تبليغاتX
ذهن خسته
کانون صنفی فرهنگیان همدان
از درد سخن گفتن و از درد شنیدن با مردم بی درد ندانی که چه دردی است.
 
 
طبق گفته های دوستان آشنایان علاوه بر تهران در  کرمانشاه همدان  برخورد شدیدی با فرهنگیان شده .و حتی مورد ضرب شتم نیز قرار گرفته اند. تعداد کسیری از آنها در بازداشتگاهای دولت مهرورزی زندانی هستند.

بنی آدم اعضای یک پیکرند

که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی بدرد آورد روزگار

دگر عضوها را نماند قرار

تو کز محنت دیگران بی غمی

نشاید که نامت نهند آدمی

 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 12:52 توسط بی نام |

وانکا دختر جوان میانه اندام با موهای مشکی و چشمانی نافذ دلربا ترین دختر پترزبورگ .اچومه لف افسری با موهای حنایی که وانکا و اچومه لف در پست خانه مرکزی پترز برگ آشنایی مختصری داشتند.
 این آشنایی در رستوران نیکلای ستپانوچ واقع در خیابان والین گراد به عشقی بی حد تبدیل شده بود.این دو هر روز خیابانها و کوچه های زیادی را برای رسیدن به رستوران  می پیمودند تا مدتی را با هم سپری کنند.روزگار خوبی بود آفتاب گرمی در سرمای زمستان می درخشید.ولی گرمای عشق این دو به هم سرما را از بین می برد.
 
بعد از سالها که این ملاقات ها بیشتر بیشتر شد.در یکی از این روزها وانکا برای شام در رستوران حاظر بود ولی اچومه لف با بد شانسی تمام آنروز نتوانست خود را به رستوران برساند. وانکا مجبور شد به تنهای شام را تمام کند.روز بعد هم اچومه لف نیامد و باز هم وانکا بتنهایی شام خورد چندین روز هفته به همین منوال گزشت و هروز وانکا بتنهایی در رستوران غذا می خورد و اچومه هرروز با بدشانسی غذا نمی خورد .همین باعث شد که ونکا تبدیل به زنی چاق و اچومه لف به دلیل سوء تغذیه تبدیل به مردی لاغر و ترکه شود.
 
ایندو بجزء رستوران گه گاهی به ملاقات هم می رفتند ولی هر روز که می گزشت ونکا چاق تر جا افتاده تر و اچومه لف لاغر کریح تر می شد.ونکا با لبانی چرب و براق و بوی پلو و اچومه لف با لبانی ترک زده و خشک و بوی لوبیا .تا اینکه بعد از مدتی اچومه لف متوجه شد زبان تکلم زن چاق یا همان ونکا تغییر یافته زن چاق روسی حرف نمی زد زن چاق زبانی دیگری داشت هرچه بود اچومه لف کلمه از حرف های زن چاق را نمی فهمید .
 
اچومه لف بی قرار بود.معشوقه .سعی زیادی می کرد که خودش را به رستوران برساند .تا تبدیل به مرد چاق شود . ولی همیشه در مسیر رستوران مشکلی گریبانگیر اچومه لف میشد.
 
زن چاق نیز دیگر از این مرد لاغر ترکه ای که حتی زبانش تغییر کرده بود خسته بود .زن چاق می خواست مرد لاغر را فراموش کند.ولی از طرفی دلش به حال این چهره تکیده شکسته می سوخت .
 
پی نوشت:همه خیالی بودند
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 23:45 توسط بی نام |