سلام
سلامی چو بوی خوش آشنایی
تقریبا یک ماهی هست که وبلاگ بروز نکردم .مادر بوردم یه مشکل فنی پیدا کرده بای.به فکر یه سیستم جدید باشم .
یکی از عوامل دیگه ایی که باعث شد به روز نکنم کار کردنم تو یه تاکسی سرویس یه نام سها بود. .
یک ماهی هست که سر کارم برای سر گرمی خوبه زیادم بد نیست .روزای اول که مشغول بودم خیلی سخت بود برام خیلی زیاد خسته می شدم.چون چندین هرچی باشه چندین سال بیکار بودم . الان عادت شده تقریبا جزابیتم پیدا کرده . همکارام به دو دسته کلی تقسیم می شن دسته اول بازنشسته های فرهنگی و ارتش دسته دوم جون ای بی کار که الکی سگ دو می زنن چون نمی شه به اینکار بعنوان یه شغل ثابت نگاه کنی.شاید بتونم بگم بی مشکل ترین فرد اونجا خودم باشم اکثرا با انبوهی از قرض وام اجاره مواجه که هر طوری شده باید سر ماه همه رو پرداخت کنن.روزهای اول که مشغول شدم سخت می گزشت یه طوری احساس ارباب رعیتی بهم دست داده بود.که واقعا هم همینطور بود چون باید برای چند ساعتی درخدمت یکی دیگه باشی این مسئله وقتی بعضی از مسافرهای تازه به دوران رسیده رو سوار می کردم بیشتر خودشو نشون می داد.
تقریبا هفته قبل جمشید یکی از رفقا باهام تماس گرفت گفت فردا با مرضیه دوستم قرار دارم هستی با هم بریم .((مرضیه شوهر داشت البته شوهرش 3 سالی بود که متواری شده بود مرضیه برای رفع نیازهای جنسی با جمشید رفیق شده بود.))من به جمشید گفتم آره هستم .کی بریم .قرار شد فردا مرضیه یکی از دوستاشم بیاره که با من باشه .فردا صبح به هوای کار رفتم سراغ جمشید از اونجا باهم رفتیم سراغ مرضیه دوستش
دوست مرضیه یه خانومی بود 27 ساله چهره اشم تقریبا مثل بازیگر بود که در نقش دکتر کوئین تو پزشک دهکده بازی می کرد.اسمش هم عاطفه بود .که صداش می کردن عاطی .عاطی خانوم یه پسر 4 ساله هم داشت که با خودش آورده بود به اسم امیر
رفتیم خونه جمشید یه خونه مجردی برای عشق حالش اجاره کرده بود وضعشون خیلی خوب بود تو کار خرید فروش کمباین بودن.
همیشه به این اعتقاد داشتم کسی که با یه زن شوهردار رابطه داره باید خیلی آدم کثیفی باشه.ولی وقتی خودم با این مورد مواجه شدم واقعا نتونستم جلوی خودم بگیرم .جالب اینجا بود که جمشید مرضیه با هم رفتن تو یه اتاقی من عاطی رفتیم تو یه اتاق دیگه امیر پسرش هم با ما اومد.از یه طرف امیر جلوم بود از یه طرفم شهوت .خلاصه کما بیش بر نیروی شهوت غلبه کردم و کار اصلی نکردم ولی به هر حال زیاد بی نصیبم نموندم ولی خیلی سعی می کردم امیر نبینه اونم بچه بود خیلی شیطون.خلاصه چون نتونستم کارخاصی کنم گفتم بلند شو بریم .جمشید مرضیه موندن خونه ما رفتیم .الانم عاطی با هام تماس میگیره.
بعدا از جمشید شنیدم که بعد از اینکه ما رفتیم بیرون 110 ریخته بود خونه .مرضیه از بلا پشت بام فرار کرد ولی تو خونه شیره سوخته تریاک پیدا کردن که اون جمشید 500 تومن رشوه داد ولش کردن.از این لحاظ برای اولین بارم تو زندگیم شانس آوردم .
در همین رابطه http://azkhod-bakhish.blogspot.com/2007/02/blog-post_08.html
چون تا کافی نت ام زیاد نمی تونم ویرایش کنم .به بزرگی خودتون ببخشین.
وبلاگ سفر به انتهای شب با مستراح فیلتر شده ؟
http://www.wc-wall.blogspot.com/
http://www.zeno.blogfa.com/
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 13:2 توسط بی نام
|