تبليغاتX
ذهن خسته
این چند روزه که پست نزدم خرم آباد بودم.سرم خیلی شلوغ بود وقت نمی کردم بیام.امتحاناموم خیلی فشورده است.داغونمون کردن .خرم آباد خیلی گرمه یعنی خیلی گرم نیست خیلی خیلی گرمه.یجوری گرم شده که خرم آبادیا می گن ما بچه خوزستان شدیم دیگه خرم آبادی نیستیم.

خرم آبادیا مثل همیشن .هیچ فرقی نکردن.با اینکه تو امتحانایین درک ندارن بابا اینا امتحان دارن نریم ۲۴ ساعت تلپن.نمی دونم اینا واقعا نمی فهمن یا خودشونو زدن به نفهمی.آخه می گن می گن کسی که خواب باشه رو می شه از خواب بیدار کرد.ولی کسی که خودشو زده به خواب  نه.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 20:8 توسط بی نام |

با سلام
من بر خلاف دوستم که بیشتر در مورد مردم خرم آباد و شهرش می نویسه من می خوام در مورد جایی که درس می خوندیم بنویسم.
اونجایی که ما درس می خوندیم یه جایی خارج شهر بود که بهش می گفتن کمالوند با مردمی کاملا جا مونده از دنیا.
اولا که ما اونجا قبول شدیم یه رییس داشت یه نام آقای بهاروند که اصلا بلد نبود حرف بزنه (فکرکه نه مطمئنام که با پارتی و باند بازی به این پست رسیده بود)هر کاری که به اون مربوط می شد می گفت برید از کوشکی(معاون اونجا بود) بپرسید و اما کوشکی:یک آدم(آدم که چه عرض کنم) کوتوله با قد 160 و سری بدون مو که هر کی می دیدش
خندش می گرفت اون معاون دانشکده بود ولی از اون ناتو ها بود که دوست نداشت سر به تن دانشجو باشه...!!
مدیر گروه کامپیوتر یه نامردی به اسم طاهری بود خیلی نامرد بود تا جایی که من یادم میاد هر ترم خیلی از بچه های کامپیوتر رو اخراج می کرد خیلی از دانشجو بدش میومد هیچکی جرات نداشت بهش چپ نیگاه کنه اینقدر درس می داد که هیچکی حالیش نمی شد ..
یادمه یه دفعه سر کلاسش گرفتم خوابیدم از اون به بعد دیگه با من رو دنده لج افتاد نتیجه هم این شد که آخر ترم با 7 8 واحد افتاده مشروط شدم
خیلی از دوستامو اخراج کرد هیچ وقت نمی بخشمش!!
خدایی الان یادش افتادم حالم بد شد دیگه نمی تونم بنویسم
خدایا انتقام همه ی بچه های کامپیوتر رو از اون نامرد بگیر.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 13:0 توسط fabio |

بر می گردم صدایم را بر دارم

بر می گردم دستهایم را بردام

الان دارم شهیار قنبری گوش می کنم .من فردا باید بر گردم خرم آباد .البته نه بخاطر اینکه صدایم را برد دارم .می رم برای امتحانا.وقتی می خوای وارد خرم آباد بشی چه از جنوب چه از شمال باید بزنی دله کوه .از جنوب که می خوری به جاده های معروف تنگه فنی که معرف حظور تمامی دوستان هست .از جاده شمالیه خرم آباد بخوای بری بسمت خرم آباد .از دو راهی درود که می ری بسمت خرم آباد کلا باید از کوه کمر بری بالا پایین نمی دونم ۱۰۰ سال پیش که  وسیله های نقلیه امروزی نبودن این ملت بخت برگشته چطوری وارده .خرم آباد می شدن اگه بخوای اون همه کوه تپه بالا پایین کنی چند روز طول می کشه.!

لرای که تو خرم آباد زندگی می کنن واقعا با تمام لرا فرق دارن .من شخصا خیلی با بچه های دانشگاه عیاق بودم .مثلا با تمام بچه های کوهدشت رفیق بودم.لرای کوهدشت عشقه تفنگ اسلحه کلا سلاح های گرم سرد دارن.اونام عشقه لات بازی از اینجور چیزا دارن ولی تا اونجا که من باهاشون گشتم اگه براشون مرام بزاری انصافا برات کم نمی زارن فوق العاده مهمون نوازن .یعنی وقعا اون طور ملت مهمون نوازی ندیدم .در نوع خودشون تکن.البته هیچ موقع ایده عال پیدا نمیشه .ولی حالا بدم داشتن ولی اگه مهمون همون بدا م می شدی .واقعا برات کم نمی زاشتن.کوهدشت یه شهر کوچیکی بود که بهشم نرسیده بودن یعنی واقعا باید بری یقه شهردارشو بگیری .شهر بی نظمی بود .اصلا یه جوری که آدم وقتی می ره اونجا فکر می کنه این شهر شهردار نداره .ولی مردم کوهدشت وضع مالیشون خوب بود چون کوهدشت .یه دشت وسیعی بود که خیلی ام حاصل خیز بود.برای اینکه واقعا زمین ای کشاورزی خوبی داشتن. کوهدشتم تقریبا میشه گفت قبیله ای بود .امرائی .آزاد بخت عباسی .چگنی.کورانی .بودن همه جوره که اینای که گفتم از معروفاش بودن.که این آخری کورانی .حکایتی داره .این طایفه کورانی تقریبا تو یه بخشی بودن نزدیک کوهدشت .که افتخار شون این بود که دزد بودن.خیلی جالب بود.اگه یادم باشه کوهدشت یه خیابون داشت به نام دارائی که یکی از بچه هایی که خیلی آقا بود .بچه همون دارائی بودپدرش خان طایفه آزاد بخت بود .به نام رشید خان.یه روستاییم بود تقریبا نرسیده به کوهدشت به نام آب باریکه که دو تا از رفیقای لوتی منم از اون روستا بود.که البته آقای امرائی فراموش نشه که جای خودشو داره.کلا کوهدشتیا آدمای لوتی بودن.

از شهرستانای لرستان درودم رفت.من قبل از اینکه درود برم یه تصویر بدی ازش داشتم .ولی وقتی وارد درود شدم .اون تصویری که از درود برای خودم ساختم .کاملا اشتباه از آب در اومد .درود شهر کوچیک ولی قشنگی بود .با بلوارای بزرگ .درودیا البته اونایی که من باهاشون دوست بودم .اکثرا فارسی صحبت می کردن .مردم با پرستیژیم داشتن .درود زیاد طایفه بازی نداشت .بعضی از خوانواده های جنگ زده ام از آبادن اهواز اومده بودن درود زندگی می کردن.درود یه کارخونه سیمان بزرگیم داشت .که بوی عجیبی تو شهر راه می نداخت ولی بازم نمی تونست از زیباییهای شهر کم کنه.تو درود خونه های با معمارهای زیبا می تونستی پیدا کنی. از جاهای خیلی دیدنی درود آبشار گهر بود اگه اشتباه نکنم.بعد خلاف تو درود زیاد بود.تو درود می شد کراک گیر بیاری .که  کراک تازه آورده بودن درود .خیلیم گرون می دادن نسبت به جاهای دیگه.درود با توجه به کوچیکی که داشت ولی خیلی جاهای دیدنی داشت .واقعا کارت پستالی .خیلی زیبا بود.

بعد شهر دیگه که از لرستان رفتم بروجرد بود.که شهر خوبی بود .ولی مثل خرم آباد واقعا وضعیت شهر سازیش ضعیف بود یعنی از اولش بد ساختن .سعی یم نمی کردن درسش کنن.بروجرد ام مثل خرم آباد میدون اصلیش میدان نبود یه سه راه بود.به نام رازون .ولی کلا شهر بدی نبود لااقل از خرم آباد بهتر بود.بروجردیا خرم آبادیا از هم خششون نمیومد .خرم آبادیا اونطور که به ما می گفتن بخاطر این از بروجردیا بدشون میو مد که میگفتن اونا سوسلن.نمی دون چرا این حرف می زدنم شاید چون بروجردیا با فرهنگ تر بودن.ولی بروجرد شهر خوبی بود حداقل از نظر فرهنگی وضعیتش خیلی بهتر از خرم آباد بود.ولی بروجردایا زیاد مثل لرای کوهدشت .درود مهمون نواز نبود .یعنی اهل مرام مرام بازی نبودن.

من تو این چند سال که تو خرم آباد بودم حتی یه بارم خونه یه خرم آبادی نرفتم .من انتظاری یم نداشتم که برم.ولی وضعیت خونه ما یه طوری بود که خرم آبادایا ۲۴ ساعت خونه ما رفت آمد داشت حتی به تعارفم نمی کردن.واقعا ملت عجیبی دارن به آدم این اجازه رو می دن که در بودن مغز در کله شون شک کرد.چطوری روشون می شد این همه میو مدن خونه ما یک بارم نشد چیزی بگیرن دسشون بیارن خونه.نمی دونم شاید فکر می کردن واقعا خونه ما کاراوانسراست.چطوری روشون می شد بیان .خدا شاهد می گیرم این واقعا راست می گم.یکی از بچه های زیدشو آورده بود خونه .رفته بودن تواتاق داشتن با هم حرف می زدن .که دوتا از خرم آبادیا اومدن درخونه ما رو زدن که بیان بالا .من در روشون باز نکردم.بعد از چند روز که تو خیابون منو دیدن .با لحن بی ادبانه ای با من صحبت می کردن .می گفتن چرا درو رو ما باز نکردی .وقتی قضیه رو بهشون گفتم .گفتن خوب در باز می کردی ما می رفتیم یه گوشه می نشستیم کاری به شما نداشتیم .بعد یه حرفای مفتیم زدن .حالا همین دو نفر دوماه بود که میو مدن خونه ما هر دوتا شونم متاهل بودن.این همه دادیم بهشون خوردن آخرشم اینجوری کردن.نمی دونم واقعا لرن.چقدر یکی می تونه بی چشمو رو باشه خدا می دونه .اگه به یکشون می گفتی آقا ما درس داریم اگه می شه کمتر بیاین اینجا .شخصیت نداشتن که چنان دعوای را می نداختن که مگو مپرس .خرم آباد اگه دانشجو بشی .پاتوق شدن خونه رو شاخشه .اصلا یه جوری یدفعه خونه پاتوق میشه که خودتم نمی فهمی چطوری اینجوری شده.کافیه با یکشون دوست شی .می ره دوسشتو میاره اونم می ره دوستشو میاره همین جوری توانی عمل می کن .تقریبا یه طوری تو مایه های نت ورک .اصلا این ملت دیوانه خونه خالین.یکی از خرم آبادیا بهم میگفت اکثر خرم آبادیا اصیل از خرم آباد رفتن اینا که تو این شهرن همه کوچ نشیناین که  اومد تو خرم آباد زندگی می کنن.واقعا حرفش منطقی بود .کودوم عقل سلیمی اجازه میده خوانوادش تو کنار این ملت دد زنگی کنه . 

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 22:31 توسط بی نام |

نمی دونم چرا بعضی از آدما که دورو بر ما هستن دوست دارن به دروغم که شده اون چیزی که دوست دارن از تو بشنون .می دونن داری دروغ می گیا ولی باز دوست دارن دروغا رو تکرار کنی تکرار تکرار.قضیه این دوستیا پسر با دخترا شده .در برخورد اول بهت می گن من اهلش نیستم من از اون دخترا که تو فکر می کنی نیستم .بعد مجبورت می کنن دروغ بگی .که من از اون پسرا نیستم فقط برای ازدواج مزاحم شدم.خیلی یم رو حرفشون پا فشاری می کنن..

یه روز از روزای گرم خرم آباد ما رفتیم اداره پست با یه شخصی با نام اسد متخلص به نیما این آقا آسد خیلی عشقه دختر بازی الاف شدن داشت.۲۴ ساعت بیرون بود.کنار این باجه های تلفن.تو خرم آباد باید خیلی دل داشته باشی بری دختر بازی .ما با این اسد خان رفتیم اداره پست یدفعه چشم مون به یه  دختر خانومی افتاد .که یه اشاراتی ازش دیدم افتادیم دنبالش. اولش اصرار از ما بعد انکار از اون بالا خره شماره مارو گرفت .تقریبا دیگه داشت هوا تاریک می شد که خانوم زنگ زد با لحن معترضانه ای گفت آقا .... گفت بله بفرمایین. شما بودین به من شماره دادین بعد ظهر .من خواستم بگم چرا به من شمار دادین(( البته اینا با لحجه لری خالصی می گفت )))من اهلش نیستم فلان بهمان.(((که تو خرم آباد قحطیه دختره.یعنی میانگین بخوای بگیری .از ۱۵ روز کامل که بری بیرون شماره بدی .تو این ۱۵ روز پنج یا شش بار موفق می شی شماره بدی .که از این پنج یا شش بار شاید شاید یکیشون بعد از یک ماه تماس بگیره که اینا همش از بیانات آقا اسد.که تجربه های گران بهایی در این زمینه کسب کرده.می گفت من وقتی می رم بروجرد عقده ای میشم می رم همینجوری را به را شماره میدم به اینو اون .خلاصه واقعا حکایتی با این آقا اسد داشتیم))

مام گفتیم منم تا دیدیمت عاشقت شدمو نمی دونم اصلا تا از کنارم رد شدی یه حسی تو دلم بوجود اومد که با خودم گفتم این همون تکه گم شده منه.منم فقط برا ازدواج به شما شماره دادم وووو.......واقعا نمی دونم چرا اینجوری شروع کردم.شاید بخاطر اینکه دختره تا اولین بار  زنگ زد گفت فقط ازدواج.شاید بخاطر این بود.شاید.خلاصه نمی دونم نسترن (( که دوست داشت نسترن صداش کنم ولی اسمش چیزه دیگه بود)) چرا اینکارارو می کرد .سنشم بالا بود.شاید واقعا تا حالا با کسی دوست نشده بود.واقعا اون چطوری می تونس فکرشو بکنه که من برم خواستگاریش .اصلا زمین تا آسمون با هم فرق داشتیم .نمی دونم شاید می خواست وجدانشو راحت کنه.که من بعنوان ازدواج با این دوستم نه چیزه دیگه.واقعا اگه از اول درست شروع میشد منم دروغ نمی گفتم .همیشه اولش خیلی مهمه .

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 18:1 توسط بی نام |

خیلی بده آدم بدونه یه راهی اشتباهه ولی مجبور باشه بره.دانشگاه برای من خیلی گرون تموم شد الان دوستایی که من دوران نو جونی باهاشون طی کردم .همه به یه جایی رسیدن .یکی تولیدی داره یکی بوتیک و... خلاصه دستشون به یه جا بند شده .حالا ما می خوایم درس بخونیم تازه بریم تو بازار کار .می دونم اشتباهه .ولی راهی که به اجبار انتخاب کردم دیگه راهه برگشتیم در کار نیست .باید برم جلو .واقعا آینده خیلی تیره نشون میده .دوستدارم برگردم .از اول دیروز یا سالای گذشته از دوباره شروع کنم .از صفر .از اول اوله .آخ که چقدر دوست دارم یه باره دیگه .... رو ببینم یه بار یگه شروع کنم .یادش بخیر واقعا سر هیچی بهم خورد.من خیلی چیزا رو از دست دادم.اولش عمرم بود دومینش عشقم.سومیش جونیم .اخه اینش افسوس داره که این از دست دادنا هیچ موقع تموم نمیشه .باید بازم از دست بدی.تا کی این ادامه داره خدا داند ما نمی دانیم .یادش بخیر این تیکه رو چقدر استفاده می کردیم.

نمی توانستم دیگر

دیگر نمی توانستم

صدای پاهایم از انکار راه ر می خواست

و یاسم از صبوریروحم وسیع تر شده بود

و آن بهار و آن وهم سبز رنگ

که بر دریچه گذر داشت.با دلم می گفت

نگاه کن

تو هیچ گاه یش نرفتی

تو فرو رفتی

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 20:22 توسط بی نام |

تو این مدت که دانشجو بودم .مارکوپلو هم شده بودم.یعنی خیلی جاها رفتم که قبلا نرفته بودم.من هر چقدر شهری که توش دانشجو بودم بد بود .رفیقای که اونجا داشتم خوب وبدن.واقعا با گلچینی از بهترین دوستایی که می دوتونستم باهاشون تو خرم آباد دوست بشم شدم.یکی ار این بچه ای گل مرتضی بود بچه همدان بود.یه قد بلندی داشت .بچه خوش تیپیم بود .اگه یادم باشه بچه سعدیه همدان بود.یه روز با اسرار این آقا مرتضی بلند شدیم رفتیم همدان.وقعا شهر زیبایی بود باید به شهردار همدان یه خسته ناباشی بگی .عباس آبادش واقعا دیدنی بود.مردم با پرستیژی داشتم سرشون تو لاکه خدشون بود.من نمی دونم هر شهری چرا با خرم آباد دوست دارم مقایسه کنم.تو خرم آباد وقتی می ری بیرون بگردی.حداقل یکی دوتا دعوا در روز میبینی ولی این ملت همدان واقعا مردم دوست داشتنی داشتم .فکر نکم اصلا واژه دعوا رو می دونستن چیه .سر استخرم رفتیم اونجام بالای یه تپه بود که یه دریاچه مصنوعی داشت یه آمفی تئاترم داشت .جای فوق العاده دیدنی بود.یه بازار داشت که بازار قدیمی شهر بود.سر پوشیده بود.به میدونم داشت که میدون اصلی شهر بود.مرتضی می گفت این میدون طرحشو آلمانیا دادن .یه همچین میدونی تو یکی از شهرای آلمانم هست .غار علی صدرم رفتیم که فوق العاده زیبا بود.بعد تا اونجا که یادمه .جایی بود به نام گنج نامه .که یه سنگی داشت که روش خط میخی حک شده بود.شهر جالبی بود.ما اواخر ترم بهمن رفتیم همدان بر عکس خرم آباد که خیلی اون موقع گرم بود .همدان خنک بود.تو اون زمان شهر خودمم تقریبا میشه گفت گرم بود.البته گرمای اونجا یه دلیل دیگه داشت .خیلی جاها دیگه رفتم تقریبا ایران گشتم.که اگه فرصتی بود بقیه اشم میگم...

روزگارم بر خلاف آرزوهایم گذشت...

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 18:34 توسط بی نام |

تو خونه جدیدمون تقریبا چهر نفر بودیم که با منو سید می شدیم ۶ نفر .خیلی زیاد می شد از دو نفر بعد سه نفر بعد شش نفر پیشرفتمون هندسی شده بود.

این محله از محله قبلی بهتر بود حداقل خلوت تر بود.(( تو خرم آباد یه محمله نمی تونی پیدا کنی که خلوت باشه .همیشه چند نفر در بهترین شرایط یا چندین نفر تو کوچه در حاله مانورو دادنن.))

کنارمون یه رودخونه بود .که از فرهنگ بالای این جماعت آشغالا محله در شب در داخل این رود خونه ریخته می شد.شاید از بخت بد این رود خونه .بخت برگشته بوده که مثل من مجبور شده از این دیار بگزره.البته فاظلاب شهریم فراموش نشه اونم که جاش محفوظ بود.خلاصه این نمی دونم بهش بگم رودخونه یا فاضلاب .از جلوی خونه ما رد می شد ..هونه ما یه تراز کوچلو می خورد روبه روی کوچه.بعضی موقعها دلمون می گرفت می نشستیم رو تراز یه سیگار دود می کردیم.یادش بخیر شین همیشه جاش محفوظ بود رو تراز بچه اهواز بود این خلی بچه باحالی بود .پدرشو از دست داده بود.از خود ساخته های به تمام معنا .الان داره شرکت نفت کار می کنه .چند وقت پیشم پیشش بودم.اهواز رفتیم سراغش .واقعا خوزستانی خون گرمی بود.اونم از وضعش تو خرم آباد خلی می نالیید .کلا کمتر یا اصلا هیچ دانشجویی پیدا نمی کنی که از زندگی تو خرم اباد دل خوشی داشته باشه.چون این نلت نمی دونم یه الارژی خاصی نسبت به دانشجو دارن .وقتی تو جمعای عمومیشون میری اینو به عینه می تونی ببینی .میگن این دانشجوا .فساد آورد تو شهر .شهر خراب شده چند سال پیش که دانشجو نداشت خرم آباد خیلی فساد کمتر بود.البته من واژه فساد استفاده می کنم اونا یه واژه دیگه استفاده می کنن..............

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 17:1 توسط بی نام |

اون ترم صابر از پیشمون رفت یعنی اخراج شد.من موندم سید .دوران خوشی داشتیم .ماهی  ۴۰هزارتومن اجاره می دادیم بد نبود.با سید همیشه تو خونه بودیم .حال می کردیم یادش بخیر .از صبح تا شب می زدیم تو سرو کله هم سید بچه کوتاهی بود اینکه همیشه زیر دستو پا بود.ولی انده زبون بازی بود .تا اینکه دوران خوش بسر رسید و  یه پسره به نا پدارم  یه شب اومد خونه ما .دوست صابر بود گفت خونه ندارم .از خوابگاه اومده بود .مام از سر بی تجربگی گفتیم اجاره ما کمتر بشه ور داشتیم آوردیم پیش خودمون .بعد دیدیم آقا  تو زرد از آب در اومد پوستمون کند .اصلا یه تخته اش کم بود دیونه می رفت تو ماشین می نشست با ملت رفیق می شد ورشون می داشت میاورد خونه .تو خرم آبادم فقط لازمه یه تعارف کوچلو کوچلو بزنی .طرف زود خودشو چتر میکنه. خونمون شده بود پاتوق صغیر کبیر میومدن خونه مون.آخرش مجبور شدیم .خونه رو قبل از عید پس بدیم .یعنی پدارم مجبورمون کرد.

قبل از عید خونه رو پس دادیم رفتیم پیشه بچه های خوزستان .که واقعا شاید دست تقدیر بود که ما بریم پیش اونا .واقعا بچه های گلی بودن .درست روزه اسباب کشی یادم بود باد عجیبی میومد.اسباب رو برداشتیم رفتیم علوی .پل حاجی تقریبا خیابون بغلی پل حاجی می شد خونه خیلی بزرگی بود یه حاله خیلی خلی بزرگ داشت با یه اتاق بزرگ با یه آشپز خونه یه تراز یه اتاق کوچیکم داشت که کنار آشپز خونه بود.خونه ای که ما داشتیم گاز نداشت یعنی تو اون زمان اون محله گاز نداشتن .دیگه همی چیمون با نفت بود .کلا بعضی از محله های خرم آباد گاز نداره.که اینم از اعجایب روزگاره.حالا من شانس آورم از فصل سرما گزشته بود وگرنه با بخاری نفتی داغون مشدی البته  شانسمون خشکید چون با آبگرمکن نفتی داغون شدم .چه زجری کشیدیم .آشپز خونه مون با نفت یکی شده بود .مخزن نفتمون سوراخ بود عجب سختیایی کشیدیم تا اینکه هوا گرم شد دیگه بی خیال نفت شدیمو با آب سرد دوش می گرفتیم.

 

((دوتا جایی که گفتی اشتباه بود.نسبت به خرم آباد سرده .نه اونقدر سرد.مسئله پایتخت جداست اونجا شهر ۷۲ ملته مقایسه نکنی بهتره.من منظورم اعدام در ملعه عامو بود .پارک خرم آباد .واقعا این حرفت دیگه از اون حرفاست.پارک خرم آباد اولن فوق العاده کثیفه .مگه اینکه منظورت پارک جدیده باشه .که اونم بیشتر به بلوار افسریه شباهت داره تا پارک.البته بهت حق میدم تعصبی نگاه کنی چون شهرته .ولی اینو هر کسی که بیاد خرم آباد تجربه می کنه می بینه .به قوله شما  کسی اینارو نمی خونه ولی اگرم خدایی نکرده خوند حداقل زمینه سازی میشه براش رفت خرم آباد کپ نکنه.یادمه فکر کنم پارسال  تو روزنامه جامه جم تیتر بزرگ زده بود خرم آباد روستای بزرگ .))

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 11:1 توسط بی نام |

برای گفتن من شعر هم به گل مانده

                                            نمانده عمری و صدها سخن به دل مانده

صدا . صدا كه مرهم فرياد بود زخم مرا

                                              به پيش درد عظيم دلم خجل مانده

عاشقه این ترانه دارویوشم واقعا زیباست .هزارا ن بارم گوش کونی بازم سیر نمی شی

 

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 15:49 توسط بی نام |

ترم دو بود که رفتیم خونه گرفتیم .اون موقع محله های خرم آباد .نمی شناختیم .نمی دونستیم بالا شهرش کجاست پائین شهرش کجاست یه .البته اینم بگم بین پائین شهر خرم آباد با بالاشهر خرم آباد یه خیابون فاصله است یعنی اگه بیای اینور خرم آباد میشی بچه بالا شهر اگه بری اونور خیابون می شی بچه پائین شهر.

خلاصه ما رفتیم تو ۶۰ متری خونه گرفتیم یه خیلی کوچیک ولی نمیز بود انصافا طبقه دوم بود .زیرمونم شیرینی فروشی دلیری بود.این ۶۰ متری که می گم فوق العاده خیابون شلوغی بود یعنی هر آدمی که دلت می خواست تو خیابون بودن.خرم آباد یه حالتی داره تو سره هر کوچه اش ۴ الی ۵ نفر غول(( لات))

نشستن همه هی حاظر برای دست پنجه نرم کردم .

من تو اون ترمی که ۶۰ متری بود یکبار نرفتم بیرون چرخی بزنیم ببینیم چه خبره .نمی دونم چرا .واقعیتش ترس داشتم .چون اون موقع تریپ مام  خفن بود.خرم آباد ۴ سال پیش بد فورم بود تو این دو ساله اخیر دانشجو خیلی زیاد شد .یدفعه مثل بمب منفجر شد.که خیلی جوش با ۴ ساله پیش که من اومدم فرق کرد.اون موقع که من اومدم واقعا یه حالتی بود.جرات نداشتی تو خیابون فارسی حرف بزنی یه جوری نگات می کردن..

بردار صابخونه ما بعضی موقع ها میومد بالا می کشید .بعد یه ترم دو صابر داشت اخراج می شد اعصابمو ن خیلی خورد شده بود .صابر پشت سر هم این شعر تکرار می کرد .درست یادم نیست ولی آخرش این بود زندگی من تموم شده با یه علامت سوال.ما  دوتام اعصابمون خورد بود بد فورم .شبش دیگه قابله تحمل نبود .من گفتم بچه بیاین از علی دلیری (( همون برادر صابخونه )) تریاک بگیریم بکشیم خیلی حال میده.که اول با مخالفت شدید سید مواجه شد.ولی صابر موافقت کرد .رفتیم گرفتیم .از یه موتور سوار اون .بعد نشستیم .کشیدیم .چون اولین بارمون بود خلی حال داد تا صبح بیدار بودیم .پشت سر هم سیگار می کشیدیم .چه حالی داد یادش بخیر...............

 

((اینم در جواب این نظری که یکی از بچه های خرم آباد داده .عزیز من من نگفتم همه خرم آبادیا گفتم نزدیکه ۸۰٪ خرم آبادیا .قبول کن خرم آباد لات خیلی خیلی زیاد داره تو خرم آباد ماهی دو سه نفر اعدام می کنن .یکیش دو سه هفته پیش بود دو نفر رفته بودن یه بچه نمی دونم ۹ سالش بوده چند سالش بوده برده بودنش بالا کوه اول عملیات بعد سرشو می خواستن ببرن که چاقو کند بوده با سنگ سرش له کردن تو ناصر خسرو اعدامش کردن .دیگه حقیقته البته بعضی از خرم آبادیا واقعا گل دو سه نا زا بچه بودن واقعا بچه های با ادب با پرستیژ ی بودن ولی باید قبول کنی خرم اباد آدم بداش خیلی بیشتر از آدم خوباشه.تو خرم آباد همه خونه دانشجوییا پاتوقه.وقعا عجیبه .خیلی من تو شهر ای دیگه خونه دانشجویی رفتم ولی هیچ  جا مثل خرم آباد جوناش عشق خونه خالی ندارن.همشم بخاطر بی کاریه فقر .))

 

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 9:44 توسط بی نام |

الان بد فورم خمارم .اعصابم خیلی خورده تو فورجه هام ولی نمی تونم درس بخونم .لامسب خماری یه درده عجیبیه کمرت داغون میشه ولی چون نمی تونی به کسی بگی مبدا شک بکنن باید خودتو سالم نشون بدی که همین دردو بدتر می کنه .اگرم بخوای ترامادول بخوری اون روز دردت تسکین پیدا می کنه ولی وای به حالت واسه روزه بعد چنان کسل میشی که دوست داری بمیری .البته بایامادول یکم بهتر از ترامادول هرچی باشه ضعیف شده ترامادوله.در سوخته ها قرص متادون دونه ای هزار تومن می فروشن اونو بخوری دیگه خماری احساس نمی کنی خوبیش اینه که فرداشم خماری نداره .یکی رو سراغ داشتم رفت صد هزار تومن متادون گرفت معتاد تیری بود روزه اول ۱۰ تا خورده بود هی آورده بود این بعد روزه ۱۱ یا ۱۲ بوده که رسیده به یه متادون رفته فرداش تریاک کشیده دوباره .عجب ملتی هستن این لرا.

خماری یه درده دیگه داره که یه جوری اسهال می گیری .اسهال نیست یه چیزی تو اون مایه هاست.

بعد آب دهنت میاد اه اه اه .نمی تونی کنترلش کنی مخصوصا وقتی خوابی متکات خیس میشه .من تو خرم آباد خمار می شدم خوابم میومد خیلیم خوابم .چون تو خماری اگه نخوابی شت سره هم خمیازه می کشی اونم چه خمیازه هایی بعد اشک چشات سرازیر میشه اونم چه سرازیری کلا خداکنه سراغتون نیاد .که اگه بیاد می فهمین چه دردیه.تو خماری نباید زیاد بزنی بیرون یعنی از خودت اگه زیاد کار بکشی داغون شدی باید بشینی خونه از جاتم تکون نخوری تا ۳ روزه کامل .

فقط حال میده یکی بیاد مالشت بده خیلی می چشبه اصلا انرژی میگیری واقعا ماساژ خماری یه چیزه دیگه است.

شهر من سوخته است

اما من چشمانم را بسته ام

یادش بخیر روزه اول تریاک کشیدیم یکی از بچه ها داشت اخراج می شد .اعصاب سه تامون خورد بود .....اینو حالشو ندارم امروز بگم فردا می گم

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 20:22 توسط بی نام |

شاید اینو بتونیم بگم که دروازه اعتیاد سیگاره .من قبلا از این شعارا زیاد شنیده بودم ولی فکر می کردم اینا عراجیفن .آدم باید حالشو بکنه .(((سیگار زیاد زرر نداره اگه درست بکشی تغذیتم خوب باشه که اثلا عین خیالتم نمیشه مثلا ویتامین سی بخوری مخصوصا سبزی جات چوت لبارو خیلی سیاه می کنه البته این نکته رم نباید فراموش کنی که هیچ موقع خودتو به سیگار فیلتر قرمز عادت ندی  .که سریع چهرتو داغون می کنه فیلتر سفیدا بهتره مخصوصا وینستو لایت .التراش که دیگه از همشون بهتره شاید بگم کم زرر ترین سیگار باشه که بهتم حال میده البته اگه به فیلتر قرمز عادت نکرده باشی .))

ولی نکته مهم اینجاست که اگه سیگار بکشی می فهمی چطوری باید چیزای دی گرم بکشی .مثلا من اولین بار تریاک ساله دوم دبیرستان بودم .با پسر داییم کشیدم .اون موقع چون سیگاری نبودم نفهمیدم نشگی چیه .اثلا مزه اشم درک نکردم .ولی وقتی سیگار کشدنو یاد گرفتم به عبارتی سیگاری شدم تریاک کشیدم فهمیدم نشگی چیه مزه اش رفت زیره دهنم .که معتاد نشگیش شدم.

 

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 13:40 توسط بی نام |

ز شیر شتر خوردن و سوسمار

عرب را بدانجا رسیدست کار

که تاج کیانی کند آرزو

تفو بر تو ای چرخ گردون تفو


+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 10:2 توسط بی نام |

مجبور شدم واسه یه امتحا نه کارگاهی برم خرم آباد .که اونجام نشد که نشه خودمونو تو پ کردیم .فتحی یکی از ساغی اونجا بود .کلید خونومنو نمی دونم از کجا آورده بود احتمالا محسن بهش داده بود .اونم ظهر اومد .یه بسه توپ چسبوندیم کشیدیم .جنسای فتحی خیلی خوب بودن .خیلی نشه بودم .دماغم بجور می خوارید .کلا خودم الان یکی نشه باشه سه سوت می فهم از قیافه اش .

یکی از نشونه هاش اینه که بجوری صورتش مخصوصا دماغو می خارونه کلا بدن خارش می گیره.نشونه بعدی اینه که خیلی حرف می زنه نشونه سوم خیلی با مرام میشه یعنی تو اون لحظه هر چی از ش بخموای نه نمی گه .اگرم سیگاری باشه که دیگه هیچی ۱۰۰ ٪ باید سیگار بکشه به هر بهونه که شده می ره سیگاره رو می زنه .

 

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 9:32 توسط بی نام |

الان برگشتم دوروز بود که داغون بودم الان روز سومه .حالشو کردی باید دردشم بکشی .

وقتی تریاک می کشی انقدر بهت حال می ده که فکر میکنی دنیا برا تو ولی وقتی خمار می شی انقدر حالت گرفته میشه که می فهمی که هیچی واسه تو نیست .

من یا بهتر بگم بچه هایی که اکثر اکتیون تو خرم آباد .بیشتر بخاطر تسکین روحی به دنبال این کار کشیده می شن چون خرم آباد واقعا شهر بی درو پیکریه وقتی از یه شهر بزرگ میایی خرم اباد واقعا یه لحظه دپرس میشی. پار ک یا یه سینما درست حسابی نمی تونی پیدا کنی .حتی بد بختی اینجاست که خیابون برای گردشم نداره البته یکی داره .ولی انقدر پیاده روی تنگی داره که سه تا آدم اگه پهلو هم تو خیابون را برن نمی تونن یعنی حتما به به درختی چیزی بر خورد می کنی.بعد تازه اگه بری خیابون جون سالم بدر ببری سالم برسی خونه.این جماعت واقعا عجیبا اگه تو اونجا فارسی حرف بزنی ملت یه طور دیگه بهت نگاه می کنن یه جوری دوست دارن بهت گیر بدن دعوا راه بندازن .اگرم خدای نکرده خدای نکرده دعوایی بکنی مثل شهرای دیگه نیست که به دوتا چک دوتا فحش قاعله تموم بشه فاتحت خوندست انقدر باید کتتک بخوری تا بمیری .شانس بیاری وقتی نشه ای کسی بهت گیر نده.چون وقتی نشه ای یه احساس قدرت کاذبی درون خودت می کنی .اینکه فکر میکنی می تونی بری جلو ولی در اشتباه محذ هستی می ری جلو از این حضرات غول بیابونی چنان کتکی می خوری فراموش نشدنی.

خلاصه ما تو این چهار سالی که تو خرم آباد بودیم از فولادم آبدیده تر شدیم .بخاطر همین مسئلست که وقتی خرم آباد قبول میشی خودتو واقعا غریب حس میکنی .بخاطر مسائلی که بالا گفتم مطمئنن بیرون نمی شه بری .مجبوری بیشتر تو خونه باشی اگه بچه اکتیویم باشی مجبوری تو خونه حال کنی .چیزیم که تو خرم آباد زیاد پیدا میشه تریاکه فراونه تو هر کوچه می تونی ساقی پیدا کنی.مثل این شهر فراونی ساقی ندیم .

مشکل اینجاست که اگه زیاد تو خرم آباد بمونی مجبور می شی همیشه تنهاییتو با طلع بپوشونی .و به این مسئله عادت می کنی .بعد اگرم بلفرض از نظر جسمی معتادش نشی ۱۰۰ از لحاظ روحی معتاد این قضیه می شی .وقتی بر می گردی خونه نمی کشی لب بهش نمی زنی .بدنتم بعد از سه چهار روز درست می شه ولی روحت داغونه .همیشه یه غمی باهاته همیشه خوتو تنها می بینی .چون مزه نشگی کشیدی.

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 18:45 توسط بی نام |

درست چهار ساله پیش بود .که دانشگاه قبول شدم .اولش چه آرزوهایی که نداشتم می گفتم می رم دانشگاه کارایی می کنم که الان که فکرشو می کنم خنده ام میگیره نمی دونستیم آخرش می رم دانشگاه اینجوری میشه .

چهار ساله پیش وقتی پامو گزاشتم خرم آباد .زمستون بود .ولی برای من تقریبا مثل بهار بود البته نه به اون گرما.

چون من از یه شهر سرد سرد رفته بودم خرم آباد .من قبلا خرم آباد رفته بودم ولی چیزه زیادی از اون موقع یادم نبود .اون موقع خرم آباد .قشنگ ندیده بودم.

اگه فرض بگیریم که ایرانم ۴۰ سال از دنیا عقبه خرم آباد ۴۰ سال از ایران عقبه .فوق العاده از نظر فرهگی فقر دارن .وقتی دانشجو خرم آباد می شی .اول باید یاد بگیری که با این ملت چطوری باید تا کرد.البته من کل خرم آباد نیم گم روی سخنم با ۸۰ خرم آبادی یاست .

اولین چیزی که تو خرم آباد می بینی اعتیاد .اعتیاد بیداد می کنه .بطرز وحشت ناکی صغیر کبیر معتادن .

من چهار سال توشون زنگی کردم که البته زندگی نه زجر کشیدم .این تجربه چهار سالو می خوام تو این وبلاگ بگم .که تجربه شما شه شاید اون اشتباهاتی که من کردم شما نکنین.

+ نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 17:19 توسط بی نام |