معلوم نيست اينا بر چه مبنايي جريمه مي كنن .شايد مثل اين مغازه دارا نگاه مي كنن به سر وضع طرف تا هرچقدر جا داشت مي ندازن .خزانه ام بدفورم خالي بود اينم يه راهي براي پر كردن خزانه است بالاخره.
حالا اين پول تو اين وضعيت از كجا بيارم .ايندفعه شيطان العلم .چون فقط از راههاي شيطاني ميشه ۵۰۰ هزارتومن در عرض دو هفته جور كرد واريز كرد خزانه دولت دزد پوفيوز جا.... ...............
واقعا كم آوردم .
((جاي اين نقطه چين هرچي فحش كه دلتون مي خواد بزارين))
--.--.--.--.--.--.--.--.--.--.--..---...---...---...---...--..--..--..--..--..--..--..--..--...--..-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.--.
اين رفيق ما فابيو كه هراز گاهي مياد اينجا مينويسه ام مهندسي قبول شد .از پادگان زنگ زد بهم خبر قبوليشو خودم بهش دادم .بعد از اين همه اتفاق مزخرف كه پشت سر هم داشت تكرار مي شد اين خبر واقعا خوشحال كننده بود.چون تا اونجا كه من در جريان بودم واقعا زحمت كشيد.
فردا صبح ساعت ۹ باید برم دادگاه مربوط به پرونده ام .واقعا دلهرهای بس عجیبی وجودمو گرفته .مجبور شدم ریش ارو بزنم .چون این قاضی یا معمولا حزب الله ان. از این تریپا بازیا بدشون میاد .یه جریمه سنگین می برن مخصوصا که الان شدیدا خزانه دولت خالیه به پول احتیاج دارن .
از بچه ها که مقداری تجربه در این زمینه داشتن پرسیدم :گفتن تریاک گرمی ۱۰۰ تومن جرمیه می کنن .جریمه مثبتی ۵۰۰ هزارتومان .اگه ۵ گرمم کراک ازت بگیرن ۵ سال زندانی داره .عجب .ولی گفتن اگه بتونی مخ زنی کنی می تونی یه کاری بکنی ۶ تومن جریمه ات کنن .این ام از قانون مملکت .بالاخره به فازه قاضی پرونده بستگی داره .کلا نرخ جریمه ها همه الکیه .
جالب اینجا بود درست روزی که جواب کنکور اومدو .کنکور قبول نشدم .احضاریه دادگاه ام اومد .یه لحظه آمپرم بد طوری رفت بالا .جدا یه لحظه کم مونده بود سکده رو بزنم.
تا دیدم اینجوریه سریع بلند شدم فرار کردم خرم آباد .داشتم دیونه می شدم.اصلا یک درصدم احتمال نمی دادم دانشگاه قبول نشم ولی از بدبختی ما همون یک درصد کار خودشو کرد قبول نشدم.از اون بالا بالاها افتادم پایین .وقتی رسیدم خرم آباد مجید باقری ام اومده بود خرم آباد. اومده بود سر بزنه بچه ها.وقتی حال اسف ناک منو دید. دید دارم خود خوری می کنم .
گفت چته تو نشدی به ک ی ر ت .بابا زندگی انقدرام ارزش نداره .بیا بیرون .ول کن این زندگی .تا اینو گفت نمی دونم چی شد مثل خر گریه کردم .واقعا خیلی زشت بود جلو بچه ها مخصوصا این که اونا چند سالی از من کوچکتر بودن .ولی هر کاری کردم واقعا نتونستم جلو خودمو نگردارم .مجید اینو که دید زد زیره خنده کلی ادا اصول در آورد .گفت بیا این اتاق کارت دارم .محسن ام با من اومد .نشستیم مجید از کیفش یه شیشه زرد رنگ کوچیکی آور بیرون .تقریبا اندازه بند انگشت .گفت اینو بزنی از این حال میایی بیرون .گفتم نه حاجی اول خودت بزن بعد من می زنم .
مجید بازوشو با سیم شارژر گره زد. آمپول زد تو دستش یه جورایی باهاش بازی می کرد خون می کشید بیرون دوباره می کرد تو چند بار این کار تکرار کرد .توپ توپ شد .من گفت حاجی من زیاد خلافم سنگین نیست برام کم بزن زیاد اینکاره نیستم .گفت حالا بیا" با شارژر بازوی منو محکم بست. تقریبا یه شیشه کامل نر چیزک زد بهم دیونه .تا تزریق کرد یه جوری ته حلقم احساس تلخی کردم یه طوری مزه الکل واقعا مزه خاصی بود.تا مزه رو چشیدم از پشت افتادم زمین دیگه نفهمیدم چی شد.۷ ساعت بیهوش بود .وقتی بهوش اودم یه صدای زنگ عجیبی تو گوشم بود دیدم مجید بالا سرمه بدنم بدطوری گرم شده بود. خیس خیسم کرده بودن تا بهوش بیام .وقتی چشامو باز کردم. یه جوری شل شده بودم .نمس تونستم خودمو تکون بدم .می خواستم ولی نمی تونستم .تو مغزم یه صدای زنگ مانندی می اومد ویزززززززززززززززززززززززز اعصابم خورد شده بود.دستمو به زور بلند کرد بردم طرف گوشم نفهمیدم مجید چش شد .بازومو گرفت دو سه تا سیلی زد در گوشم .دوباره از هوش رفتم .ایندفعه بهوش اومدنم ۴ ساعت طول کشید.ولی بعد از چند دقیقه ای که گزشت حال عادی پیدا کردم .ولی نشگی عجیبی داشت .اصلا فکر شو نمی کردم انقدر طول بکشه.به مجید گفت پدر سوخته چت بود تو چرا اونجوری می کردی وگفت بد بخت داشتی می مردی .شانس آوردی زنده موندی .وقتی تو گوشت زنگ می زد یه جورایی نشونه سنگ کوب یا همون ایست قلبی .مجید احمق یدونه کامل زد بار اول باید نصفه می زد.ولی از یه طرف شانس آوردم چون همون باعث شد دیگه نر چیزک استفاده نکنم .مجید اون طوری که تعریف می کرد می گفت یکی از دوستاش روزی ۳۰تومن عمل نر داره .
بر می گردم صدایم را بر دارم
بر می گردم دستهایم را بر دارم
بر می گردم .بر می گردم
بگزارید بر گردم.
نسترن زنگ زد گفت: میخوام بیام خونه تون کارت دارم .منم از خدا خواسته گفتم در خدمتیم. ساعت ۸ در باز می کنم ْ تو بیا خونه فقط یه نگاه طبقه بالا بنداز که صاحب خونه نبینه .نسترن سر ساعت ۸ اومد خونه .مشتبی(( مشتبی بچه خوزستان بود ولی یه مقدار زود اومده بود دانشگاه چون سنش پایین بود قیافه بچگونه ای داشت فقط دختر دبیرستانی باهاش رفیق می شدن .اینکه زیاد تجربه سکسی نداشت فوق العاده کف کف بود.)) خوابیده بود .ما رفتیم تو اون یکی اتاق.تو اتاقی که رفتیم یه جورایی خیلی سرد بود چون بخاری نزاشته بودن .باید از گرمایه وجود خودت استفاده می کردی . البته بگم قبل از اینکه نسترن بیاد من سیر کشیده بودم یعنی به عبارتی ترکونده بودم.
خیلی حال میده یه سارینا بغلت باشه سیگار بکشی البته نسترن اونطوریم سارینا نبود ولی خیلی خوش اندام بود .اصلا یه فازه دیگه است. ولی حیف که نسترن خیلی از دود سیگار متنفر بود هی غر می زد که خاموشش کنم قسمم می داد که سیگار نکشم.میگفت برات زرر داره. نکش .
یه جورایی نسترن می خواست از طریق من از زندگی که توشه فرار کنه .زندگی بدی داشت .چند تا دادش گردن کلفت بیکار تو خونه. که خیلی بهش سخت می گرفتن خیلی .لرها خیلی غیرتی ان یه جورایی سادیسم دارن .که همین باعث شده که دخترای لر از زندگی شون بیزار بشن .چون نمی زارن زیاد برن بیرون.داخل اجتماع بشن ۲۴ ساعت باید خونه باشن از خونه بیرون نرن .اکثرا دوست دارن از زندگیشون شهرشون فرار کنن .که این نسترنم فکر می کرد از طریق من می تونه به اصطلاح خودشو نجات بده غافل از اینکه یکی باید خود مارو از باتلاقی که توش گرفتاریم نجات بده.هرچی می گفتم مثله یه بچه باور می کرد هر چی ازش می خواستم گوش می کرد.اینکه خودمم سعی می کردم ازش سوء استفاده نکنم .یه جوری دلم براش می سوخت که این دیگه کیه که از ما بدبخت تره.
با نسترن تا ساعت ۱۱ تو اتاق بودیم. وقتی نسترن می خواست بره من رفتم که براش یه چایی بیارم دیدم مشتبی بیدار شده .نشسته رو تخت .تا رفتم تو اتاق
مشتبی : یه چیزی ازت می خوام اگه واقعا رفیقی نگو نه !
.......: ای بابا این حرف ها چیه داش مشتبی تو بگو جون .
مشتبی: می خوام یه حالی با نسترن بکنم .
.......: مشتبی خجالت بکش این چه حرفیه.
مشتبی: یعنی تو منو به اون می فروشم .
.......: چه ربطی داره داداش.بابا این تک پره هیچ موقع اینکارو نمی کنه .اگرم بکنه حداقل تا موقعیکه پیش منه نمی کنه
خلاصه انقدر رو مخمون کار کرد.حرف زد.تا راضیم کرد.ولی بهش گفتم مشتبی خدا شاهده اگه خودش راضی شد .که هیچی ولی اگه راضی نبود دست بهش نمی زنی .ولی بهت قول میدم که امکان نداره نسترن این کارو بکنه .((یعنی مطمئن بودم به هیچ وجه راضی نمیشه ))
خلاصه نسترن حاظر شد .گفتم نسترن بیا این اتاق بشینیم یه چایی بخوریم بعد برو .گفتش چون رفیقت اینجاست نمی یام من گفتم :ای بابا چقدر خجالتی .با نسترن اومدیم تو اتاق .مشتبی رو بهش معرفی کردم نشستیم تعریف کردن من یه سیگار کشیدم گفتم می رم بیرون وقتی زنگ زدم بهت بفرستش بیاد بیرون .نقشه مشتبی بود گفت ۱۰ دقیقه به من مهلت بده نتونستم بیا تو .من رفتم بیرون سر کوچه وایسادم .
بعد از ده دقیقه که گزشت کلید انداختم در باز کردم .دیدم یه صداهایی داره میاد فکر کردم دارن حرف می زنن .می خواستم برم تو اتاق که بگم آروم تر دیدم نسترن مشتبی یه جورایی درگیر شدن. نسترن تا منو دید اومد بغل منو زد زیر گریه .مشتبی ام گفت بندازش بیرون این کثافت.اینو که گفت آمپرم رفت بالا البته یه کاریم نکردم که نسترن بو ببره .گفتم چی شده نسترن گفت این بی شعور می گه به من لب بده.خیلی جلو خودمو نگه داشتم نریدم به رفاقت .گفتم تو برو من آدمش می کنم .نسترن اشک شو پاک کرد رفت.من برگشتم اتاق گفتم نا رفیق تو مگه قول ندادی که اگه راضی نشد دست بهش نزنی چرا داشتی خفت می کردی .خیلی بی مرامی .خلاصه یه مشاجره ای باهم داشتیم .ولی کلا یه جورایی وجدان درد گرفتم نسترن اون همه به من محبت کرد بعد من اون جوری جواب شو دادم کلا رذالت زیادی خرج کردم تو اون روز . ...
واقعا داره بیداد می کنه .وقتی تازه وارد ایران شد سوتی ۶ تومن می فروختن ولی الان خیلی ارزون شده.
عملش یه طوریه که بار اول که می کشی از زور نشگی میاری بالا به طرز وحشتناکی خوابت میاد. ولی بعد از چند باری که کشیدی معتادش شدی باید یه سنجاق با یه فندک اتمی همیشه همرات باشه هر یک ساعت یه بار چند تا دود بگیری تا خمار نشی .
یه جوریم پف می کنی مثل بادکنک ولی وقتی رفت تو خونت مثل چوب کبریت میشی.اگه تقریبا دوماه پشت سرهم بکشی ترکش مرگه .یعنی ترک نداره .اگه بخوای ترک کنی میمیری.واقعا وحشتناکه میشه اسمشو بزاری خودکشی
کراک به بمب ساعتی اسرائیل معروفه .
بعد از اون شب که قول قرار گزاشتیم با محسن بریم اهواز فرداش ساعت ۱۲ بود که با یه پژو که آشنا محسن بود .رفتیم طرف اهواز .تو ماشین پشت سرهم سیگار روشن می کردیم .به قول بچه ها گفتنی کون تو کون سیگار روشن می کردیم .کلا بد نبود راحت بودیم.ساعت پنج نیم شیش بود که رسیدیم اهواز .
اهواز بارون می اومد اول صبح ام رسیده بودیم .سرد بود .ماشین ما رو چهار شیر پیاده کرد یه میدون تقریبا بزرگ با بلوارای که به اون منتهی می شدن . رفتیم با محسن یه سانودیچ خوردیم این اولین بار بود که صبح ساندویچ می خوردم یه جور بد قلق بود.
رفتیم زیر ناودون مغازه های چهار شیر نیم ساعتی ایستادیم تا بارون بند بیاد .یه مقدار که از شدت بارون کم شد با محسن پیاده رفتیم طرف بیمارستان ابوذر" که دکه شین پیدا کنیم .ساعت تقریبا هفت نیم بود.بچه مدرسه ای ها داشتن می رفتن مدرسه عجیب بود یا ما خیلی احساس سردی می کردیم یا اهواز زیا یه چیزی شون می شد چون بعضی یا شون آستین کوتاه پوشیده بودن تو اون سرما .بالاخره بعدر از کلی گشت دکه شین پیدا کردیم یه دیکه کوچیک که همه چیز توش پیدا می شد .جنس اصلی مغازه ام سیگار بود اونم انواع سیگار .شین می گفت تقریبا روزی ۱۰۰ تومن کار می کنه .این اولین بارم بود که می رفتم تو یه دکه جایه دنجی بود .کلی ام تو دکه از خودمون پزیرایی کردیم .محسن یه مقدار شیره با خودش آورده بود نصف کرد بمبی زدیم رفت بالا .نشستیم تو دکه با شین تعریف کردن .چند ساعت بعد با محسن رفتیم بیرون یه گشتی بزنیم .پیاده رفتیم طرف زیتون کارمندی .جایه خوبی بود اصلا انتظار نداشتم تو اهواز چنین جایی ببینم .
نمی دونم اسمشو باید بزاری دریدگی یا بزاری باحال بودن تو اهواز بجای اینکه پسرا به دخترا متلک بگن دقیقا بر عکس دخترا به پسرا متلک می گفتن .نمی دونم شاید این چند مورد اتفاقی برخورد کردم .
سر ظهر هوا گرم شد مجبور شدیم کاپشن در بیاریم برای ما که از جای سرد می رفتیم اهواز یه جوری حس سرزنده بودن بهمون دست می داد شنگول شدیم کلی.
بعدظهر شین دکه رو تعطیل کرد. رفتیم یه محله به نام زویه که محله خلاف اهواز بود.وارد کوچه که شدیم سه چهار نفر دورمون کردن.اکثرا عرب بودن از لحجه مشخص بود. تزریغ میکنی برو داخل خونه همه چی داریم اینو یه مرد میانسالی پشت سر هم تکرار می کرد افتاده بود دنبالمون . شینم فقط می رفت با هیچ کس حرف نمی زد .ولی اینا ول کن نبودن تا اینکه رسیدم مغازه تریاک فروشی واقعا عجیب بود بدون هیچ ترسی از پلیس فکر کنم زورشون به اینا نمی رسید .این یه تیکه جارو بی خیال شده بودن اونجا منطقه آزاد کرده بودن. فقط مغازه مخصوص تریاک فروشی بود .شین گفت یه مثغال بده ساغیه دولا شد از میز تریاکارو آورد بیرون با ترازو کشید داد بهمون مام ۶ تومن دادیم بهش برگشتیم طرف خونه .........
واقعا دیگه حالشو ندارم چیزی بنویسم .خیلی خسته ام ..انقدر خسته شدم که هر روز آرزوی مرگ می کنم .حیف که انقدر جرات ندارم خودمو بکشم راحت شم از این زندگی نکبتی.بابا تا کی برم بیام.هر روز در حال رفت آمدم .برو اینجا برو اونجا .آروزی یه زنگی ساده دارم . یه هفته فقط یک هفته فکر هیچی نکنم .صبح ساعت ۱۰ بلند شم یه کتابی بگیرم بخونم بعد روزنامه امروز بخونم یه چایی دبش بخورم با خیال راحت سر بزارم روبالش فقط یه روز.فکر این نباشی که فردا چی میشه .قبول می شی یا نه اگه نشدی .اگه رفتی سربازی چی میشه. اگه از سربازی برگشتی چی بکنی.چند سالت میشه که به یه جایی می برسی . کی ما می رسیم ساحل یه نفس راحتی بکشیم.خسته شدیم انقدر تو دریا دست پا زدیم.بابا هیچی نشدیم نه یه ورزشکار درست حسابی نه درسخون نه بازاری جنمشم نداشتینم حدااقل یه معتاد درست حسابی بشیم هیچی هیچی.
اول : تو بچگی خیلی به دود سیگار حساسیت داشتم تا بوش به مشا مم می رسید عطسه ام می گرفت.ولی نمی دونم چرا اینجوری شد.نه از غذایی خوشم میاد نه از غذایی بدم میاد کلا همه خوردنیا نوشیدنیا رو دوستدارم .مثل بچه هام میمونن .هیچ فرقی ندارن :-))
دوم :موسیقی زیاد گوش می م .ولی نمی دونم چرا این اهنگ مزخرف افشین انقدر برام خاطره داره ((غم دنیا رو بی خیال .غصه فردا رو بی خیال بزن بالا نوش جونت امشب رو بابا بی خیال.کلاس ملاسو بی خیال لیسانس مسیانسو بی خیال .بیا وسط غرش بده ......))
سوم: خیلی کنجکاوم .همه کارا رو برای یک بارم که شده امتحان کنم بجز :-)) با اینکه ذاتا آدم ترسویی هستم .ولی یه بار دزدیم رفتم .کلا ماجراجویی دوست دارم .
چهارم : خیلی دوست دارم یه بار سلما هایک بازیگر مکزیکی محکم بغل کنم.یه لب از انجلینا بگیرم .یه پس گردنی محکم بزن پس گردن محمود جون.خیلی ام دوست دارم پرتی زنتا بازیگر هندی زنم بود بهش میاد خیلی مهربون باشه .
پنجم :وقتی باهام تصادف کنن از خسارت می گزرم .ولی از بدشانسی با هرکی تصادف کنم وای میسه افسر بیاد کروکی بکشه .
پنج تایی که من می گم
امیر . ابو . خاطراتچی . معلم گوریل فهیم
سفر با تجديد ميثاق با رفقاي قديم شروع كردم تقريبا دو هفته ايي خرم اباد بودم .ديگه انقدر از خرم آباد نوشتم كه فكر كنم همه با فضاي اونجا آشنا شدن .همون خرم آباد قديمي .بدون هيچ تغييري نه ساختموني تخريب شده بود نه ساخته .
ساعت ۱ بود رسيدم خرم آباد زنگ زدم محسن ابرام اومدن سراغم .رفتيم خونه محسن خونشون كوچه ... بود.كه كوچه معروفي بود.يه خونه دوطبقه خيلي قديمي با ديواراي سه وجبي قطر ديوارا خيلي بزرگ بود سقفشم خيلي بلند بود تا حالا تو اينطور خونه اي نرفته بودم با گچ كاري قديمي يه نقش نگارهاي عجيبي و بزرگی رو سقف زده بودن دوست داشتي ۲۴ ساعت بشيني اونا رو نگاه كني .يه جوري حس پليسي بهت دست مي داد .يه چيزيم درموردشون كشف كردم يه حلقه به تمامي ۹ حلقه اي كه روديوارا بود فرق داشت با بچه ها حدس زديم گنجي چيزي تو سقف پنهان كردن اينم نشونش گزاشته بودن
تو این چند روزی که خرم آباد بودم اتفاق های جالبی افتاد.یکیش قضیه نسترن بود.قرار بود ساعت ۷ صبح بیاد خونه که کسی تو محله نباشه .من ساعت ۷ به زور بلند شدم رفتم سبز میدون وایسادم تقریبا اگه اشتباه نکنم می شه بهش بگی مرکز شهر .چون کنار بازار بود.یه میدون کوچیک .چند تا سرباز ماشین گشتم پارک کرده بودن که مواظب باشن مبادا پسر بچه به دختر دبستانی با احیانا دبیرستانی متلکی بگه چنان سیخ وایساده که اگه یه اجنبی میومد می دید فکر می کرد شخصیت معروفی می خواد از اون خیابون رد بشه .منم بعد از اون ماجرا خیلی ترسیده بود . آروم خیابونی که به سبز میدان منتهی میشه بالا پایین می کردم .
نسترن خانوم نتونست بیاد .مام حسابی کفری شدیم رفتیم خونه .ساعت تقریبا ۹ بود که زنگ زد گفت من نتونستم ساعت ۷ بیام الان می خوام بیام گفتم باشه بیا سر کوچه اگه کوچه کسی نبود .بیا تو .از بد اقبالی ما کوچه شلوغ بود با دست اشاره کردم برو بزار برا فردا .اونم رفت ولی ساعت ۱۱ زنگ زد گفت من نرفتم می خوام ببینمت منم کلا حال بیرون رفتن از این قرتی بازیا اونم تو خرم آباد .نداشتم گفتم بزار برا فردا الان برو خونه سمج شده بود می گفت نه همین امروز بالاخره قرار شد بره . ولی نرفت دوباره نیم ساعت دیگه زنگ زد گفت من می خوام بیبینمت گفتم بابا ولم کن چی ببینمت بیبینمت برو خونه دیگه .قطع کردم
خوابیدم ساعت تقریبا ۱۲:۳۰ بود که دیدم یکی داره زنگ خونه رو می زنه(( زنگ برای صاحب خونه بود ما مجبور بودیم با موبایل به هم دیگه زنگ بزنیم تا بیان در باز کنن .جالب اینجا بود برای به اتاق فسقلی با اون شرایط محسن و مشتبی ۲ ملییون با ماهی ۷۰ تومن اجاره می دادن))
.خالاصه اصلا فکرشو نمی کردم که نسترن بیاد زنگ بزنه .اینکه بی خیال خوابیده بود دیدم صابخونه از پنجره داد زد: چیه با کی کار داری؟ یه لحظه گرخیدم .با راهنمایی صاحب خونه نسترن اومد پنجره اتاق زد .گفتم اینجا چرا اومدی برو سره کوچه الان میام میگفت نه می خوام بیام تو گفتم نه برو سر کوچه .رفت سر کوچه .مشتبی گفت این صدرصد می خواد یه کاری بکنه مگه قضیه راهیل نشندیدی که میره خونه یه دانشجویی بعدا زنگ می زنه به رفیقاش که زنگ بزنن ۱۱۰ بیان بگیرنشون کلی خسارت از پسره می گیره تا ازدواج باهاش نکنه اینکه مام کلی ترسدیم لباسارو پوشیدم فرار کردیم اونم دیوانه افتاد دنبالم یه دربست گرفتم رفتم اونم چه رفتنی .جالب اینجا بود بازم دوسه بار زنگ زد دلمم نمی ومد یه چیزی بهش بگم .اجبارا باهاش حرف زدم .نمی دونم از زرنگیش بود یا از سادگیش یا از .... واقعا اینجوریشو ندیده بودم .
خرم آباد بازم شروع شد .شب نشینیها .محسن که عملش خیلی خیلی بالا رفته بود برای خودمم واقعا عجیب بود که این چه بالایی بود که سر خودش آورده بود باور نمی کردم قشنگ روزی سه گرم تنهایی می کشید وضع مالی محسن خیلی خوب بود.شاید یکی از دلایل بالا رفتن عملش با این وضعیت این بود که پول خیلی زیر دست بالش بود. یه شب که مسابقات آسیایی از شبکه پخش می شد . یکی از ایرانیا طلا گرفت مام خیلی حال کردیم .دوتا مونم نشه .من گفتم بابا مام خودمون الاف کردیم با این درس کاش می رفتیم سراغ ورزش شاید یه چیزی می شدیم اینم وضعمون دوتا عملی زدیم زیره خنده
محسن گفت :حاجی من که خیلی به نفعم شد این تریاک .بابام برا اینکه به این فکر نکنم نمی زاره تو سختی باشم اونکه زیاد دلار می فرسته برام. درست بر عکس خودم .که باید تا قرون آخر چگونگی خرج دخل گزارش بدم.اینم یه جورشه .
یه شب که بیدار بودیم به محسن گفتم محسن خیلی اعصابم خورده میای بریم اهواز یه سری به شین بزنیم . محسن گفت آره حاجی پایم خودمم دپرسم به یه سفر احتیاج دارم.
شب زنگ زدم شین (( اسمش محمد بود بچه مسجد سلیمون ولی ساکن اهواز از اون بچه های با مرام ما به اسم طایفه اش شین صداش می کردیم)) بعد ار سلام احوال پرسی گفتم داریم میایم اهواز فردا خونه تون خالی کن .قرار شد ساعت ۳:۳۰ بعد از ظهر بریم دکه شین که یه جایی بود بین بیمارستان ابوذر تا ملی راه ..............