تبليغاتX
ذهن خسته
از سری مسابقات لیگ برتر سال ۸۴        پرسپولیس-شهید قندی یزد

تماشاگران:پرسپولیس سرور شهید قندیه

              پرسپولیس سرور شهید قندیه

               پرسپولیس سرور شهید قندیه

و باز هم تماشاگران: شهید قندی سوراخه .شهید قندی سوراخه .شهید قندی سوراخه.  

((دقیقه ۹۰ پرسپولیس ۱ گل از شهید قندی عقب)) یکی از تماشاگران :شهید قندی ک ی ر تو تیمت

چندی از تماشاگران:شهید قندی تیمم تیمم تیمم این بود تیمت ک ی ر تو تیمت.شیر سماور تو ک و ن شهید قندی و غیره.......

--------------------------------------------

بیچاره شهید قندی.یزدیا فکر اینجاشو نمی کردن.

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 2:16 توسط بی نام |

يه  بازي وبلاگي که اين بار از راهب شروع شد. مشروح اخبار اینجا بخونین

اون چند  نفري که من حدس مي زنم

۱-رویا: قدش بايد کوتاه .فکر کنم يه مقدارم اضافه وزن داشته باشه ولي صورتش استخونيه.موهاي کوتاه مش کرده.فکر نکنم زياد به ظاهرش برسه جلويه آينه وايسه.رنگ پوستشم حتما سفيده.تو اتاقي که کامپيوتر گزاشته يه عکس از يه  منظره ديدني (( طبيعت)) گزاشته .به احتمال زياد يه۲۰۶سفيد داشته باشه.فکر کنم تو يه ۱۱۰ آپارتمان زندگي ميکنه

۲-مکابیز :۱۰۰٪ مطمئنم سنش زير سي ساله.هيکلش نه زياد چاقه نه لاغر ولي ريزه ميزه است.استخون بنديش بايد ريز باشه.وزنش تقريبا۶۰تا ۶۵ کيلو.موهاش حالت دار.کوتاه.فکر کنم يه مقدارم ته ريش داشته باشه.چشمايه نافذي بايد داشته باشه .از اون چشما که زياد نتوني بهشون نگاه کني.آپارتمان نشين نيست.يه اخلاق منطقي بايد داشته باشه.از اوناست که وقتي باهاش بگردي بايد نهايت ادب تو پياده کني.يه جوري آدم دق بده .

۳-البرز:قدش متوسط.موها نيمه مجعد به سبک سربازايه هخامنشي.الان بايد لاغر شده باشه.چون زياد بهش سخت گزشته.صورت پري تپل مپلي داره.با قد متوسط .رنگش چشم باشد قهواي باشه.ابروهاي کم پشت.با يه ريش مثل پيرس که تو آرسنال بازي مي کرد.حدس مي زنم حدودا ?? سالي داشته باشه.از اون بچه ها يي که حال ميده باهاش بري سفر .اهل سفر بايد باشه.

۴-راهب :اينو خيلي خوب مي تونم حدس بزنم .قد کوتاه .با ريشاي کوتاه .سيگاري تير.نسبتا چاق.خيلي خشمگين.گونه دار.سن تقريبا ?? سال.نيمي دونم وقتي مي رم تو وبلاگش ياد اين جمله ميفتم(( پسندي برقص .برقض پسندي.))

۵-فرانی:يه قيافه خيلي معصومانه.همه چيزش متوسط بايد باشه.قد.وزن.سن.مو.چشماشم احتمالا بايد بادومي باشه.يه رابطه عاشقانه ام داشته ولي بهم زده.دستهای اسخونی کشیده داره.

۶-لئون:موهای مشکی .پوست سفید.هیکل تقریبا پری باید داشته باشه

۷-پویا:باید سنش زیاد باشه .لاغر.رنجیده خاطر.با زندگی یکنواخت.موهای کوتاه لخت.

۸-ناشا-قدش برای یه دختر متناسبه.لاغر نیست .خیلی ظریف شکننده است.مو کوتاه از پسرونه یه مقداری بلندتر.بینی عمل کرده . آرایش می کنه خیلی هم براش مهمه .(بالایه پلک یه چیزی میزنن بهش میگن سایه یا سرمه )از اون زیاد استفاده می کنه. موسیقی راک گوش میکنه ((چشم بسته غیب گفتم)).رنگ پوست سفید شیر برنجی.این هم تخیلاتی.با باباش زیاد نمی جوشه چون باباش بیشتر دوست داره رو پسرش مانرو بده اگرچه  اینو ظاهرا نشون نمیده.

 

اونایی که بالا نوشتم .اگه ننوشتن به بازی دعوت می کنم.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 23:4 توسط بی نام |

تو دوران دانشجویی با بچه های ایذه خیلی بر می خوردم .خاطراتی داشتم .بلکل بچه های گلی بودن خون گرم دست دلباز .بد توشون نبود حدااقل من با بداش نبودم.

بچه های ایذه از خاطرات دوران تحصیل شون که تعریف می کردن  واقعا آدم شاخ در می آورد.کارای عجیبی می کردن .البته باید طبع خوزستانی خالی بندیشونم  هم در این مورد در نظر بگیری.

 تو فیلم آمریکایی دیدن تو دبیرستان یا  کالج  دخترای خوشگل  همیشه با پسر گردن کلفت دوست می شدن تا از حمایت اونا بر خوردار باشن .تو ایران تو مقاطع پایین دخترا پسرا جدا درس می خونن.و  ایذه ام بالطبع شامل این قانون می شه.ولیکن تو ایذه چون دختر نیست پسرایی که از ایل طبار طایفه چندان قدرتمندی برخوردار نبودن یه قیافه خوشگلی ام داشتن می رفتن با  بچه های گردن کلفت رفیق می شدن.که معمولا مجبور بودن.

اصطلاحا تو ایذه بهش می گفتن طرف خونده فلانیه.اینطور که من فهمیدم بعضی موقع ها گردن کلف چاقو کشا ام از تو محصل ها خونده برا خودشون انتخاب می کردن.میومدن از سر کلاس بزور بلندشون می کردن می بردن.

معلمم چون حوصله دردسر نداشته اعتراضی به این مسئله نمی کرده.دانش آموز صدا می کرده .تا بره.

تو ایذه هر کسی عشق لاتی گردن کلفتی داره  باید یکی دوتا خونده داشته باشه .این خونده ها رو تو شهر می گردونن به همه نشون می دن که چقدر لاتن .این خونده ها  سن اشون از ۱۰ سال گرفته تا ۱۹ سال .

تو بعضی موارد شب بزور خونده رو می بردن خونه شش هفت نفری چنان ترتیبش می دادن که  می مرد.

اینم هم یکی از دست آوردهای اتقلاب شکوه منداسلامی.

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

((اضافه بر سازمان))

.فقط تو ايذه اين طور مسائل نيست .مثلا تو خرم آباد صاحب خونه يك خونه دانشجويي شخصي بود به نام علي شاهي وند يا شاه وند دقيقا خاطرم نيست. اين آقا از اون لاتا ها بود كه ارثي بهش رسيده پول داره شده بود.يه خونه شم داده بود به رفقا ما اجاره بعضي موقع ها خودش مي اومد خونه يه عشق حالي ميكرد .

يه بار كه من سجاد برده بودم خرم آباد رفتيم خونه مجيد باقري .وقتي رفتيم ديديم علي با يكي از رفيقاش كه هيكل پريم داشت با يه بچه تقريبا سيزده چهارده ساله اي دارن  ويسكي مي خورن .تو كار مشروبات نيستم ولي مجيد مي گفت ويسكي خوبي بود .۳۰ تومني پولش مي شد .بچه مس پاتيل شده بود رفيقاي علي ام تقريبا مس بودن .وقتي ما رفتيم تو علي گير داده بود سجاد كه بياد ويسكي بخوره .به سجاد يه اشاره زده كه نخوره.چون تو هر جمعي نبايد هر چيزي خورد.

خلاصه وقتي ويسكي تموم شد .علي رفت طبقه بالا پسره ام با خودش برد.رفيق علي ام رفت بالا.به مجيد گفتم اين پسره كي بود گفت داداش دوست علي ((داداش رفقيق شو پست فطرت آورده بود ))

بعد از دوساعتي علي رفيقش اومدن پايين .بعد از اونا  پسره ام اومد.وقتي اومد پايين زير چشماش يه خط سياه افتاده بود.اعصابش خيلي بهم ريخته بود.فكر كنم بد بلايي سرش آورده بودن.تا من مجيد ديد شروع كردن فحش دادن.((نفهميدم چرا به ما فحش داد))بعد اون بلا م سرش آورده بودن. يه جوري ام شخصيتش فوق العاده خورد شده بود.براي يه پسر يا مرد بهتره بميره ولي اين كار كسي باهاش نكنه..

يه جوري احساس حقارت بهم دست داد.كه چرا اجازه دادم جلو من يه هچين بلايي سر اون پسر بچه بدبخت بياره.

علي اين بلا سر خيلي ها آورده بود.نمي دونم دردش چي بود پول داشت .خيلي ام داشت.با زن زياديم رفيق بود.ولي باز........

+ نوشته شده در جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 20:36 توسط بی نام |

سر درد عجیبی دارم!

از همه  چی یکدفعه  هیچی شدم. شخصیت.اعتبار.اعتماد.همه چیز از دست بدی.خیلی سخته. 

فردا می خوام برم خرم آباد.البته با بادیگارد. بابام همرام میاد.نمی دونم چی میشه .به احتمال زیاد تو خرم آباد به نتیجه نرسیم .چون اونا تشنه به خون منن .لحظه شماری می کنن اخراجم کنن.خودم می تونم درسش کنم .به هر طریقی .میشه .ولی دویدن داره.

الان خیلی سرم درد می کنه می دونم فردا بابامم بیاد نمیشه .ولی نمی تونم بگم نیا.چون شک میکنه .فقط فردا باید دوباره کلی شرمنده شیم.

کاش تو یه کوره دهاتی بودم. هیچ چیزی از زندگی شهری لعنتی نمی دونستم.آدم وقتی چیزی می دونه می خواد. تا وقتی نمی دونی با پول زیاد چیی میشه کرد.هیچ موقع به آب آتیش نمی زنی بدستش بیاری.وقتی ندونی زن.دختر .ثروت علم .آگاهی .دود .آزادی.عشق.... همه این لعنتی رو چون می دونی چین می خوای .وقتی بدستشونم نیاری اعصابت خورد میشه.خود خوری می کنی  به آب آتیش میزنی.ولی  هیچ موقع راضی کننده نیست .حریص میشی.همه شون می خوای .خیانت می کنی.دزدی می کنی  دروغ می گی  .هر کار رزلانه ای  میکنی که همشون داشته باشی . هم خر می خوای هم خرما

 چرا ؟چون تو یه شهر کثیف زندگی می کنی که اینا همه رو بهت یاد میده بعد بهت میگه بیا دنبالشون . بیا .تو باید همه رو  داشته باشی .اگه نداشته باشی دیگه هیچکس بهت احترام نمیزاره همیشه تنهایی.  بیا همش ماله خودته. فقط باید بیشتر سگ دو بزنی بیشتر کثیف باشی بیشتر فکر کنی .فکر کنی .فکر کن .تا همش ماله تو باشه.

ولی اگه تو یه روستا  دور دست تو یه شهر گم گور زندگی کنی فقط فکر اینی که نهار چی بخوری شام چی بخوری .زمین چطوری شخم بزنی. تا محصولت بیشتر بشه .وایییییییییی که چقدر رویایی این زندگی .فقط فکر فردا باشی نه بیست سال آینده.وقتی اعصابت خورد میشه راحت داد بکشی فریاد بزنی بری تو باغ کنار  روستا گریه کنی.ولی تو شهر لعنتی جایی سراغ نداری که نعره بزنی .گریه کنی خودتو خالی کنی.باید بریزی تو خود خودت .

اهل روستا از تو   انتظار ندارن  که مهندس.دکتر .فیلسوف .پولدار تاجر  معلم  استاد .......  بشی.اصلا کلا ازت انتظار ندارن از همه مهمتر خودتم از خودت انتظار نداری.وجدانت راحته.ولی من لعنتی همه از من  انتظار دارن .چون همه چیز داشتم همه چیزم می دونستم .ولی نشدم.از همه مهمتر خودم از خودم می خواستم .چون هم می دونستم هم امکاناتش داشتم.ولی بازم نتونستم.

بوی عیدی بوی توپ بوی کاغد رنگی

بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو

بوی یاس جانماز ترمه مادر بزرگ

با اینا زمستون سر می کنم

با اینا خستگی مو  در می کنم

شادی شکستن قلک پول

وحشت کم شدن سکه عیدی از شمردن زیاد

بوی اسکناس تا نخورده لای کتاب

 

با اینا زمستون سر می کنم

با اینا خستگی مو در می کنم

(( فرهاد ))

 

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 16:28 توسط بی نام |

امروز رفتم بیرون مسافر کشی .قبلا که خرم آباد بودم آرزو داشتم یه روز به هیچی فکر نکنی بیکار بیکار باشم.بشینم یه فیلم نگاه کنم بعد نت بعد با خیال راحت بخوابم .واقعا یه آروز مزخرفی بدترین چیز تو عالم هستی بی کاریه .از صبح تا شب بشینی خونه .هیچی .خونه خونه خونه خونه.

یه چند تا دربستی سوار کردم دیگه ساعت یازده نیم بود .چون دیدم خیابونا زیاد داره شلوغ میشه رفتم طرف خونه.

تو راه میخواستم برم تو یه کوچه که از پشت یه ماشین  زد بهم .اعصابم خیلی خورد شد.سرمو گزاشتم رو فرمون .پاهام داشت میلرزید.دست پامو  گم کرده بودم.اومدم پایین .یه زانیتا بود .یه پیرمردی ام راننده اش بود.تا اومدم پایین گفتم بچه کونی خار کسه مگه کوری .پیرمرده کوپ کرد .گفت آقای محترم  افت کلام........... داشته باش .یه مشاجره کوچیکی  شد.

.ولی انصافا پیرمرد خیلی با پرستیژی بود.بنده خدا گفت هرچی خسارتت میشه بگو بدم .اعصابم خورد بود .گفتم ۱۰۰ تو من میشه میدی یا وایسیم افسر بیاد .رفت از تو ماشین یه چک پول درآورد داد رفت.حالا خسارت ما چقدر بود .یزره سپر عقبم رفته تو.

واقعا رفتار بدی رزلانه ای  داشتم .الان پشیمونم .ولی سودی نداره .بنده خدا.خیلی خونسرد بود.

خیلی بده آدم اعصابش  شیشه خورده باشه.بعد نتونه با کسی حرف بزنه بگه دردش چیه . یه دردل کوچیک  خیلی راحتت می کنه .ولی نمیشه .

نمی دونم دیونه شدم.یه فکرای مزخرفی می کنم بعد از فکر خودم گریه ام میگیره.مثلا یه بار فکر کردم که اگه بمیرم چی میشه.چه گریه ایه ام کردم.

------------------------------------------------------------------------

امروز مامانم رفته بود خرید می گفت برای خرید سیب زمینی صف بسته بودن.

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 20:46 توسط بی نام |

بدجوری عاشق شدم.نمی تونم خودمو کنترل کنم.غیر قابل کنترل .الان تقریبا یک هفته ای هست حسش نکردم .ولی واقعا کمبودش احساس می کنم.روح .روانم ماله خودش کرده.

آقا نمی تونم .عاشقش شدم .حالا هی بگین بده .بدرد نمی خوره .خرابت می کنه.که خرابمم کرد.

ولی از اولش نباید میومدم حالا که اومدم دیگه راه برگشت نیست.باید برم تا آخرش .من تموم خاطره های شیرینم  با اون تمام شب بیداریا داریوش گوش کردنا.مراما.خاطرها.عشق .زیبایی ....

چطوری می شه ولش کرد.آخه چرا باید ولش کنم.چی میشه.ما تا اخر باهاش باشیم .خیلی ها  رو دیدم ول نکردن نه دم  درآوردن نه شاخ . دارن عشق حالشونم می کنن .سرطان که نمیاره.

لحظه شماری می کنم برای یه بزم دیگه..سجاد.امیر.سروش.امین. یه کمپوت آناناس با  شکلات تخته ای با  یه روزنامه شرق با نوار داریوش  که بخونه بسوزونه دل ما رو.و از همه مهم تر یه بس تپل ناز قشنگ که بوش مستت کنه.

پس اینو می خونم برا عشقم

تو غربتی که سرده تمام روز شب هاش

غریبه از من ما .عشق من عاشقم باش

عشق من عاشق ام باش که تن به شب نبازم

با غربت من بساز تا با خودم بسازم

عشق من عاشق ام باش عشق من عاشق ام باش

تو خواب عاشق ا رو تعبییر تازه کردی

کهنه حدیث عشق تفسیر تازه کردی

گفتی که از تو گفتن .یعنی نفس کشیدن

از خود گزشتن من یعنی به تو رسیدن

قلب مو  عادت بده به عاشقانه مردن

از عشق زنده بودن از عشق جون سپردن

عشق من عاشق ام باش. عشق من عاشق ام باش

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 19:13 توسط بی نام |

چند وقت پيش كه كوهدشت (( يكي از شهرستانهاي لرستان)) بودم .مراسم عاشورا به شور هيجان خاصي اونجا برگزار مي شد.

شايد اين درست باشه كه  بگم هر كوچه اي تقريبا  يه دسته راه انداخته بود.تو اون شهر به اون كوچيكي هزارتا دسته بيرون اومده بود.

چند نفري كه سن شون بالاتر بود اول دسته راه مي رفتن طبق معمول سن پايين ترها آخر صف تو  هم مي لولي دن.بلا استثنا آخر هر دسته اي يه وانت بار  حركت مي كرد .كه حدود بيست تا  بلندگو با چند تا آپري فاير بهش وصل شده بود.با پرچم هاي سياهي كه بهش آويزون كرده بودن . يه نفرام نوحه خون داشتن كه اكثرا لري يا لكي مي خوندن  .عجيب صداي بلندي داشتن از كنار دسته نمي شد به راحتي رد بشي صدا به صدا نمي رسيد .وقتي مي خواستي با كسي صحبت كني حتما بايد با ايما اشاره باشه.

بعضي از دسته ها  يه ابتكار بخرج داده بود علاوه بر وانت پر از بلند گو در عقب . وسط دسته ام يه چرخي گزاشت بودن كه پر بلندگو بود .كه يك نفرام  مسئوليت حركت دادن اين چرخ داشت .يا تو بعضي از دسته ها  طبل ها يي بود .كه تقريبا  ۲ متر قطر داشتن. وقتي مي كوبوند گوش  كه هيچي قلبتم ميلرزيد.((هر كه صدايش بيشتر اجرش بيشتر))

اون وقت اين دسته ها  چسبيده به هم حركت مي كردن بعبارتي با تمام شدن يك دسته دسته بعدي شروع مي شد .يه جوراييم كل صدا انداخته بودن .بخاطر اينكه رو هم ديگه رو كم كنن وقتي كه به  دسته اي كه از اون طرف خيابون رد مي شد.مي رسيدن يك دفعه طبل زنها شروع به طبل زدن مداح بلند مي گفت يا حسين بعد كسايي كه تو دسته بودن بلند داد مي زدن ياحسين يا حسين يا حسين.....اينجا بود كه واقعا دل قلبم با هم لرزيد .

تا چند صد متري كه از دسته ها دور مي شدي بازم صداش به گوش هاي خسته ات مي رسيد.بيشتر  بيشتر خسته شون مي كرد.

علمه هاي دسته هاي كوهدشت روي يه دونه سه چرخه بودن. چون تو شبهاي قبلي وقتي دسته ها به هم مي رسيدن با علمه با هم دعوا مي كردن.مي زدن به بال پر هم ديگه .فكر شو بكني خيلي صحنه جالبي ميشه .

كنار خيابون هايي  كه محل رد شدن دسته ها بود .زن دخترها نشسته بودن.كه فوق العاده فرصت قنيمت شرمده بودن حسابي .نگاه هاي شيطاني شون به سوي پير جون پرتاب مي كردن.واقعا برام عجيب بود .فوقالعاده پا مي دادن .كه با توجه به جو سنتي  كوهدشت  حق ام داشتن.

كوهدشت يه شهر سنتي  كمتر اجازه مي دن دختر بره بيرون.بيشتر ساعات روز تو خونه سپري مي كنن .فكر شو مي كنم خيلي بايد خسته كننده باشه .اينكه با اختيار خودت خونه باشي فرق داره تا اينكه بهت اجازه ندن بري بيرون .البته دخترا خيلي خوب با اين مسئله كنار اومدن اعتراض چنداني ندارن .يعني جرات گفتنش ندارن .

اون طوري كه فهميدم روز عاشورا كوهدشتم هم  مثل خرم آباد خودشونو مي ندازن تو گل .يعني سرتا پا گلي مي شن.يه بار به يه خرم آبادي گفتم شما كه خودتو نو مي ندازين تو گل اگه يه نفر بياد تو گل واجبين بريزه چي ميشه ؟...

---------------------------------------------------------------------------------------------------

چند هفته قبل شنيدم كه خامنه اي سكده كرده داره مي ميره .كه  شايعه بود.همه خوشحال بودن .

+ نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 20:30 توسط بی نام |

پشت این پنجره ها دل می گیره

غم غصه دل تو می دونی

وقتی از بخت خودم حرف میزنم

چشام اشک بارون میشه تو می دونی

عمریه غم تو دلم زندونیه

دل من زندون داره تو می دونی

هر چی بهش می گم تو آزادی دیگه

میگه من دوست دارم تو می دونی

میخوام امشب با خودم شکوه کنم

شکوه ها دل مو تو میدونی

بگم ای خدا چرا بختم سیاه ست

چرا بختم سیاه ست تو می دونی                  (( فریدون فروغی ))

این آهنگ وقتی گوش می کردم که اون یزره حیسیتی که برام مونده بود رفت.بابام تو جیبم بایامادول پیدا کرد.لعنت به این شانس یک دانه ام  خودم استفاده نکرده می خواستم بزارم برای موارد خاص .این قرص که پیدا کرده بود رفته بود. مادرم در جریان امور گزاشته بود. مادرم  رفته بود از دکتر پرس جو کرده بود بهش گفتن چیه.

مادرم پیشم خیلی گریه زاری کرد که نکن .چرا این کار کردی.مگه چی برات کم گزاشتم که اینطوری خودتو بدخت کردی.هیچی نتونستم بگم یعنی واقعا حرفه برای گفتن نداشتم .شرمنده شرمنده .اصلا یه روز فکر شو نمی کردم به این حال روز بیفتم.از اون ورم برای فارق تحصیلی ۲۰ نمره کم دارم کثری معدل دارم .یعنی به عبارتی دارم از دانشگاه اخراج می شم.از اون یکی ورم باید ۵۰۰ تومن برا این دادگاه مزخرف جور کنم . وگرنه خلاصه در بد مخمصه ای گیره کردیم .واقعا شرایط وخیمیه.فکر کنم هم بد بختیه با هم قرار گزاشتن که یدفعه بیان سرم. 

خرم آباد که بودم یکی از رفقا مهندسی قبول شده بود .ولی معدل نرسونده بود . از دانشگاه هم اخراج شد .بعبارتی از مهندسی اومد دیپلم .بخاطر همین خودکشی کرد اونم با قرص .خیلی بچه گلیم بود.واقعا لعنت بر این زمانه. نمی دونم استاد جماعت چرا انقدر احمق تشریف دارن.بابا طرف ترم هشت داره اخراج میشه .از اون طرفم مهندسی قبول شده.حالا بخاطر اینکه تو دلت نمی خواد ۱۲ بد بخت بکنی ۱۶ باید مسیر زندگی بنده خدا رو عوض کنی .

فکر کنم آخر عاقبت منم همین بشه .خودکشی .یدفعه از همه چیز آزاد شی .رها رها....دیگه فایده نداره ۴ سال در بدترین شرایط عمر زندگی مو تو خرم آباد گزروندم ۴ سال از جونیم . ۴ سال از خونه پول گرفتم مفت خرج کردم.حالا یدفعه بگم بابا جان شرمنده من بعد از ۴ سال اخراج شدم واقعا ببخشین .نه یه تصمیم مردونه گرفتم .یا با مدرک بر می گردم یا اصلا بر نمی گردم.چون بر گردمم دیگه هیچ جایی خونه ندارم با این وضعیت.

+ نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 23:22 توسط بی نام |