مستی یا هوشیار خوابی یا بیدار
باور کنید وقتی وقتی اعصاب آدم خورد باشه هیچ صدایی بجز صدای فرهاد نمی تونه به آدم آرامش بده.تو لحظه ای که واقعا کم میاری هیچ کاری نمی تونی بکنی .حتی نمی تونی با کسی حرف بزنی .طرفه تم می تونه هر کسی باشه مادرت پدرت ووو... هی آروم آروم حرف بزنه ولی چون واقعا راست میگه تو نمی تونی چیزی بگی اعصابم خورد خورد.درسته فقط اون موقع یه نخ سیگار حال میده اعصاب سره جا میاره ولی وقتی به اطرافت نگاه می کنی می بینی حتی سیگارم نمی تونی بکشی .یادش بخیر تو اونجا اعصابم داغون می شد فقط پشت سر هم سیگالر می کشیدم پشت سر هم مثل الاتنن که پشت سر هم دارم تایپ می کنم.
تو فکر یک سقفم
یه سقف بی روزن
یک سقف پابر جا
محکم تر از آهن
سقفی که تن پوشه
رهاس من باشه
تو سردی شبها
لباس من باشه
الان درست حالت شبه عید پیدا کردم اون موقعه اعصابم بد جور بهم ریخت تو گوشی پر کرده بودم فرهاد تقریبا ساعت ۷ زدم بیرون ۴ تا ترامادول خوردم رفتم تو خیابون پشت سرهم فرهاد سیگار .تا ساعت ۱ تو خیابون قدم زدم .تا حالم جا اومد.نمی دونم یه چیزی قدیمیا می گن هر جوری لحظه ای که سال تحویل می شه بگزرونی سالت همونجوری میشه شده قضیه ما .
سقفی اندازه قلب من وتو . واسه لمس تپش دلواپسی . برایه شرم لطیف آینه ها . واسه پیچیدن بوی عطلسی . زیر این سقف اگه باشه می پیچه عطر تنه تو . لختی پنجره ها شو می پوشونه پیرهن تو . زیر این سقف خوبه عطر خود فراموشی بپاشیم .آخر قصه بخوابیم .اوله ترانه پاشیم .
سقفمون افسوس افسوس تن ابر آسمونه .یه افق یه بینهایت کمترین فاصله مونه.
اینجور موقعه ها هوس می کنی با یه چوب کلفت بری وسطه یه جنگله پر از درخت محکم با تمام وجودت بکبونی به درختا .ولی وقتی چنین موقعیتی نداشته باشی باید به زمین زمان بد بیرا بگی .الان این حالت دارم .واقعا باید به زمین زمان هرچی از دهنم بیاد بگم .اول از اون پیرمرد افسانه ای بیکار که اومد یکاره بیکاره کار دست ملت داد آخه بیکاری پدر من بابا برو بشین پارک جایی اونجا معرکه بگیر خرفت پیر پاتال.الان حوصله فحش دادنم ندارم..............................................................................
میونه این همه کوچه که بهم پیوسته کوچه قدیمیه ما کوچه بمب بسته
دو تا شون اومده بودن مدرک اشون ردیف کن برگردن .من خیلی تو این شرایط تو خرم آباد گیر کرده بودم وقتی صبح می زدم میرفتم خرم آباد بعد مجبور بودم بعد اظهرش برگردم واقعا اعصاب خورد کنی بود .اینکه حسابی بهشون گیر دادم که ۱۰۰ ٪ امشب بریم خونه ما .مهمون من باشین .
ظهر بود که رفتم خونه.مادرم نهار ردیف کرد .بعد از نهار فیلم دزدان دریایی دیدم .که قشنگ بود .خانواده رو فرستادم خونه خواهرم .ما موندیم آقا ممد آقافردین.رفتیم دو تا صندلی گزاشتیم کنار گاز کولر زدیم تا آخر پنجره هواکشم باز کردیم.نشستیم طلع کشیدن .یه لحظه یاد سلطان شین افتادم .یادش بخیر وقتی می رفتیم اهواز زود خونه رو خالی می کرد .دو سه تا از رفیقاشو دعوت می کرد .می نشستیم عشق حال .اون موقع خیلی با صفا بود .مخصوصا داریوشم می خوند .می ترکوند.(( برای گفتن من شعر هم به گل مانده .نمانده عمری صدها سخن به دل مانده .صدا صدا که مرحم فریاد بود زخم مرا .به پیش درد عظیم دلم خجل مانده .از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست .گر هم گله ای هست دگر حوصلی ای نیست.سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم .هر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست))
عاشقه این تراکش بودیم مخصوصا این قسمتش((سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم .هر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست)) واقعا زیبا خونده .همه می گن وقتی چتی آهنگایی که گوش میکنی گوش نواز تر می شه ولی تو اکیپ ما فقط با طلع داریوش آهنگ گوش نواز تر می شد.
خلاصه سرتونو درد نیارم با ممد فردین نشستیم .داریوش گوش کردیم .کشیدیم .ممد وقتی توپ می کرد می رفت ماهواره شبکه ن۱ نگاه میکرد .کلا دیگه ماهواره ام سرکاری شده بود هر چی آپ گرید می کردیم اینه خیالش نبود هیچ شبکه باز نمی کرد.تا صبح گل گفتیم گل شنیدیم. فردین دم به دم از دعوا هایی که کرده تعریف می کرد یدفعه می گفت یسری دعوا کردم باله چپمو با چاغو زدن که با این تیکه اش خیلی حال کردم کلی خندیدم بهش واقعا کرد عشقه پهلونی دعوان.ممد از دودر بازیاش زرنگ بازیاش تعریف می کرد یه نیم نگاهیم به عشق عاشقی داشت بعد تقریبا ساعت هفت بود خوابیدیم .تا اینکه ساعت ۱۰ یکی زنگ خونه رو زد . از خواب بیدارم کرد.من گفتم حتما همسایه ای چیزیه .رفتم در وا کردم دیدم یه زنه چادری دم دره تا منو دید زود روشو کرد اون ور منم زود در بستم رفتم شلوار پوشیدم .دوباره در باز کردم .دیدم بله هفت هشتا بسیجی مخلص مخلص دم در وایسادن .رئیسشون حکم در آورد گفتم برادر ما می دونیم شما ریسیور دارین خونه برو ریسیور کنترل بیار تا ما بریم .من گفتم چشم .در بستم رفتم تو .راسشو بخوای یزره حول شدم واقعا می خواستم .ریسیور برم بدم بهشون .به خودم اومدم گفتم دائیی تو الان نشه ای انده اعتماد بنفس یه فکری بکن .ریسیور گرفتم چهار طبقه انداختم بیرون .سیم ریسیور با همکاری صادقانه ممد فردین از جاسازا در آوردیم ول کردیم تو نورگیر .بعد در وا کردم گفتم حاجی اشتباه آدرس ندادن .اینجا ریسیور نداریم.بعد حاجی گفت عزیز من نزار ما خونه رو بگریدم خودت بیا بده اگه خودت بیایی بدی ۱۲۰ جریمه می شی اگه خودمون پیدا کنیم پنج میلیون تومن .من با خودم گفتم یا مرگ یا پیروزی یا ۱۲۰ نمی دیم یا پنج میلیون می دیم .خلاصه یدفعه پدر سوخته ریختن خونه .باور کنید خونه رو زیر رو کردن لا لاحافا تو یخچالم گشتن .خلاصه جایی که عقل جنم بهشون نمی رسیدو گشتن .وقتی اوانا داشتن خونه رو زیر رو می کردن حاجیه گفت .عزیز من دیش که برای شما ست .من اولش راسشو بخوای یه مقدار قاطی کرده بودم .گفتم آره دیش ماله ماست می خواستیم ریسیور شو بگیریم که شما نزاشتین.یکی از بسیجی رم شناختم قبلا هم کلاسم بود تو دوران راهنمایی .پدر سوخته اوبی .نمی دونم چرا هر چی چاقاله میره میشه بسیجی از ترس شون که بچه ها بهشون کار نداشته باشن می رن بسیجی می شن.به این گفتم .یادت نیماد هم کلاس بودیم .فهمیدم اونم منو شناخت یه لحظه قرمز شد گفت نه من درس نخوندم.خلاصه اینا گشتن گشتن گشتن تا بالاخره بی خیال شدن گفتن اینو امضا کن که دیشو دارین .بعد من گفتم چی دیش داریم کودوم دیش .ما دیش نداریم .انصافا بسیجی ساده دلی گیر ما افتاده بودن خیلی مهربون بودن .بعد از کل حرف که بابا هر کی دیش گزاشته باشه بالا که ماله مانیست ما سه تا ام نشه تا تونستیم مخ زدیم بالاخره بی خبال شدن از سرمون گزشت .نه ۱۲۰ دادیم نه ۵ میلیون تومنو .تو اینجور جاها باید خونسرد باشی .اگه نشه باشی دیگه فه به ها ولی اگه نشه نبودی خونسر باش .
جالب بود همسایه هامون در باز نکره بوده اومدن گفتن شما چرا در باز کردیم ما باز نکردیم هیچ کارمونم نکردن.کس خلا بعد حکم اومد دم خونه چهار تا از همسایه ها احظاریه دادگاه اومد براشون.نمی دونم فکر کنم کسی از ما شکایت کرده بود .چون اینا خونه بغلیا رو می دیدن که دیش گزاشته پشتبوم ولی فقط پدر سوخته ها گیر داده بودن آپارتمونه ما .جالب اینجا بود ریسیور سالم موند باورم نمی شد ریسیور افتاده بود تو گل سالم مونده بود.خیلی حال کردم با این تیکه .ریسیور دادم آقا هاشم .انصافا ریسیور تو پی بود لیزر ۲۰۰۳ ف ت ا .ریسیور آقا هاشم ستارست بود دم به دم خراب می شد.اینکه گفتیم همین قدر که جریمه مون نکردن بسه از این بیشتر نمی خوایم.
ستون ها
کنار هم هستند
با سایه هایشان
وماجرای خویش را دارند
من نیز ماجرای خویش را دارم
خلاصه بگم بعداز ظهر تقریبا ساعت ۱ بود که سره قرار منو هاشم رشید اومدیم .من سراغه مهتی گرفتم .که هاشم گفت مهتی میخواد یکی از زیداشو بیاره مغازه الان نمیاد خودش یکی دوساعت دیگه میاد.ما بریم خونشون بعدا خودش میاد .مام بلند کردیم رفتیم خونه مهتی نا .خونشون خیلی خیلی دور بود تا رسیدیم سرویس شدیم.بردارش خونه شون بود .تقریبا یه ۵ سالی از خودش کوچکتر بود .
بعد از نهار نشستیم پای بسات .بساتمونم انصافا به راه بود .چای نبات .موز .کمپوت اناناس .مترو .توپ بسات به راه.خلاصه نشستیم گل گفتیم گل شنیدیم.جدا وقتی آدم نشه می کنه .می خواد دنیارو فتح کنه .می خوای داد بزنی بگی منم تیمور جهان گشا.نمی دونم هاشم می گفت از فردا می خوام کارو دو برابر کنم باید یه تکونی به خودم بدم.چند تا شاگرد بگیرم ووو... رشیدم می گفت: دیگه باید بزنم به خودم یه تکونی به خودم بدمو یک تومنی جمع کنم یه پیکان بخرم ساعت ۸ به بعد که از نونوایی در اومدم برن با ماشین مسافر کشی.مام که خیلی بالا تر رفته بودیم این سه ماهه رو بکوبونم مهندسی قبول می شم ۱۰۰ ٪ بعد می رم دانشگاه میام یه شرکت می زنم همتون استخدام میکنم یه پوله قلومبه به هممون می رسه .واقعا جکه.واقعا انقدر اعتماد بنفس پیدا می کنی که فکر می کنی اینکارارو می تونی بکنی .ولی بد بختانه اینجاست که فقط فکر می کنی .
بعد از ظهر مهتی نیومد بیرون .سه تایی زدیم بیرون .نشستیم تو یه گوشه پارک یه مقدار جلوتر از ما یه خوانوده نشسته بود که یه زنی ام تقریبا ۲۷ ساله توشون بود .این زنه بلند شد از جلو ما رد شد یه مقدار اون طرف تر دستاشو شست مام طبق عادت همیشگی هیکلشو زیر چشمی برنداز کردیمو نظرای کارشناسیمون در اختیار همدیگه قرار دادیم که نمی دونم که فلان جاش خوبه فلان جاش زیادی بزرگهاز این تعریفا.این زنه وقتی از کنار ما رد شد یه نگاهی کرد .ولی اصلا شخصا فکرشو نمی کردم که برا منظوری بود گفتم شاید اتفاقی بوده.ولی وقتی رفت اون طرف تر زیر چشمی نگاه می کرد .که وقعا این حس و کردم که شهوت داره از چشماش می باره رشید کفش بریده بود.ولی تا بنده خدا رشید به زنه نگاه می کرد .زنه روشو می کرد اونور.مام که اهل این یه قلم کار نبودیم ول شد رفت .چون انقدر هست که لا اقل این یه گناه نکنیم .چون واقعا از نظر اخلاقیم زشته شوهر بنده خدا بره مثل خر کار کنه بده زنه بخوره بعد یکی دیگه بیفته رو زنش .اینجور چیزام واقعا زیاد شده.
وقتی تو پارک نشسته بودیم .یه مردی تقریبا ۲۸ یا ۲۹ بود اومد طرفه ما گفتم بچه شما ان ای هستین .ما گفتیم نه! گفت به من ادرس اینجارو دادن شما نمی دونین اینا کجا تجمع می کنن .من الان خمارم باید گیرشون بیارم بچه قم اینجا مسافرم.ما فکر کردیم طلع می خواد یه چیزایی در مورد ان ای شنیده بودم ولی تا حالا نرفته بودیم .رشید گفت دادش بیا بیشین اینجا خوب جایی اومدی .مرده گفت نه بچه شما انرژی منفی میدین من انرژی مثبت می خوام .رشید گفت بابا بی خیال زیره دیپلم حرف بزن مام سر در بیاریم مگه خمار نیستی.گفت: نه من خمار طلع نیستم من خمار حرف زدنم.اخه ما تو جمعمون با حرف زدن انرژی میگیری مو نشه میشیم.بعد هاشم گفت آقایی بیا بشین اینجا یزره برا ما تعریف کن.مام نشه خوراکمون بود .یارو تعریف کرد که قبل خونه داشته زندگی داشته بعد معتاد شده .کارتون خواب بوده تو خزانه نمی دونم اخریا زده بوده تو هروئین که رفته تو ان ای ترک کرده دوباره به زندگیش سروسامون داده الانم همیشه بعد از سه هالی که ترک کرده دوباره می ره این ان ای .بعد بهش گفتیم دائی ما هفته ای یه بار عشقی می زنیم اون جوریم معتادش نیستیم .گفت بچه ها اشتباه نکنین منم اول تفریحی بود بعد اینجوری شدیم.راسشو بخوای یه کمکی ترسوندمون .عجیب بود .