بعد از مدت ها به یک نتیجه شوم رسیدم.

تا حالا به این موضوع فکر کردین که خط فارسی خیلی اشکال داره .((اگه اشتباه نکنم  الفبای فارسی  از عربی گرفته شده. پس نباید غرور ملی عزیزان   وطن خواه  جریحه دار بشه))

فرض کنیم  با الفبای فارسی بنویسیم (( رفتم و بهش گفتم )) بعد بدیم به  یه اسپانیایی بخونه فکر شو بکنیین به چند طریق میشه این جمله  بخونی.

بعضی مواقع وقتی کلمه ای نوشتم برای رسوندن مفهوم مجبور به ارئه توضیح شدم. مثلا:فرض کنین احتیاج پیدا کردین که بنویسین اما برای اینکه کلمه اما طوری تلفظ بشه که منظور مورد نظر شما رو برسونه  باید بگین اما مثل اردک.حتما شما هم با این مشکل مواجه شدین.

حالا راه علاج.به نظر من اگه برای نوشتن فارسی از الفبلای لاتین استفاده کنیم راحت تر میشه نوشت و خوند.

همون کاری که ترکیه چندین سال پیش کرد.قبول کنین با حروف الفبای لاتین خیلی بهتر میشه حروف صدا دار مشخص کرد.در ضمن تغییر الفبا هیچ ربطی به  بی هویتی و غربزدگی نداره .ما در طول تاریخ چند بار خط عوض کردیم .

--------------------------------------------------------------------------------------

امروز موفق به دیدن  فیلم بسیار زیبای نقاب شدم .به جرات می تونم بگم اولین فیلم ایرانی بود که آدم تا آخر فیلم پای تلوزیون نگه می داره.پارسا پیروز فر .ایمن حیایی . سارا خوئینی ها. شریف نیا . که این دوتا آخری فکر کنم تو این چند سال فیلمی ساخته نشده باشه که این دوتا توش نباشن.قیافه شون خیلی تکراری شده.پارسا پیروز فر یه بازی خیلی  زیبا رو ارائه داده .امین حیایم مثل همیشه خوب بود.

از اون فیلم هایی که توصیه میشه اصلا با کسی که یک بار فیلم دیده نگاه نکنین ..بخاطر اینکه فیلم بهتون بچسبه هیچ اشاره ایی نمی کنم.تنها چیزی که از بازیگر زن فیلم خاطرم هست فقط چشماشه دیگه زیاد بازی جالبی ارائه نداد.

(من به دلیل کچل بودن برای سربازی نتونستم برم سینما این فیلم نگاه کنم ولی شما برین سینما.یه توصیه دیگه تو جایی از فیلم کل دستان لو می ره اگه  اعتقاد دارین که بیینده تیز بینی هستین مثل خودم باید تو اون سکانس تا آخر ماجرا رو بخونین )

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 22:33 توسط بی نام |

یکی از شگردهای لازم برای کاراگاه شدن این است که آدم همیشه خدا باید شانه هایش را بالا بگیرد و سیگاری بر لب داشته باشد.به همین دلیل بود که وقتی این موجود فلک زده به نام اصغر حکمت به سراغم آمد مجبور شدم به ستون فقراتم فشار اندکی بیاورم و برای هزارمین بار اون سیگار مسخره رو گوشه لبم بزارم.

حکمت گفت)) نواب یگانه شما هستید؟))

با غرور احمقانه ایی گفتم :بله ثبت احوال که اینو می گه!

تر خدا کمکم کنید .می خوان گوش بری کنن.

گفتم :اروم باش مرد.درست حرف بزن ببینم چی شده؟

حکمت در حالی که سعی می کرد خودشو جمع جور کنه گفت:شما قول می دین به زری چیزی نگین اگه اون بفهمه پوست منو زنده زنده می کنه!

من برای اینکه  زودتر بفهمم چی شده .حس کنجکاویمو التیام ببخشم یه قول صوری دادم گفتم :آره هر چیزی اینجا بگی بین منو تو می مونه!

گرچه کاراگاه جماعت هیچ موقه سر قولش نمی مونه مثل سیب زمینی پرونده های خصوصی ارجاع کننده های خودشو به هر کس ناکسی می فروشه ولی همیشه ام این قول به همه می دن که هرچیزی بگن بین اون خدا یه اون باقی می مونه.

حکمت مثل بچه هایی که بعد از یه گریه سیر آروم می گیرن با این حرف من آروم گرفت در حالی که سعی می کرد نگاهش از نگاه من بدزده گفت:من مداح اهل بیتم تو مجلس ای ختم مداحی می کنم عاشورا ام که میشه کار کاسبی مداح جماعت سکه میشه .چند تا کاستم دادم بیرون وضعم بد نیست راضیم به رضای خدا.

خوب برو سر اصل موضوع!
من خیلی از شب ها خونه نیستم.یه وقت خیال بد نکنی  یا دوست دارم خونه باشم زری ام خیلی دوست دارم ولی مجبورم.البته نا گفته نمونه که من اعتیادم دارم.

من دستم رو چونه ام گذاشتمن گفتم :خوب!

حکمت گفت :راستشو بخوای جناب کاراگاه زن من زیاد اهل کتاب نیست یه زن ساده خونه داره هیچی از روشنفکری از جور چیزا نمی دونه .من چی می تونستم بکنم مجبور شدم بخدا خیلی سعی کردم جلوی خودمو بگیرم ولی نتونستم مجبور شدم.

یه شب با سفارش یکی از بچه ای ستاد زنگ زدم به یه خونه تیمی .ترخدا فکر نکنین من از اون مردای هوس بازم ها زری بعد از خدا عزیز ترین موجود برای منه .

دیگه داشت صبر تموم می شد .گفتم حکمت جان خلاصه کن.

حکمت یه مکثی کرد گفت.خجالت می کشم .چطوری بگم.مجبور شدم زنگ زد به خانوم رویا جهانبخش.

تا این اسم آورد تا آخر ماجرا رو خوندم .

از رویا خواستم یه کسی بهم معرفی کنه.... .قرارمون فردا هتل استقلال ساعت 8 شد.

ساعت 7:30 رفتم اونجا منتظر شدم.راس ساعت 8 یه دختر 19 ساله ریز اندامی به نام فرانی  اومد تو اتاق .نشست رو میز . در چه مورد می خوای بحث کنی .

گفتم: با صداقت میونه خوبی داری .

-آره عاشقه این نویسنده ام معنا گراست...از اون روز به بعد هر روز ساعت 8 تو هتل تا یک ماه این کارم بود .وقعا احساس خوبی بهم دست می داد .بحث در مورد همه چیز .خیلی حالیش بود.لذت زیادی داشت.

تا اینکه .خدا ازش نگزره .ناکس تو جلسه قبلی تو اتاق یه ضبط صوت کار گزاشته بود .صدامو ضبط کرد.فرداش یهم زنگ زد تهدید کرد که اگه 100 میلیون تا آخر این هفته به حسابش واریز نکنم همه چیز به زری میگه.

کاراگاه دستم به دامنت یه کاری بکن چی کار کنم تمام پول هفت جدمو جمع کنم 100 میلیون نمیشه .

بهش گفتم حکمت جان روزی 50 تومن دست مزدم میشه شماره خونه تیمی بده تا به کارت رسیدگی کنم .حکمت با خوشحالی قرار داد بست شمار ه تلفن داد.

فردا نزدیکای ظهر زنگ زدم به رویا .سفارش یه دختر کردم که حسابی سوپرایزم کنه رویا بهم اطمینان داد که دخترایی که براش کار می کنن حرف ندارن .هیچ جایی نمی تونی مثل این دخترا گیر بیاری .برای فردا ساعت 8 خونه خودم قرار گزاشتیم.

راس ساعت 8 زنگ خونه ام به صدا در اومد .یه دختر خانومی شیر برنجی میانه اندامی وارد شد.

دختر شیربرنجی شروع کرد به حرف زدن خوب چی از من می خوای چطوری باید بهت حال بدم !در حالی که سعی می کردم خودمو آدم روشنفکری نشون بدم گفتم .هر چی تو چنته داری رو کن .

دختر با یه خندا ملوسانه ای گفت: عزیزم قیمت فرق داره پولشو داری !از 50 تومن داریم تا 330 تومن .اگه از شریعتی هدایت بخوای قیمت پایینه ولی اگه از غربی یا فلسفی بخوای مجبوری بیشتر پول خرج کنی!

گفتم :تو شروع کن بعد هرچی باشه حساب می کنم تو نگران پولت نباش .با نویسنده های داخل شروع کردیم تا رسیدیم به مارکس بعد از نیم ساعتی که در مورد مارکس حرف زدیم.

با غرور وصف نشدنی ضبط صوتی که تو جیبم قایم کرده بودم در آوردم

- عزیز دلم صحبت در مورد مارکس خلاف قانون جیگر طلا بازداشتی.

دخترک بیچار یکدفعه شوکه شد !در حالی که صداش می لرزید .آخه برای چی من فقط می خواستم بهت حال بدم.

- من از این حال ها زیاد کردم هیچ جور دیگه ارضاء نمیشم .زود آدرس باند بده.

شیر برنجی دوباره در حالی که صداش خیلی خیلی نازک کرده بود .گفت نظرت در مورد مولیر چیه؟

(می خواست شهوتیم کنه تا حدودیم موفق شد).ولی زود به خودم اومدم.آدرس باند بده دیگه نمی خوام یک کلمه دیگه ازت بشنوم.

شیر برنجی رو تو یکی از اتاق ها ی خونم حبس کردم رفتم به آدرسی که داده بود.

وقتی به اونجا رسیدم به یک کتابخونه بزرگ مجهز روبه رو شدم.رفتم تو

-من از مارکس کتاب می خوام.

فروشنده که یک مرد میانسالی بود با صدای پیر لرزانش گفت :عزیزم کتابهای مارکس خلاف قانون از این کتابهای اینجا گیر نمیاد.خودمو انداختم رو پیشخون نزدیک گوش پیرمرد .منو شیر برنجی فرستاده .

 باشه دنبالم بیا!رفتیم پشت قفسه کتاب ها با دکمه ای که پیرمرد فشار داد وارد یه لابی بزرگ شدیم که یه تصویر زیبایی جلوی چشمم اومد.دختران زیبا با موهای طلایی مشغول خوندن کتاب نوشتن جزوات مقلات مختلف بودن.یکی از دختر با نگاه دلربایی که فکر هر بیننده ایی به خودش معطوف می کرد.آدمو به یه بحث در مورد سارتر یا جلال دعوت می کرد واقعا شهوت انگیز بود.در حالی که مسخ این تصویر خیال انگیز بودم به خودم اومدم در یک فرصت مناسب زنگ زدم به دایره مبارزه با جرایم اخلاقی با دخلات پلیس این باند مخوف جنایی دستگیر روانه زندان کردم.

پی نوشت !
ایده اصلی این داستان کوتاه متعلق به وودي آلن  است

 


 

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 22:52 توسط بی نام |

به مناسبت ۵ تیر ماه سالروز به توپ بستن مجلس به سراغ دکتر طلع اف عضو کمسیون نگرشی دوباره به چالشهای ریاست جمهوری می رویم و از او سوالاتی در خور توجه  می کنیم امیدواریم مورد توجه عموم قرار بگیرد.

-آقای دکتر طلع اف در آغاز این سوال را از شما می پرسم .این روزها چه می کنید؟.

با عرض سلام خدمت شما و خوانندگان .ضمن گرامیداشت روز به توپ بستن مجلس این روز توپ را به تمامی ملت های  توپ  تبریک می گویم.

سوال خوبی کردید .این روزهابطور جدی مشغول مطالعه و برسی  غنی سازی در راکتورهای هسته ای هستیم.

-دکتر طلع اف آیا جمهوری اسلامی واقعا به غنی سازی نیاز دارد؟.

بازهم سوال خوبی کردید. بله بطور حتم.طبق فرمایشات مقام معظم رهبری ایران علاوه بر نشاط به غنی سازی هم  نیاز دارد.ما حتی در روزنه های تاریک زندگی به غنی سازی نیاز داریم.

-دکتر طلع اف اتحادیه اروپا با رهبری آمریکا تلاش گسترده برای تحریم ایران آغاز کردند.شما چه تدبیری برای این موضوع اندیشیده اید؟.

دوباره سوال خوبی کردید. {دکتر در حال خوردن چایی نبات }(با خنده)به نظر من اصلا نیازی به اندیشیدن نیست در جمهوری اسلامی فقط امام غائب می اندیشد و بوسیله رهبر  این اندیشه ها در اختیار ما قرار می دهد.اصلا اندیشیدن در مورد ناموس جان ملت بر عموم حرام است.ملت ما از این تهدیدات پوشالی گوششان پر است.آنها سالهاست که مارار تحریم کردند.فوق این تهدیدات این است که بجای ۵ نان بر روی سفره ۱ نان بر روی سفره های ملت باشد . مطمئن باشید کسی از گرسنگی نمی میرد. همان که ما همیشه در صدر اخبار هستیم حالشان گرفته  می شود.

-جناب دکتر ما برای غنی سازی به چه منابعی نیاز داریم؟

سوال خوبی کردید.در اجلاس کابل که سران کشورهای صنعتی حضور داشتند.حامد جان قول تامین سوخت برای غنی سازی ما را داده.

-جناب دکتر من اون غنی سازی را نگفتم منظورم این یکی غنی سازی بود.

آهان بردار جان شما هم عجب سوالاتی می کنی ما منبع اورانیم هستیم.

-جناب دکتر طلع اف با توجه به کار شکنی روسیه این غنی سازی چه سودی برای جمهوری اسلامی دارد؟

 برادر جان.ما در جمهوری اسلامی بدنبال سود نیستیم.همینکه پوزه استکبار جهانی را به خاک بمالیم برای ما کافیست.انشاالله و بیاری خدا و دعایی خیر مردم.روسیه ظرف ۴۰ سال آینده راکتور هسته ای بوشهر را کامل می کند و ما در چهل سال دیگر می توانیم با  غنی سازی زیادی که کردیم یکدفعه حال کنیم.

دکتر طلع اف آیا بهتر نیست اول راکتور هسته ای بسازیم بعد غنی سازی کنیم؟

برادر من ما حتی بدون داشتن راکتور به غنی سازی نیازمندیم.ملت ما غنی سازی را دوست دارد.ما ملت غنی سازی هستیم.در حدیث نبوی امام زمان می فرماید:

انلله غنیا الر غیم من الکریمتن.(( هر کس غنی سازی کند جایش در بهشت است.))

غنی سازی وظیفه الهی ماست.ما جوانان با نشاط و غنی سازی داریم.

 

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 19:42 توسط بی نام |